حيات طيبه

شمه اي از خاطرات مربوط به شهيد عاليقدر محراب حضرت آيت الله مدني رضوان الله عليه را كه به عنايت داماد محترم ايشان حجة الاسلام والمسلمين بروجردي، فراهم آمده است تقديم مي داريم تا بتوانيم قدمي بهتر و كاملتر در شناساندن اين شهيد گرانبها برداشته و ان شاءاللّه خدمتي هر چند ناچيز به اسلام عزيز بنمائيم.

اجمالي از زندگي نامه

شهيد محراب ميراسد اللّه مدني دهخوارقاني نماينده حضرت امام خميني رحمة اللّه عليه و امام جمعه تبريز در سال 1293 هجري شمسي در شهرستان آذرشهر تبريز به دنيا آمد و در 20 شهريور سال 1360 در سن 67 سالگي در روز جمعه در تبريز آنهم در حال نماز به فيض عظيم شهادت كه يكي از آرزوهاي ديرينه اش بود نائل گرديد.

شهيد بزرگوار ما دروس سطح مقدماتي را در قم شروع و پس از اتمام دروس مقدماتي و سطوح عاليه درس خارج، به محضر مقدس مرحوم آيت اللّه حجت كوه كمري و ساير بزرگان آن عصر حاضر و همچنين از محضر مقدس و انسان ساز پيرجماران، عارف گرانقدر الهي نايب بر حق حضرت مهدي(عج) رهبر كبير انقلاب اسلامي امام خميني نيز در مدرسه فيضيه قم حاضر و استفاده شاياني در راه تهذيب نفس و خودسازي و معارف الهي كسب نموده و بالأخره پس از مدتي براي زيارت خانه خدا به مكه معظمه مشرف و پس از مراجعت از بيت اللّه الحرام از طريق عراق مدتي در كنار تربت پاك و مقدس سالار شهيدان اباعبداللّه الحسين(ع) در كربلا ساكن و ضمن زيارت به ادامه تحصيل مي پردازند و پس از مدتي از آنجا راهي نجف اشرف جوار مرقد مطهّر باب مدينه علم النبي(صلي الله عليه و آله و سلم) مولي الموالي اميرالمؤمنين ـ عليه السلام ـ شده و از محضر مراجع بزرگ تقليد و آيات عظام همچون مرحوم آيت اللّه ميرزا آقا اصطهباناتي و مرحوم آيت اللّه سيد عبدالهادي شيرازي و مرحوم آيت اللّه حكيم و ديگران استفاده كرده اند.

بنابر اين شهيد عاليقدر ما به مراتب عالي از علم و كمال و تهذيب نفس و فضائل اخلاقي نائل و مهمتر آنكه مرد عمل بود كه نمونه هائي از مراتب علمي و عملي ايشان خواهد آمد:

ابعاد علمي و عملي شهيد محراب

شهيد بزرگوار ما با اينكه به مراحل عاليه از علم رسيده بود معذلك تا زماني كه در نجف اشرف بودند (تا قبل از سال 50) در حوزه درسي بعضي مراجع حاضر مي شدند با اينكه يك شب بمن فرمودند: من از درس رفتن استفاده اي چندان نمي كنم، هفته اي دو سه مطلب شايد بدستم بيايد ولي معذلك بر خود لازم مي بينم آنرا ادامه دهم زيرا از جهات ديگر مفيد و وظيفه است.

خلاصه آنكه سعي داشت چيزي را به مردم بگويد كه خودش به آن عمل مي كرد و حقاً مرد عمل بود، هميشه گفتارش توأم با عمل بود. و همچنين در مقام تدريس در نجف اشرف با اشتياق و گرمي فراوان و متواضعانه از دروس سطوح متوسطه (شرح لمعه) گرفته تا سطوح عاليه (مكاسب و كفايه) تدريس مي فرمود و اوقات روز خود را از اين جهت پر مي كرد. با آن هواي گرم و ناراحت كننده نجف اشرف و دوري منزل ايشان از صحن مطهر اميرالمؤمنين(ع) و ساير مساجد و مدارس (مراكز و كلاسهاي درس طلاب علوم دينيه) معذلك صبح و بعداز ظهر و حتي شبها به درس و بحث اشتغال داشت تا آنجا كه يكي از دوستان ايشان مي گفت كه من به ايشان اعتراض كردم كه با اين هواي گرم و دوري راه و مزاج كسل و مريض احوال چرا شما اينقدر خود را به زحمت انداخته و تمام وقت خود را صرف درس و بحث مي كنيد؟ ايشان جواب دادند ما را كه دوبار به دنيا نمي آورند فقط همين يكبار است بايد كمال استفاده از عمر را نمود.

