ماهيت غلاة  
همه گروههاى غلاة و گزافه گويان از نظر قرآن مورد توبيخ و سرزنش ‍ مى باشند. قرآن كريم مى فرمايد: (( يا اهل الكتاب لاتلغوا فى دينكم و لاتقولوا على الله الا الحق )) (229)
و نيز مى گويد: (( قل يا اهل الكتاب لاتلغوا فى دينكم غير الحق و لاتتبعوا اهواء قوم قد ضلوا من قبل و اضلوا كثيرا و ضلوا عن سواء السبيل )) (230).
و از رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) روايت شده است كه فرمود:
يا على مثل تو در بين امت و پيروان من همچون مسيح بن مريم است كه ياران و پيروان او به سه گروه تقسيم شدند، گروه مؤ منان كه حواريون باشند، و گروه يهوديان كه دشمنان او باشند و گروهى كه درباره وى غلو نمودند و آنان كه از خط ايمان و خداپرستى بيرون رفتند.
همانا پيروان من درباره تو به سه گروه تقسيم خواهند شد: شيعيان و پيروان تو كه همان مؤ منان باشند و دشمنان تو كه گروه بدگمانان درباره تو باشند، و گروه سوم آنانند كه درباره تو غلو كنند و گزافه گويند، اينان منكران حق اند، و تو و شيعيانت و دوستاران شيعيانت در بهشت منزل دارند، و دشمن و غلو كننده درباره تو، در دوزخ جاى دارد.(231)
و نيز امام بحق ناطق حضرت جعفر بن محمد الصادق (عليه السلام ) فرمود: جوانان خود را از وابستگى با غلاة و گزافه گويان بر حذر داريد، تا مبادا آنان را فاسد نمايند، زيرا گزافه گويان ، بدترين آفريدگان پروردگاراند، اينان عظمت و بزرگى پروردگار را كوچك شمارند، و براى بندگان خدا دعوى خدايى نمايند، به پروردگار سوگند كه غلاة و گزافه گويان بدتر از يهود و نصارى و مجوس و مشركانند.(232)
و نيز آن حضرت فرمودند: گوش و چشم و موى و پوست و گوشت و خون من از اين گزافه گويان بيزار است ، و خدا و رسولش نيز از آنها بيزارند، غلاة بر دين من و دين پدران من نيستند. و از امام هشتم حضرت رضا عليه السلام روايت شده كه فرمود: غلاة و گزافه گويان كافرند، و مفوضان مشركند، هر كس با آنان بنشيند و رفت و آمد داشته باشد و با آنان بخورد و بياشامد و ازدواج نمايد از ولايت پروردگار و ولايت ما خاندان پيامبر، بيرون و دور است .(233)
غلاة و گزافه گويان از شيعه ، قائل به تحريف قرآن اند و قرآن موجود را كه در زمان عثمان و به دستور او گردآورى شده قبول ندارند، و بر اين باورند كه عثمان آيات آن را به ميل خود تغيير داده و تحريف نموده است ، گرچه شيعيان و پيروان ائمه اثنى عشر، تحريف را به طور كلى از قرآن دفع نموده و گفته اند در قرآن هيچگونه تحريفى رخ نداده است ولى غاليان گويند: سوره احزاب كه در قرآن موجود 73 آيه است ، بيش از اين مقدار بوده و عدد آيات آن به اندازه آيات سوره بقره - 286 آيه - بوده است ، و سورة النور كه اكنون 64 آيه دارد، سابقا بيش از 100 آيه داشته است ، و سورة الحج كه اكنون 99 آيه دارد، سابقا 190 آيه بوده است ، و اكثر آياتى كه اسقاط شده درباره ولايت و مقام امام على بن ابيطالب (عليه السلام ) بوده است .(234)
غلاة و گزفه گويان ، براى از اعتبار انداختن قرآن موجود در بين مسلمانان قرآن عبدالله بن مسعود را بر قرآن عثمان ترجيح دادند و اين اختلاف سبب شد كه علماء سنت و جماعت در سال 398 هجرى ، به رياست ابوحامد اسفراينى و فقيه شافعى شورائى را تشكيل داده و به سوزانيدن آن قرآن حكم دهند.(235)
غلاة و گزافه گويان ، بر اين باورند كه قرآن كامل و مورد اعتماد كه امام على عليه السلام آن را بدست مبارك خود نوشته بود، پيامبر عاليقدر اسلام آن را به دخترش فاطمه سلام الله عليها بخشيد كه حجم و اندازه آن نسخه ، سه برابر قرآن متداول و معمول كنونى است و اين همان قرآنى است كه از امامى به امام ديگر مى رسد، و سرانجام به دست مبارك ولى عصر عجل الله تعالى فرجه الشريف ، رسيده و آن حضرت در ظهورش ‍ آن را بر مردم مى خواند و تفسير مى نمايد.(236)
غلو و گزافه گوئى غلاة درباره پيامبر و ائمه عليهم السلام  
اساس و ريشه عقايد غلاة بر گمراهى و جهالت و نادانى و نيز مبتنى بر حلول و اتحاد و تناسخ مى باشد. آنها بر اين باورند كه ذات الهى در بدن جسمانى پيامبر و يا امام آشكار و ظاهر مى شود، و آن شخص مظهر ذات الهى مى گردد و نيز روح خداوند در پيكر رسولان و امامان حلول مى كند، و در اين صورت طبيعت آنها، به گونه طبيعت الهى درمى آيد و ممكن است كه روح خدايى در پيامبر حلول نموده و پس از او به قلب امامان و از ايشان به جسد افراد ديگر درآيد و همه آنان يكى پس از ديگرى به مقام و مرتبه خدايى برسند. بر اساس اين اعتقاد كه ذكر شد مى گويند:
ممكن است از پيامبر و امام كارهاى شگفت آور سرزند، چراكه اينان با بدن جسمانى خودشان اين كارهاى شگرف را انجام نمى دهند.(237)
در هندوستان گروهى از پادشاهان مسلمان آن سامان درباره پيامبر(ص ) راه گزافه گوئى را در پيش گرفته و گفته اند: ذات نامتناهى پروردگار در جسد جسمانى آن حضرت حلول كرده است و لذا در بعضى از مسكوكات خود اين عبارت را آورده اند كه :
(( الله المتناهى هو الواحد الفرد و قد تجسد فى محمد )) . ناگفته نماند كه اين عقيده اثرى از افكار تناسخى و حلول و اتحاد هنديان آئين برهمائى است . و نيز درباره عظمت و مقام امام حسين (عليه السلام ) گويند: سبب اصلى وجود عالم ، شهادت پرنور و فروغ آن حضرت بوده است ، چراكه وى رابطه جوهرى بين علت و معلول است و او حلقه زرين بين خدا و آدميان است .(238)
بيزارى ائمه از غلات و توبيخ آنها  
يكى از نبردهاى مشهور زمان خلافت امام على بن ابيطالب (عليه السلام ) پس از نبرد صفين جنگ جمل است . در پايان اين جنگ كه پيروزى نصيب آن حضرت شد، هفتاد نفر از مردان يكى از قبائل به پيش امام (عليه السلام ) مشرف شدند و ايشان را پروردگار خود خواندند و در برابر امام سجده نمودند. امام على (عليه السلام ) شديدا آزرده خاطر و دگرگون شد و به آنان فرمود: (( ويلكم لاتفعلوا انما انا مخلوق مثلكم )) - واى بر شما اين كار را نكنيد كه من مخلوقى مثل شما هستم . حضرت آنان را به توبه خواند، ولى آنها از توبه كردن امتناع كردند، امام على (عليه السلام ) دستور دادند تا گودالهايى آماده نموده و در آنها آتش روشن كردند، و قنبر را ماءمور نمود تا آنان را يكى پس از ديگرى در آتش افكند و بدين ترتيب آنها را نابود ساخت .(239)
در رجال كشى آمده است كه امام باقر (عليه السلام ) فرمود: عبدالله بن سبا، دعوى نبوت مى كرد و مى پنداشت كه امام على (عليه السلام ) خداست . على (عليه السلام ) او را نزد خود خواند. عبدالله سبا به حضرت گفت : در قلب من جايگرفته كه تو، پروردگار و من پيامبرم ! امام فرمود: واى بر تو! شيطان بر تو مسلط و پيروز گرديده ، خدا مادرت را به سوگت بنشاند، از اين سخن توبه كن . ولى او به سخنان باطل خويش ‍ ادامه داد، و امام تا سه روز همچنان او را وادار به توبه مى كرد، ولى توبه نكرد، در نتيجه آن حضرت او را در آتش انداخت و سوزانيد.(240)
داستان عبدالله بن سبا و گزفه گوئى هاى وى درباره امام على در اخبار و روايات شيعه فراوان ديده مى شود و مورخين شيعه از او فراوان سخن گفته اند و اكثر روايات مربوط به عبدالله بن سبا را به امام باقر و امام صادق عليهماالسلام نسبت داده اند، و چون اين مرد در اصل يهودى بود و سپس مسلمان شد، همان دعاوى را كه قوم يهود درباره يوشع بن نون در يهوديت داشتند، ابن سبا در مسلمانيش درباره امام على (عليه السلام ) ادعا نمود.(241)
حضرت على (عليه السلام ) بارها از اين گروه گزافه گو اظهار بيزارى و شكايت نمود. در نهج البلاغه مى فرمايد: (( اللهم انى برى ء من الغلاة كبرائة عيسى بن مريم من النصارى )) يعنى پروردگارا من از غلاة بيزارى مى جويم ، همانگونه كه عيسى بن مريم از نصارى بيزارى جستند.
و نيز فرموده : (( هلك فى رجلان ، محب غال و مبغض قال )) ، يعنى دو دسته در رابطه با من هلاك شدند، دوستان غالى و گزافه گو و دشمنان كينه توز و تندرو.(242)
در كتاب عيون اخبار الرضا نقل شده كه به امام رضا (عليه السلام ) گفته شد: عده اى بر اين باورند كه حسين بن على كشته نشده و شهادت او بر مردم عصرش مشتبه گرديد، همانگونه كه حضرت عيسى بن مريم به آسمان بالا رفت ، حسين بن على (عليه السلام ) نيز به آسمان بالا رفت ، چراكه پروردگار در قرآن كريم مى فرمايد: (( لن يجعل الله للكافرين على المؤ منين سبيلا )) (243). امام هشتم فرمود: اينان دروغ گفته اند، نفرين و غضب پروردگار بر ايشان باد، زيرا رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) شهادت حسين بن على (عليه السلام ) را خبر داده بود و امام حسين (عليه السلام ) شهيد شد و بهتر از حسين عليه السلام ، اميرالمؤ منين و امام حسن عليهماالسلام نيز شهيد شدند، و همه ما خاندان كشته خواهيم شد و من نيز بوسيله زهر كشته مى شوم .(244)
سخنى درباره عبدالله بن سبا  
عبدالله بن سبا مرد جنجال برانگيز تاريخ از اهالى يمن و ملقب به ابن اسواء است . تاريخ نگاران او را مردى يهودى از اهالى يمن دانسته كه مادرش زنى حبشى بود و خود در عصر حكومت عثمان بدنيا آمد و اسلام خود را ظاهر نموده و پس از مدتى مردم را عليه عثمان شورانده و دعوت به خدايى امام على بن ابيطالب كرده است . برخى از محققين ، وجود عبدالله بن سبا را از جمله موهومات دانسته و معتقدند كه اصلا چنين كسى وجود خارجى نداشته است .(245)
علامه سيد مرتضى عسكرى گفته است كه طبرى ، وجود عبدالله بن سبا را از قول سيف بن عمر تميمى - متوفى به سال 170 هجرى - در ذكر حوادث سال 30 هجرى نقل كرده و چون سيف بن عمر از دروغ پردازان و جعالان بزرگ تاريخ شمرده مى شود در اين صورت ، وجود عبدالله بن سبا، از جعليات سيف بن عمر است .
استاد محمد جواد مشكور گفته است : سبائيه از گروه غلاة و گزافه گويان و از پيروان عبدالله بن سبا هستند كه پدرش سبا و مادرش اسود مى باشد. او از مرمان يمن و از يهوديان صنعا بود، و پس از قبول اسلام به حجاز و كوفه و بصره سفر كرد و در زمان حكومت عثمان به دمشق رفت ، و مردم آن شهر او را بيرون كردند و به مصر رفت و در شورشى كه عليه عثمان رخ داد او از سردستگان مخالفان بود. عبدالله بعد از سال 40 هجرى درگذشت .(246)
پيروان و ياران ابن سبا، اولين گروهى بودند كه قائل به غيبت امام على (عليه السلام ) و بازگشت او به اين جهان شدند، و گفتند: وى كشته نشده و نمرده تا عرب را با چوبدست خود براند، و زمين را كه از ستم و بيدادگرى پرگرديده پر از عدل نمايد.
عبدالله بن سبا چون در حق امام على (عليه السلام ) گزافه گوئى را آغاز نمود، حضرت فرمان كشتن او را صادر فرمود. گروهى در هنگام اين فرمان فرياد برآوردند كه مى خواهى مردى را كه مردم را به دوستى خاندان رسالت مى خواند و از بد خواهانت بيزارى مى جويد گردن بزنى و او را بكشى ؟ امام على (عليه السلام ) از كشتن او چشم پوشى نمود و او را به مداين تبعيد كرد، و چون خبر شهادت امام على (عليه السلام ) در مداين به عبدالله بن سبا رسيد به خبر آورنده گفت : تو دروغ مى گوئى ، امام على نمرده است ، اگر مغز او را در هفتاد انبان مى كردى و هفتاد گواه بر كشته شدن او مى آوردى باز هم باور نمى كردم ، او كشته نشده و نخواهد مرد تا جهان را پر از عدل و داد نمايد.
ماجراى عبدالله بن سبا و گزافه گوئيهاى او درباره امام على بن ابيطالب (عليه السلام ) در احاديث و روايات شيعه فراوان آمده است ، كه قبلا ياد شد. مورخان اسلامى همچون طبرى و مسعودى و يعقوبى و ديگران روايات او را با اختلاف آورده اند. و از بزرگان شيعه مانند: محمد بن قولويه و شيخ طوسى و كشى و ديگران رضوان الله عليهم روايات مربوط به عبدالله بن سبا را از امام باقر و امام صادق عليهماالسلام نقل كرده اند، بنابراين قول به موهوم بودن وجود او قولى صائب و قابل توجه نيست . براى اطلاع به منابع زير رجوع شود:
1-
فرق الشيعه نوبختى ص 22 و 23.
2-
المقالات و الفرق ص 20 و 23
3-
رجال كشى ص 10 و 108
4-
رجال مامقانى ج 2 ص 183 و 184
5-
البدء و التاريخ ج 5 ص 129
6-
لسان الميزان ج 3 ص 289
7-
تهذيب ابن عساكر ج 7 ص 428
8-
آراء ائمه الشيعة الامامية فى الغلاة صفحات 193، 194، 55، 56، 77، 143.
9-
تاريخ شيعه و فرقه هاى آن در اسلام تا قرن چهارم صفحات 152، 153، 154، 157، 159، 161.
10-
تاريخ يعقوبى ج 2 ص 197.
11-
طبقات شافعيه ج 3 ص 26.
12-
عرصة الاحمديه ص 35 و ص 36.
13-
حسين در فلسفه تاريخ صفحات 5، 9 و 20 طبع لكنهو.
14-
فرهنگ فرق اسلامى صفحات 224، 225 و 226.
به هر حال غلاة و گزافه گويان در عصر هر يك از امامان تا زمان امام حسين عسكرى (عليه السلام ) بوده اند و هر يك از فرق آنان خود را از ياران ائمه (عليه السلام ) قلمداد كرده اند و ائمه صلوات الله عليهم اجمعين آنان را لعن و نفرين نموده اند.
مهم ترين فرقه هاى غلاة و گزافه گويان  
1- مذهب اهل حق  
((اهل حق )) يا ((على اللهى )) يا ((اهل نياز)) و يا ((سرسپردگان )) از فرق غلاة شيعه محسوب مى شود. گويند: اهل حق على بن ابيطالب (عليه السلام ) را خدا مى دانند. اما خودشان مى گويند: ((ما يكى از سلسله هاى تصوف و منتسب به امام على (عليه السلام ) هستيم كه وى را مظهر حق مى دانيم و به همين دليل خود را اهل حق نام نهاده ايم : نخستين تجلى نام و تمام در امام على (عليه السلام ) صورت گرفت و دومين تجلى در سلطان اسحاق نوه امام موسى بن جعفر (عليه السلام ) ظاهر گشت ...)).
دستورات مذهبى و اجتماعى آنها همه بايد منظوم باشد و اگر نه اعتبار ندارد. معتقدات و آداب مذهبى اين اين فرقه عبارت است از:
1-
اصل روزه ساليانه و جشن خداوندگار؛ اين روزه سه روز و سه شب طول مى كشد. در پايان روز سوم يعنى شب چهارم با آداب ويژه اى روزه خود را افطار مى كنند، اين افطاريه را شام حق گويند كه جشن خداوندگار نيز گفته مى شود.
2-
اصل نياز؛ هر يك از اهل حق بايد در هر هفته يك بار و هر ماه يك بار و هر فصل يك بار و هر سال يك بار قربانى كند.
اين قربانى بر حسب قدرت مالى و توانائى افراد مى تواند گاو يا گوسفند و يا خروس و يا يك قرص نان و يا حتى يك دانه گردو باشد. اين نياز با مراسم ويژه اى انجام مى شود.
3-
نماز را نخوانند و بجاى آن نياز دارند كه همان مراسم قربانى است . نماز را نمى خوانند چون حضور قلب و آرامش خاطر كم حاصل مى شود و لذا نماز بدون حضور قلب بى فايده است .
4-
تعدد زوجات و طلاق را حرام مى دانند. مگر كه زن يا مرد مرتكب خلافى شود.
5-
همه خوردنيها و نوشيدنيها را حلال دانند. گوشت خوك و شراب را روا دارند.
6-
سبيل نهادن را واجب دانند و زدن سبيل را حرام و گناه شمرند. گويند على هرگز سبيل خود را نمى زده است .
7-
هيچ كس را بد نگويند و بد ندانند و لعن نكنند. شيطان را نيز بد نگويند. چراكه او رانده خالق است نه مخلوق ...
محققان معتقدند كه عقايد اين مذهب آميخته اى از عقايد اديان كهن ايران باستان و مذاهب هند و... است . پيروان اين مذهب كه در رديف غلاة شيعه قرار گرفته اند، تحت تاءثير تناسخ هندى بوده اند. طوايف اهل حق به نامهاى گوناگون شناخته شده اند: اهل حق ، اهل سر، پارسايان ، نصيرى ؛ ولى به على اللهى شهرت دارند. از علائم و نشانه هاى مخصوص اين فرقه شارب (: سبيل ) است . آنان شارب را معرف مسلك حقيقت مى دانند و بر اين باورند كه شاه ولايت على نيز شارب خود را نمى زده است .
اين فرقه را گوران نيز گفته اند. ناحيه گوران در آذربايجان يكى از مراكز مهم اين فرقه مى باشد. گورانها در اصل از مردم حوالى كرمانشاه هستند كه از اين منطقه به آذربايجان كوچيده اند و لهجه اى مخصوص بخود دارند كه در نواحى غربى و جنوبى كردستان به آن تكلم مى شود.
مركز اصلى تيره هاى اهل حق تا قرن هفتم هجرى در لرستان بود. بعدا اين فرقه به مناطق غربى كردستان و كرمانشاهان نقل مكان كردند كه هنوز در مناطق غربى ايران ساكن مى باشند و در خارج از مرزهاى ايران در سليمانيه ، كركوك ، موصل و خانقين عراق نيز سكونت دارند. در مناطق كردنشين تركيه اهل حق فراوان ديده مى شوند. در قفقاز و آذربايجان شوروى و سوريه و مازندران و فارس و خراسان از اهل حق ديده مى شوند. اساس مذهب اهل حق كوشش براى وصول به حق و پروردگار است . در اين راه بايد ابتدا مرحله شريعت يعنى انجام آداب و مراسم ظاهرى دين ، و مرحله طريقت يعنى رسوم عرفانى و مرحله معرفت يعنى شناخت خداوند و مرحله حقيقت يعنى وصول به حق را طى نمايند. اين حق ، سبب و علت خلقت موجودات است . اين مذهب سرشار از اسرار است ، سرى كه خداوند به پيامبر گفته است و آن سر، ((نبوت )) است كه از آدم آغاز شده است و به محمد (صلى الله عليه و آله ) كه خاتم انبياء است ، ختم مى گردد. از آن پس اين سر به نام امامت است كه حضرت محمد (صلى الله عليه و آله ) به على (عليه السلام ) گفته است و از او تا دوازدهمين امام كه مهدى آل محمد (عليه السلام ) باشد، مى رسد. پس از غيبت امام دوازدهم اين سر به پيروان و اقطاب ايشان كه يكى پس از ديگرى مى آيند، گفته مى شود.
مذهب اهل حق مجموعه اى است از آراء و عقايدى كه تحت تاءثير افكار اسلامى و زرتشتى و يهودى و مسيحى و مهرپرستى و مانوى و هندى و افكار فلاسفه قرار گرفته است .
پيروان اين مذهب در رابطه با دستورات دينى خود به سه اصل اخلاقى زرتشتى پندار نيك ، گفتار نيك ، كردار نيك وفادارند و انجام آن را واجب مى دانند.
در اين مذهب اعتقاد به حلول و تناسخ رايج است :
در تن هركس ذره اى از ذرات الهى موجود است .
ظهور روحانى حق در صورت جسمانى پاكان و برگزيدگان هميشه در گردش مى باشد. و آن را در گردش مظهر به مظهر گويند. در اين رابطه معتقد به هفت جلوه پياپى هستند كه هر بار پروردگار با چند تن از فرشتگان مقرب خود به صورت اتحاد در ابدان خاكى حلول مى كند و اين حلول به معناى لباس پوشيدن و كندن است كه آن را به فارسى ((جامه )) و به تركى ((دون )) گويند. و اين عنوان همان است كه در فلسفه برهمائى هندوئى ((كارما)) گويند. هرگاه كه خداوند به صورت انسان برجسته اى آشكار شود، چهار يا پنج فرشته در ابدان ديگران تجسم يابند...
فرشتگان از خداوند صادر مى شوند؛ يكى از زير بغل خدا و دومى از دهان او و سومى از نفس او و چهارمى از عرق او و پنجمى از نور او پديد مى آيند... ((على )) (عليه السلام ) مظهر كمال خداوند است ، او است كه در هر دوره و زمانى ظهور كرده و در جسم پاكان و مقدسان از اهل حق تجلى مى كند...
خلقت جهان در دو مرحله انجام يافت : خلقت جهان معنوى و خلقت جهان مادى . نخستين مخلوق ((بنيامين )) بود كه از زير بغل خدا پديد آمد و نام او را ((جبرئيل )) گذاشت و وى را در درياى پهناور محيط آزاد گذاشت . هزاران سال از اين جريان گذشت . به تقاضاى ((جبرئيل )) شش تن ديگر را از بطن ((در)) پديد آورد كه با ((جبرئيل )) هفت تن شدند.
((جبرئيل )) پسر ((بنيامين ))، ((اسرافيل )) پسر ((داود))، ((ميكائيل )) پسر ((موسى ))، ((عزرائيل )) و...
پس از خلق اين هفت تن و عهد و ميثاق با آنان ، دو جهان مادى و معنوى را خلق كرد. مخلوقات اين جهان بر حسب عنصر اوليه ، دو قسم متمايز و متضاد هستند؛ قسمتى از ((گل زرد)) آفريده شده و قسمتى از ((گل سياه )). قسم اول را ((زرد گلان )) و قسم دوم را ((سياه گلان )) نامند؛ ((زرد گلان )) اهل ((نور))اند... اما قسم دوم از آتش و تاريكى مى باشند. پيشوايان اهل حق از قسم ((نور)) مى باشند.
موعود اهل حق سه تن باشند:
1-
شاه مبارك يا ((مبارك شاه )) ملقب به ((شاه خوتين )) كه در اواخر قرن سوم هجرى مى زيسته است . او را ((مظهر الله )) مى خوانند. گويند وى در ((لرستان )) بى پدر از مادرى باكره به نام ((ماما جلاله )) بزاد، مريدان فراوانى داشت و ذكر جلى را با نواختن آلات موسيقى اجرا مى كرد. در حال گردش به رودخانه ((گاماسب )) افتاد و از نظرها ناپديد شد.
2-
بابا ناووس ، در فاصله قرن چهارم و پنجم مى زيسته است .
او نيز بى پدر از مادرى باكره به نام ((خاتونه گلى )) متولد شد، و روزى به شكل شاهباز پنهان گشت . قبلا به ياران خود گفته بود كه روزى ظهور خواهد كرد.
3-
سلطان اسحاق يا به لهجه محلى ((سلطان سهاك )) فرزند ((شيخ عيسى برزنجى )) از سادات موسوى و از پيشوايان دراويش((نقشبندى )) است . نسبت وى به امام كاظم (عليه السلام ) مى رسد. سلطان اسحاق جد سادات حيدرى گوران از اهل حق است كه از غلاة شيعه بشمار مى روند.
كتب مذهبى اين فرقه بسيار است :
1-
((فرق الاخبار)) تاءليف ((نعمت الله جيحون آبادى )) متخلص به ((مجرم )) (متولد 1288 ق ) در قريه جيحون آباد كرمانشاهان ، كه پس از سير و سلوك در سال 1338 ق در همان قريه درگذشت .
2-
((بحر متقارب )) تاءليف ((نعمت الله جيحون آبادى )) به اين كتاب ((شاهنامه حقيقت )) نيز گفته مى شود.
در اين كتاب كه به نظم سروده شده ، اسرار مذهب اهل حق نهفته است .
3-
((سرانجام )) يا ((كلام خزانه )) كه به شعر سروده شده و هنگام نياز با آهنگ خاصى همراه با طنبور خوانده مى شود. اين كتاب به لهجه كردى گورانى است . وجه تسميه اين فرقه به ((گوران )) به اين خاطر است كه مقيم منطقه گوران بوده و هستند. ((گوران )) ناحيه اى از آذربايجان ايران است .
معناى لغوى گوران چنين است :
1-
نام يكى از ايلات كرد ساكن كرمانشاه است .
2-
گورن نام زبان محلى غرب و جنوب كردستان است .
مرحوم دهخدا مى گويد: در ميان اكراد، يك طبقه ايرانى ديگر هست كه گوران زازا ناميده مى شوند و اينها كرد نيستند.
گوران نام يكى از بخشهاى مهم شهرستان شاه آباد است .
پيروان مذهب اهل حق به دسته ها و گروههاى مختلف تقسيم شده اند و هر كدام رهبران خاص خود را دارند.
پيشوايان اهل حق به هشت انجمن يا طبقه تقسيم مى شوند:
1-
هفتن .
2-
هفتوان .
3-
هفت هفتوان .
4-
چهلتن .
5-
هفتاد و دو تن پير.
6-
شصت و شش تن غلامان .
7-
هزار و يك تن شبه صفت .
8-
غلامان بى حد و حصر.
طبقات مقرب اهل حق :
1-
هفتن (صاحب آسمانها).
2-
هفتوان (صاحب زمينها).
در شاهنامه حقيقت مى خوانيم كه :

باعداد آن هفتن و هفتوان

 

بنا گشت هفت ارض و هفت آسمان

 

كه هفت تن بمعناست آسمان

 

زبن گشت بر صورت هفتوان

 

سما هفت بر هفت تن بسپريد

 

به روى زمين هفتوان آرميد

اهل حق براى تزكيه و تطهير نفس و روح به عبادتگاه خاصى كه جسمخانه ناميده مى شود مى روند. در همين مكان است كه اوراد و اذكار و ادعيه و قربانى را با مراسم خاصى انجام مى دهند. مراسم سرسپارى نيز در همين مكان پس از ولادت طفل در روز هفتم انجام مى گيرد.
گفته مى شود كه اهل حق به جاى نماز، نياز مى دهند كه شرح آن گذشت

- فرقه بكتاشيه  
فرقه بكتاشيه از مذهب اهل حق ناشى شده است : ((سلطان صحاك (سهاك ؟) پس از صد سال كه دين اهل حق را آشكار كرد، در پيكر ((بكتاش )) جاى گرفت .
تاريخ پيدايش اين فرقه به قرن هفتم هجرى مى رسد.
خاستگاه اين فرقه كشور عثمانى (: تركيه ) بوده است .
((بكتاش )) رهبر اين فرقه در سال 728 هجرى درگذشته و دو كتاب بر جاى گذاشته است : ((مقالات )) و ((ولايت نامه )). عقايد اين فرقه تركيبى است از اصول مسيحيت و عقايد صوفيه و معتقدات شيعه و در اصول تابع اهل سنت هستند. به ائمه اطهار اعتقاد داشته و نسبت به امام صادق (عليه السلام ) احترام بسيارى قائل مى باشند. خانقاه بكتاشيه در ((اناطولى )) پايگاه تبليغاتى يكى از سران نهضت حروفيه بود كه پس از قتل ((فضل الله استرآبادى )) به عثمانى شتافت . برخى عقايد حروفيه در ميان اين فرقه بيادگار مانده است .
در سال 1241 قمرى سلطان محمود خان دوم خليفه عثمانى عده اى از مشايخ بكتاشيه را كشت و خانقاه هاى آنان را تعطيل نمود و افراد اين فرقه را پراكنده ساخت .
در زمان كمال آتاتورك اينفرقه رو به انقراض نهاد و فقط خانقاه هائى از آنان در اطراف استانبول باقى مانده است .
محققان زادگاه بكتاش را نيشابور مى دانند، و عقايد اين فرقه را شبيه عقايد قزلباشيه و على اللهيان دانسته اند.
در رفتار شبيه غلاة شيعه هستند. سران سقيفه را لعن مى كنند و به امامت دوازده امام شيعه مخصوصا امام صادق اعتقاد و احترام زياد دارند. در عين حال شعائر مسيحى در ميان عقايدشان بسيار است . مهم ترين مشخصه مسيحى اعتقاد به تثليث است كه اين فرقه نيز به آن روى آورده است : ((الله ))، ((محمد))، ((على )) تثليث اين فرقه است . اين فرقه به پيروى از عيسويان ((عشاى ربانى )) را انجام مى دهند و بر سر سفره شراب و نان و پنير مى گذارند و در خدمت شيخ خود كه او را بابا مى گويند، به گناهان اعتراف و اقرار مى كنند و از او طلب آمرزش ‍ مى نمايند.
((شرب خمر)) نزد ايشان حرمتى ندارد و به اسرار اعداد و حروف عقيده دارند. اين فرقه ((فضل الله استرآبادى )) را گرامى مى دارند و كتاب ((جاويدان نامه )) وى را محترم مى شمرند. اين كتاب را به فارسى ((عشق نامه )) و به تركى ((فرشته اوغلى )) گويند.
پيروان اين فرقه عباسى سفيد و كلاه سياه چند گوش مثلث شكل كه گاهى عدد اضلاع آن به احترام ائمه اثنى عشر به دوازده ضلع (: ترك ) مى رسد (: قزلباش )، مى پوشند و شيخ ايشان داراى عمامه اى سبز است .
فرقه بكتاشيه گردبندى از سنگ مهره بر گردن خود دارند كه آن را ((قيلتماش )) گويند (: سنگ تسليم ) و تبرزينى دودم و عصائى دراز دارند.
جوانان بى زن ايشان گوشواره هائى به گوش مى آويزند تا از زن داران تميز داده شوند.
اين فرقه ((بكتاش )) را ((پير اول )) خوانند و فرزند وى را ((اوغلرى )) گويند(248)
ديگر فرقه هاى غلاة  
3 - فرقه ابراهيميه :  
اينان گروهى از غلاة و صوفيان ساكن در يكى از شهرهاى موصل عراق مى باشند و در اعمال و مراسم خود همانند فرقه شبك مى باشند و كتاب مذهبى ايشان همان كتاب مذهبى فرقه شبك است كه آنرا از ديگران هميشه پنهان مى دارند. اين گروه اشعار مذهبى خود را ((گل بارك )) مى نامند و عدد هفت و دوازده و هفتاد را مقدس مى شمارند، عدد هفت را پادشاه و دوازده و هفتاد را غلامان و كارگران آن مى دانند.
4- فرقه اثنينيه :  
اين گروه مى گويند: محمد (صلى الله عليه و آله ) و على (عليه السلام ) هر دو پروردگار جهان هستند. اينان دو فرقه مى باشند گروهى خدايى محمد را مقدم بر خدايى على و گروه ديگر، خدايى على را مقدم بر خدايى محمد مى دانند.(249)
5- فرقه احديه :  
اين گروه نبوت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) را اقرار دارند، ولى روش و سنت هاى او را بكار نمى بندند و اينان از قدريه هستند.(250)
6- فرقه ازدريه :  
اينان از ياران و پيروان شخصى بنام على الازدرى مى باشند و بر اين باورند كه امام على ، هم امام و هم پروردگار است ، و داراى اولاد نمى باشد، و اين على كه پدر حسن و حسين است غير از اوست ، بلكه او مردى از اهالى ازدريه است و او صانع و پروردگار است .(251)
7- فرقه ازليه :  
اين گروه بر اين باورند كه امام على (عليه السلام ) و عمر بن خطاب هر دو قديم و ازلى هستند، مگر اينكه امام على (عليه السلام ) خير محض و خوب مطلق است ، و عمر بن خطاب ، شر محض و بد مطلق است كه با كارهاى زشت و ناپسند خود هميشه آن حضرت را آزرده خاطر مى نمود. اين فرقه تحت تاءثير افكار ثنويت زرتشتى و اصالت اهورامزدا و اهريمن واقع شده اند.(252)
8- فرقه الحاقيه :  
اين فرقه از ياران و پيروان اسحاق بن زيد بن حارث و از ياران عبدالله بن معاوية بن امام صادق هستند كه على بن ابيطالب را در نبوت و پيامبرى با رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) شريك مى دانستند و از اباحيان محسوب مى شدند.(253)
9- فرقه اصحاب الزيغ :  
اين گروه بر اين باورند كه جبرئيل ماءمور بود كه رسالت را به امام على (عليه السلام ) برساند و عملا بر خلاف اين ماءموريت ، او رسالت را به محمد (ص ) داد! اين گروه ، جبرئيل را ناسزاى فراوان گويند.(254)
10- فرقه اصحاب الكساء:  
اينان بر اين باورند كه اصحاب كساء بيش از پنج تن نباشند و آنان عبارتند از: محمد و على و فاطمه و حسن و حسين عليهم السلام كه روح پروردگار در آنها حلول كرده و از اين جهت فاطمه را بدون تاء تاءنيث فاطم تلفظ مى كنند و معتقدند كه اين پنج تن به مقام و رتبه پروردگارى رسيده اند! (255)
11- فرقه امريه :  
اينان گروهى از غلاة هستند كه امام على بن ابيطالب (عليه السلام ) را در امر رسالت و نبوت با رسول اكرم (صلى الله عليه و آله ) شريك دانسته اند و مى گويند: همانطورى كه هارون شريك رسالت موسى بوده ، على نيز شريك رسالت محمد (ص ) مى باشد و به حديث منزلت استشهاد مى نمايند كه پيامبر فرمود: يا على نسبت تو به من ، مانند نسبت هارون است به موسى .(256)
12- فرقه انازله :  
اين گروه بر اين باورند كه ابن ملجم على (عليه السلام ) را نكشت و آنكه بدست ابن ملجم مرادى كشته شد، شبيه آن حضرت بود؛ و على (عليه السلام ) به آسمان بالا رفت و روزى نازل مى شود و آن وقت از ابوبكر و عمر و عثمان انتقام مى جويد و معتقدند كه : رعد آسمانى ، آواى امام على ، و برق ، تازيانه او مى باشد، و چون رعد را ببينند، مى گويند: السلام عليك يا اميرالمؤ منين .(257)
13- فرقه بهمنيه :  
اينان بر اين باورند كه پروردگار هميشه در چهره آدميان آشكار مى گردد، و هر كه عمل فوق العاده اى را انجام دهد كه ديگران از انجام آن عاجز باشند، او پروردگار است و خداوند جز در على و امامان بعد از او ظهور و تجلى نخواهد كرد و همه پيامبران و رسولان ، بندگان على و امامان مى باشند.(258)
14- گروه تفويضيه :  
اينان مى گويند: خداوند، امور جهان را به پيامبر عاليقدر اسلام ، واگذار و تفويض نموده است ، و گروهى برآنند كه امور اين جهان را خداوند به امام على (عليه السلام ) تفويض داشته و آنچه در اين عالم است براى او مباح نموده است .(259)
15- گروه جبليه :  
اين فرقه از غلاة و گزافه گويان ، رهبرشان در جبلى از جبال لبنان زندگى مى كرد. وى گاهى ادعاى مهدويت مى كرد و زمانى مى گفت : من محمد (صلى الله عليه و آله ) و گاهى مى گفت : من على مرتضى و گاهى مى گفت : من محمد بن الحسن المنتظرم . گروهى از طرفدارانش براى حمايت از او شورش نمودند و با صداى رسا و بلند مى گفتند: (( لا اله الا على و لا مجاب الا محمد و لا باب الا سلمان . )) و عمر و ابوبكر را لعن و نفرين مى كردند، و مساجد را ويران مى نمودند تا سرانجام سپاهى از طرابلس آمدند و آنان را قتل عام نمودند.(260)
16- گروه جعفريه :  
اين فرقه از غلاة ، قائل به غيبت و رجعت امام جعفر صادق (عليه السلام ) شدند و آنان را جعفريه واقفه گويند، زيرا در رابطه با امامت و پيشوائى آن حضرت توقف كردند و قائل به رجعت وى شدند.(261)
17- فرقه حلمانيه :  
اينان نيز از گروه گزافه گويان و غلاة بودند كه از ابوحلمان دمشقى كه اصالتا ايرانى بود پيروى كردند. وى قائل به حلول پروردگار در چهره هاى زيبا بود، و هر گاه چهره اى زيبا مى ديد در برابر او سجده مى كرد و مى گفت : ان الله جميل و يحب الجمال ، خداوند زيباست و زيبائى را دوست مى دارد. ابو حلمان يكى از مريدان و سرسپردگان حلاج بود و نيز از شاگردان مكتب سليم بصرى محسوب مى شد. ابومنصور بغدادى مى گويد: يكى از حلمانيه را بديدم كه مى گفت : حلول پروردگار در ابدان آدميان طبق اين آيه روا باشد (( فاذا سويته و نفخت فيه من روحى فقعوا له ساجدين )) ، و چون خدا در آدم حلول كرد، مسجد ملائكه واقع شد.(262)
18- فرقه خصيبيه :  
اينان از ياران يزيد بن خصيب اند كه مى گفتند خداوند جز در امام على (عليه السلام ) و امامان بعد از وى ظاهر نگردد و همه رسولان را امام على (عليه السلام ) ماءمور نموده تا جامعه را هدايت نمايد و بر اين باورند كه پيشوايان به روح القدس تاءييد مى شوند.(263)
19- فرقه سريغيه :  
اينان از ياران و پيروان سريغ مى باشند كه مى گويند: حلول لاهوت در ناسوت فقط در پنج شخص واقع شده و آنان ، محمد و على و عباس و جعفر و عقيل مى باشند.(264)
20- فرقه شبك :  
اين گروه نيز فرقه اى از غلاة و صوفيان هستند كه بعضى از افكار و آداب مسيحيت در بين آنها رايج است ، از جمله اينكه : اعتراف به گناه مى كنند و نوشيدن شراب در بين آنها امرى متداول است . اين گروه در شمال عراق زندگى مى كنند و كتاب مذهبى آنان ، ((المناقب )) ناميده مى شود، و بعضى از عقايد را از فرقه صوفيه ملامتيه گرفته اند، و از مراسم مذهبى آنان شب غفران است ، يعنى شب آمرزش و پوزش از گناه ، كه در اين شب زنان و مردان همه در يك محل گرد آمده و گريه و زارى سرمى دهند و از خداوند طلب آمرزش مى كنند، و يكى ديگر شب آغاز سال است كه در آن شب جشن مى گيرند. و ديگر از مجالس آنها، شب دهم محرم است كه در اين شب به جهت مصائب وارده بر خاندان رسول اكرم (صلى الله عليه و آله )، نوحه خوانى و گريه و زارى فراوان مى كنند و با پاى برهنه راه مى روند.(265)
21- فرقه عميريه :  
اينان از غلاة و گزافه گويانى بودند كه امام صادق (عليه السلام ) را خدا مى دانستند، و در محلى از كوفه گرد آمده و مردم را به اين عقيده دعوت مى كردند، و يزيد بن عمر والى عراق ، پيشواى آنان را به نام عمير دستگير نمود و در كناسه كوفه به دار آويخت .(266)
22- فرقه غاليه :  
اين اسم بر همه گروههايى كه درباره رسول خدا (صلى الله عليه و آله ) و ديگر امامان گزافه گويى دارند و آنان را به مقام خدايى رسانيده اند اطلاق مى گردد.
23- فرقه قتيبيه :  
اين گروه بر اين باورند كه حضرت امام محمد باقر عليه السلام زنده است و هر زمان كه بخواهد ظهور مى نمايد.(267)
24- فرقه قزلباشيه :  
فرقه قزلباشيه يا صاحبان عمامه سرخ ، از گروه و طرفداران شاه اسماعيل صفوى هستند كه كلاهها و عمامه هاى سرخ را به سر مى گذاشتند. كلاههاى قرمز، نشانه و آرمى از تاج سرخ سلطان حيدر بحساب مى آمد كه دوازده ترك به نام دوازده امام داشت . اين گروه هم اكنون در آناتولى تركيه زندگى مى كنند و مذهبشان بر طريق مذهب نصيريه است ، و جمع آنان مخلوطى از كرد و ترك مى باشند. اينان سر خود را مى تراشند و ريش هاى خود را رها مى كنند و نماز را ترك مى كنند و روزه ماه رمضان را نمى گيرند و تنها دوازده روز از آغاز محرم را روزه مى گيرند، و بر شهادت امام حسن و امام حسين (عليه السلام ) عزادارى دارند. اين فرقه بر اين عقيده اند كه خداوند در على (عليه السلام ) تجسم يافته است ، همانگونه كه در حضرت موسى و عيسى و داود حلول كرده بود.(268)
25- فرقه كاكائيه :  
اين فرقه از غلاة در دو شهر كركوك و اربيل پراكنده اند و عقايد آنان همانند اعتقادات شبك مى باشد. نام ايشان گرفته شده از كلمه كاكاى كردى است كه به معنى برادر مى باشد. اين گروه به تناسخ و حلول اعتقاد دارند.(269)
26- فرقه مشعشعيه :  
اين فرقه در خوزستان و اهواز - دشت شادگان - بودند و از ياران و پيروان سيد محمد مشعشع كه دعوى مهدويت كرده بود مى باشند. سيد محمد مشعشع ، حضرت على (عليه السلام ) را خدا مى دانست ، و چون ياران و پيروان بسيارى گرد او جمع شدند، از خوزستان به نجف رفت و بارگاه امام على (عليه السلام ) را ويران نمود، و چوبهاى ضريح مقدس ‍ را، ياران و پيروان او زير اجاق سوزانيدند سرانجام سيد محمد در زمان شاهرخ در خوزستان دست به شورشى گسترده زد و در سال 866 هجرى درگذشت

27- فرقه نصيريه :  
اين گروه را انصاريه و علويه هم مى گويند. اينها منسوب به ابن نصير نامى مى باشند كه در قرن پنجم و ششم هجرى از شيعه جدا شدند، و در شمال غربى سوريه گرد آمدند. تعاليم مذهبى آنان التقاطى از مذهب شيعه و مسيحيت است . به عقيده اين گروه ، خداوند ذات يگانه اى است كه مركب از سه اصل لايتجزى به نام هاى : معنى و اسم و باب است و اين تثليث به نوبت در وجود انبياء و رسولان الهى در تثليث لايتجزايى در وجود على و محمد و سلمان فارسى تجسم يافت و اين تثليث را با حروف ((عمس )) كه اشاره به حرف اول سه نام فوق الذكر است بنحو اختصار نشان مى دهند.
اينان به تناسخ عقيده فراوان دارند، و به دو دسته تقسيم مى شوند: يكى عامه و ديگرى خاصه . مراسم مذهبى را روحانيون آنان بر بلنديها در بقاعى كه قبه گفته مى شود انجام مى دهند، و اين قبه ها معمولا بر مقابر اولياء قرار دارند. آنان براى حضرت عيسى (عليه السلام ) احترام ويژه اى قائل هستند و به تعميد و اعياد مسيحيت توجه كامل دارند.(271)
خلاصه اينكه همه فرق و گروههاى غلاة شيعه در گزافه گويى شريك اند و مقام حضرت على (عليه السلام ) را به خدايى مى رسانند، كه همه آنها از جاده مستقيم اعتقاد صحيح اسلامى خارج و منحرف اند. و ما از ميان حدود 131 فرقه مختلف غالى ، فقط به بيان 25 گروه از آنان پرداختيم ، طالبين مى توانند به كتابهاى مربوط به اين موضوع مرجعه كنند.
28- فرقه بابك خرم دين  
اينان از ياران و پيروان بابك اند كه معروف به بابكيه و فرقه اى از غلاة شيعه هستند. بابك بزرگترين پيشواى فرقه خرم دينان بود كه در زبان پهلوى او را پاپك مى خواندند و در زبان عربى او را بابك مى گفتند.
ابن نديم در كتاب فهرست خود مى نويسد: پدر بابك از مردم مداين و پيشه اش روغن فروشى بود كه به آذربايجان مهاجرت كرد و در قريه بلال آباد كه يكى از روستاهاى ميمنه بود سكونت نمود در آن محل دلباخته زنى يك چشم شد و او را به عقد خود درآورد و بابك از آن زن به دنيا آمد. پدر بابك را در يكى از سفرهاى خود به كوه سبلان شخص ناشناسى در پشت سر بر وى خنجرى زد و او را كشت .
پس از مرگ وى مادر بابك به دايگى اقدام نمود تا اينكه بابك ده ساله شد و به كار گاوچرانى مشغول شد، و در خدمت شبل بن منقى ازدى درآمد و در اسطبل اسبان به كار تيمارگرى مشغول شد. در اين موقع بود كه از غلامان همكارش طنبور زدن را فراگرفت و پس از مدتى از آنجا به تبريز رفت و دو سال نزد محمد بن رواد ازدى بود، آنگاه به پيش مادرش ‍ برگشت ، در اين موقع بابك در سن 18 سالگى بود.
طبرى مى گويد: بابك در جوانى با شروين بن رجاوند رئيس فرقه مزدكيان طبرستان ملاقات كرد. در بيان الاديان آمده است : چون زندگى كردن از نظر اقتصادى در شهر اردبيل بر بابك و مادرش بسيار سخت شد، آن دو از شهر اردبيل راهى منطقه ديگرى شدند و در قريه اى كه محمد بن رواد ازدى بود، سكنا گزيدند. مردم آن ده از فرقه مزدكيان و خرم دينان بودند كه پيشواى آن قوم ، جاويدان بن شهرك بود. بابك در اين ده به خربزه فروشى مشغول شد و جاويدان از او خربزه مى خريد و چون دانست كه بابك در طنبور زدن زبردست و تواناست و اين فن را خوب مى داند، او را خوش آمد و بابك را پيش خود نگه داشت .
و نيز طبرى مى گويد: در سال 201 هجرى بابك خرمى از كيش ‍ جاويدانيه دست كشيد و دعوى كرد كه روح جاويدان پيشواى مزدكيان و خرم دينان در او حلول كرده است و شورش و فتنه اى را آغاز نمود.
ابن نديم مى گويد: ميان جاويدان و ابوعمران كه هر دو از خرم دينان بودند جنگ درگرفت . جاويدان ، ابوعمران را به قتل رساند، و خود مجروح گرديد و چون به محل خود بازگشت ، بر اثر آن زخم پس از سه روز درگذشت . زن جاويدان دلباخته و عاشق بى تاب بابك شد و گفت : من مرگ شوهرم را پنهان مى دارم و فردا در ميان مردم آبادى اعلان خواهم كرد كه جاويدان دوش گفت كه من امشب خواهم بدرود حيات گفت و روح من چون از پيكرم برون آيد، در پيكر بابك مكان گيرد و با روان او يكى گردد و بابك پروردگار و خداى روى زمين شود و دين مزدك را ديگر باره زنده كند.
چون صبح شد آن زن مردم محل را گرد آورده گفت : جاويدان به من خبر داد كه امشب من مى ميرم و جان و روح من در تن بابك جوان منزل مى كند. مردمى كه از ياران و پيروان جاويدان بودند سخنان آن زن را قبول كردند، آنگاه آن زن فرمان داد تا گاوى را كشتند و پوست آن گاو را پهن كردند و طشتى از شراب بر آن نهادند و مقدارى نان در اطراف پوست گاو گذاشتند و مردم را يك يك آواز مى داد و مى گفت : بر پوست گاو گرد آييد و پاره اى از نان را برداريد و در شراب زنيد و آنگاه آنرا بخوريد و بگوئيد: اى روان پاك بابك به تو گرويديم ، همچنانكه به روان جاويدان گرويده بوديم . و سپس مردم دست بابك را بوسيدند، و آن زن هم بر بستر خود بنشست و بابك را نيز بر بستر خود جاى داد. و مردم پس ‍ از نوشيدن شراب دسته هاى گل بر بابك تقديم نمودند، و بابك آن گلها را برمى داشت و اين عمل آئين ازدواج اين گروه شمرده شد. ابومنصور بغدادى مى گويد: فرقه بابكيه ، ياران و پيروان بابك خرمى بودند كه در كوههاى اطراف آذربايجان ، مردم را به آئين خود فراخواند و در آنجا گروه فراوانى گرد او جمع شدند. آنان كارهاى زشت و ناروا انجام مى دادند، و گروه فراوانى از مسلمانان آنجا را به خاك و خون كشيدند. خليفه عباسى سپاهى را به فرماندهى افشين حاجب و محمد بن يوسف ثغرى و ابى دلف العجلى جهت سركوبى آنان گسيل نمود. تا مدت بيست سال اين نبرد به طول انجاميد. سرانجام بابك و برادرش ، دستگير و در عصر حكومت معتصم در سرمن راى به دار زده شدند، و افشين نيز به اتهام همكارى با بابك ، به دستور خليفه كشته شد.
در ترجمه فرق الشيعه نوبختى آمده است كه : خرم دينان از دسته هاى كيسانيه و عباسيه و حادثيه پديد آمدند و گزافه گويى را اين دسته آغاز نمودند و اصطلاح خرم دين ، مركب از دو كلمه خرم و دين است كه به معنى دين خوب و نيك مى باشد. اينان فرقه اى دينى و سياسى بودند كه پس از كشته شدن ابومسلم خراسانى به وجود آمدند و اينها آغاز شورش ‍ و حركتشان در سال 192 هجرى بود، و نخستين طرفداران اين گروه را ((محمره )) لقب دادند، زيرا پرچم ايشان سرخ رنگ بود. و مراكز آنان ميان آذربايجان و ارمنستان و نيز اطراف همدان و اصفهان بود. رهبر اين گروه در ابتداء، جاودان بن سهل بود كه بابك را به جانشينى خود برگزيد، و بابك در سال 202 هجرى دژ ((بذ)) را در نزديكى اردبيل بگرفت و عليه نيروى اعراب شورش براه انداخت و پس از بيست سال در سال 223 هجرى بدست افشين گرفتار و اسير شد و به امر معتصم عباسى در شهر سامراء كشته شد.
ابن اثير مى گويد: معتصم عباسى براى سركوبى خرم دينان سپاه عظيمى به ايران اعزام داشت . اين سپاه در روستاى همدان با خرم دينان روبرو شد، و شصت هزار تن از آنان را بكشت ، و افرادى كه زنده جان بدر بردند به طرف روم فرار كردند. سرداران عرب به جهت تنگى راهها و كوهستانى بودن آن منطقه و شدت سرماى آذربايجان از سركوب نمودن طرفداران بابك سخت خسته شدند. سرانجام پس از 20 سال به ناچار، معتصم خيزر بن كاوس معروف به افشين را براى سركوبى بابك به آن سامان گسيل داشت .
بابك براى مقابله با سپاهيان اعزامى خليفه به تئوفيل پسل ميخائيل ، امپراطورى بيزانس نامه اى نوشت و از او سپاهى خواست ، ولى پيش از رسيدن نيرو و قوا، افشين با يك ترفند نظامى ، بابك را دستگير نموده و پس از سه سال نبرد خونين با او و دادن امان نامه از طرف معتصم ، به دام خود انداخت و او را به سامراء نزد خليفه عباسى برد.
معتصم دستور داد تا بابك را سوار بر فيل كردند و در شهر بگرداندند و در روز پنجشنبه دوم صفر سال 223 با وجود امان نامه اى كه به او داده بودند به دستور خليفه او را قطعه قطعه كرده و كشتند.
در كتاب خاندان نوبختى آمده است : خرميه از ياران بابك خرمى هستند كه در عصر ماءمون خروج كرد و در زمان حكومت معتصم به وسيله افشين ، سركوب گرديد و به فرمان خليفه كشته شد.
براى اطلاع به منابع زير رجوع كنيد:
1-
تاريخ الرسل و الملوك طبرى ج 14
2-
جامع الحكايات و لوامع الروايات ص 258
3-
دايرة المعارف الاسلاميه ج 3 ص 246
4-
الفرق بين الفرق ترجمه دكتر مشكور ص 192
5-
ترجمه فرق الشيعه نوبختى ص 60
6-
فرهنگ فرق اسلامى ص 85 تا 87
7-
الملل و النحل شهرستانى ج 1 ص 113 و ص 132 و تبصره العوام
8-
تلبيس ابليس ص 109 و ص 112
9-
الفهرست ابن نديم برگردان بقلم رضا تجدد ص 610 تا ص 614
29- فرقه مازياريه  
اين فرقه از ياران و پيروان مازيار نامى هستند كه آئين محمره را در ميان مردم گرگان رواج داد، و گروهى از روستائيان آن سامان بر او آئين او گرويدند كه به ظاهر از اسلام سخن مى گويند و در دل كينه مسلمانان را شديدا مى پرورانند. اينان نماز را به پا مى دارند و قرآن را به فرزندان خود ياد مى دهند ولى روزه ماه رمضان را نمى گيرند.
مازيار دست به شورشى بزرگ در اطراف گرگان زد و سرانجام در عصر حكومت معتصم ، يارانش سركوب گرديدند و خود نيز گرفتار شد و در سرمن راى در برابر بابك خرم دين بر دار شد.(272)
در اين باره استاد مشكور مى گويد: مازياريه ، از پيروان مازيار به قارن اند كه از خرم دينان بودند. مازيار از خاندان امراى محلى قديم طبرستان بود كه پس از درگذشت پدرش قارن در دستگاه ماءمون خليفه عباسى راه يافت و اسلام را اختيار نمود و ماءمون او را محمد نام نهاد و حكومت قسمتى از طبرستان و رويان را به وى واگذار كرد، مازيار در طبرستان عمويش را بكشت و همه طبرستان را زير حكومت خود درآورد و خود را گيل گيلان و اسپهبد اسپهبدان ناميد و چندى بعد با طاهريان درافتاد و خراج اين منطقه را بدون واسطه عبدالله بن طاهر به دربار خليفه فرستاد. سرانجام به تحريك افشين سردار نامى ايرانى كه با طاهريان ميانه خوبى نداشت و ميل داشت كه حكومت خراسان را بدست آورد، از ارسال خراج به دربار خليفه خوددارى كرد. مازيار در سال 224 هجرى رسما عليه خليفه عباسى دست به قيام و شورش زد و مذهب سرخ پرچمان را كه همان مذهب خرم دينان بود براى خود و يارانش ‍ برگزيد و دستور داد تا كشاورزان عليه اربابان خود شورشى برپا دارند و اموالشان را به غارت برند و خودش مساجد بسيارى از آبادى ها را خراب كرد و گروه زيادى از مردم سارى و آمل را به زندان انداخت و مخالفان خود را بدست گروه سرخ پرچمان سپرد تا آنان را قتل عام سازند و ماليات يك ساله را در مدت دو ماه از اهالى گرفت .
مازيار با ترفند برادرش كوهيار، به دست حسن بن حسين ، عموى عبدالله بن طاهر حاكم خراسان گرفتار شد و او را به سامراء بردند و در آنجا به دستور خليفه عباسى بدار زدند.(273)
30- فرقه سنباذيه  
اين گروه جداشده از فرقه ابومسلم خراسانى بودند كه از سنباذ مجوسى پيروى مى كردند. سنباذ در زمان منصور خليفه عباسى به خونخواهى ابومسلم خراسانى دست به شورش زد و اين شورش هفتاد روز به طول انجاميد و سرانجام بدست اسپهبد خورشيد فرمانرواى طبرستان كشته شد.(274)
سنباذ به پيروى از كيش مزدك شهرت داشت او انهدام كعبه را در سر مى پرورانيد، و قبلا زردشتى بود و به تبع نهضت ابومسلم خراسانى نهضتى را به راه انداخت كه اثرش منحصر به نابودى حكومت عباسيان نبود، بلكه مقاصد بالاترى را دنبال مى كرد و در اين قيام ، گروهى از پيروان ابومسلم خراسانى نيز او را يارى دادند.(275)
31- فرقه ابومسلميه  
اين فرقه از ياران و پيروان عبدالرحمن بن مسلم هستند كه جوانى شجاع و بالياقت از اهالى مرو بود و ابراهيم بن محمد امام او را به رياست شيعه آل عباس در خراسان برگزيد و اين انتخاب را به ابوسلمه خلال داعى و وزير آل عباس كه مقيم كوفه بود خبر داد. ابومسلم در دوازدهم ربيع الاول سال 132 هجرى عبدالله سفاح را بر مسند خلافت قرار داد. بنى عباس ، بنى اميه را در هر كجا كه بودند، يافتند و آنان را كشتند، و باروى شهر دمشق را ويران و منهدم نمودند و قبور خلفاى بنى اميه را شكافته و استخوانهايشان را سوزاندند.(276)
گروه ابومسلميه منسوب به عبدالرحمن ابومسلم خراسانى بودند كه پيروان او وى را زنده و جاويدان مى دانستند و به بازگشت او اعتقاد و باور داشتند و بيشترين اين فرقه از گروه حلوليه اند و فرقه هاى : اسحاقيه ، راونديه ، سنباذيه ، ابلقيه ، مبيضه ، بابكيه ، بركوكيه و رزاميه از همين گروه شمرده شده اند.
ابومسلم قبل از آنكه به ابراهيم امام ملحق شود، با فرقه كيسانيه و مغيريه كه هر دو از فرقه هاى غلاة شيعه بودند روابط نزديك و تنگاتنگى داشت ، و عقايد تناسخى اين دو فرقه در افكار وى اثر چشمگيرى نموده بود. او بر اين باور بود كه ارواح پس از خروج از ابدان و اجساد خود، به بدنهاى ديگرى منتقل مى شوند.
نوبختى مى گويد: گروه ابومسلميه بر اين باورند كه ابومسلم زنده است . اينان همه واجبات را ترك كرده اند و همه ايمان را از بعد امام شناسى مى دانند و چون بنيانگذار كيش ايشان ، خرميان بودند اينان را خرم دينان نيز مى گويند.(277)
يكى از فرقه هاى اين گروه رزاميه نام دارد كه بر اعتقاد به امامت و پيشوايى ابومسلم استوار ماندند. رزام شخصى بود كه در مرو زندگى مى كرد و در دوستى با ابومسلم و اعتقاد به امامت او راه افراط را مى پيمود. ابن نديم مى گويد: در خراسان گروهى پيدا شدند بنام مسلميه ، اينان از ياران و پيروان ابومسلم خراسانى بودند كه اعتقاد راسخ به امامت او داشتند و بر اين باور بودند كه او زنده و جاودان است و در زمانى كه حتى خودش هم نمى داند ظهور خواهد كرد.
گروه اسحاقيه از همين فرقه ابومسلميه جدا شدند. اسحاق ترك به تركستان و ماوراء النهر رفت و در آنجا مردم آن سامان را به مذهب ابومسلم خراسانى دعوت كرد و مى گفت كه وى در كوههاى رى زندانى است و به زودى ظهور خواهد نمود.(278)
ابومنصور بغدادى مى گويد: ياران ابومسلم درباره او سخن به گزاف گفته اند و بر اين باورند كه روح خدا در وى حلول كرده و از اين رهگذر ابومسلم خدا مى باشد! و را بر جبرئيل و ميكائيل و ديگر فرشتگان برتر دانند و بر اين اعتقادند كه او زنده است و چشم به راه وى مى باشند، و در مرو و هرات اين فرقه را بركوكيه گويند و اگر از آنان پرسيده شود كه آن شخصى را كه منصور دوانيقى كشت كه بوده ؟ در پاسخ گويند او شيطان بود كه به صورت ابومسلم درآمده بود و به دست منصور كشته شد.(279)
ابومسلم مى گفت : پروردگار چون روح را بيافريد مى دانست كه هر كدام تا چه اندازه اى گناه از آنان سرمى زند و تا چه اندازه اقدام به كارهاى خوب دارند و لذا نسخ و مسخ در آنان براى اين بود كه به اندازه بدى شان كيفر را دريابند.(280)
در تبصرة العوام آمده است : فرقه ابومسلميه را به شيعه منسوب كرده اند، چون او دست به يك شورش بزرگى زد و گروه زيادى از دشمنان خدا و رسول (صلى الله عليه و آله ) و غير آنها را بكشت . ولى ناگفته نماند كه ابومسلميه از ياران و شيعيان نبوده و نيستند و حتى از فرق سنيان نيز شمرده نمى شوند، زيرا ابومسلم بر اين باور بود كه امامت به ميراث است نه به نص - كه شيعيان معتقد به نص اند - و نه به اختيار - چنانكه سنيان معتقد به انتخاب و اختيارند.
براى اطلاع بيشتر از سرگذشت عبدالرحمن ابومسلم خراسانى و مذهب و پيروان او به منابع و مآخذ زير رجوع كنيد:
1-
آثار الباقيه ابوريحان بيرونى ص 210
2-
تاريخ الرسل و الملوك طبرى ج 10 ص 119
3-
تبصرة العوام فى معرفة مقالات الاءنام ص 178
4-
فرق الشيعه نوبختى ص 75
5-
زين الاخيار ص 123
6-
الفصل فى الملل و الاهواء و النحل ج 1 ص 77
7-
الفرق بين الفرق ص 155
8-
الفهرست ابن نديم ص 615 ترجمه شده .
9-
الكامل ابن اثير ج 5 ص 481
10-
مروج الذهب ج 3 ص 169
11-
المغنى فى ابواب التوحيد و العدل ج 2 ص 178
12-
المقالات و الفرق ص 64 و ص 195
13-
الملل و النحل ج 1 ص 155.
14-
فرهنگ فرق اسلامى ص 23.