و بالأخره در سال 51 به امر مبارك حضرت امام خميني رحمة اللّه عليه شهيد بزرگوار مأمور سرپرستي حوزه علميه خرّم آباد لرستان و سكونت در آن شهرستان مي شود و در آنجا حوزه گرمي تشكيل داده و به تدريس دروس سطح عاليه و درس خارج اشتغال داشت وقتي يكي از فضلاء محترم جامعه مدرسين فعلي قم به خرّم آباد رفته و درس خارج ايشان را از نزديك ديده بود خيلي مجذوب گرديده و اظهار مي داشت ما تصميم گرفته ايم هر وقت ايشان نخواهند در شهرستان خرم آباد بمانند، ايشان را به قم آورده و از ايشان در قم استفاده خواهيم كرد.

عشق ورزيدن به حضرت امام (مريد و مراد)

نكته جالب توجه اينجاست كه شهيد معظم با اين جلالت علمي و كفايت و لياقت شخصي ولي شايد بتوان گفت كه در مقابل رهبر عظيم انقلاب اسلامي امام خميني (قدّس سرّه الشريف) كمتر از يك عوام و بي سواد مطيع و خود را دربست در اختيار حضرت ايشان قرار داده بود، بلكه مي توان گفت فاني در امام عزيز بود و بي نهايت عشق مي ورزيد يكي از باجناقهايم نقل مي كرد يك روز نشسته بوديم در محضر ايشان تلويزيون را روشن كردند بمحض اينكه تصوير مبارك امام در صفحه تلويزيون ظاهر شد كانّه بي اختيار ايشان خم شدند و تصوير مبارك امام را بوسيدند.

و اما يكي از دهها نمونه اي كه من خود بخاطر دارم اينكه در سال 54 در آن شدت خفقان و اختناق طاغوت (قبل از اينكه تبعيد شوند) تابستان بود، ايشان براي گرمي هوا و ديدار با دوستان همداني به همدان و روستاي درّه مرادبيك از توابع نزديك همدان رفته بودند، يكروز عصر در باغي در همان روستا نشسته بود عدّه اي از طلّاب و فضلاي قم و نجف و عده اي از دانشجويان عزيز از تهران همراه يكي دونفر دكتر و مهندس آمده بودند، مسائل سياسي آنروز مطرح بود بعد صحبت از مرجعيت و زعامت پيش آمد شهيد عاليقدر ما بعد از آنكه بين مرجع تقليد و رهبر فرقهائي گذاشتند و مثالهائي زدند كه ممكن است مراجع متعدد باشند ولي رهبر حتماً بايد يك نفر باشد بعد اشاره اي به ويژگيهاي حضرت امام خميني و برجستگيهاي معظم له كردند در آخر اين جمله را فرمودند: (اشاره كردند به فضلا و طلابي كه در باغ حضور داشتند و گفتند) آقايان و كساني كه مرا مي شناسند مي دانند براي مثل من باصطلاح كسر شأن است كه از شخص ديگري غير از خودش ترويج كند قاعدتاً بايد من از خود بگويم ولي چه كنم دينم به من مي گويد بايد از امروز خودت را فراموش كني و بايد خود را زير پاي اين مرد (امام خميني) بگذاري تا يك قدم ايشان بالا بيايند و بايد به دنبال ايشان حركت كني. در اينجا بايد بگويم به همه كساني كه خود را در خط امام عزيز(خط راستين اسلام و انبياء) مي دانند در هر پست و مقام و در هر مرتبه اي از علم و دانش و تخصص هستند بايد پيروي از امام را از اين شهيد گرانقدر ياد گيرند، آنچنان مطيع و فرمانبردار امام بود كه وقتي امام مي فرمايد به خرم آباد برو، فوراً از تهران به آنجا حركت مي كند و وقتي امام عزيز بعد از شهادت آيت اللّه قاضي قدّس سرّه در تبريز و اوضاع آشفته آنجا بخصوص جريان حزب خلق مسلمانان و فتنه انگيزي آنان از شهيد مدني عزيز مي خواهند كه بعنوان نمايندگي حضرت امام و امام جمعه تبريز به آنجا بروند فوراً به آن سامان حركت مي نمايند و با اخلاق و حلم حسني و شجاعت حسيني و فراست و كياست ايماني و صبر و استقامت و پايداري بر كوه مشكلات آنجا چيره گشته و بدون مبالغه مي توان گفت دو استان آذربايجان شرقي و غربي را از خطر توطئه و سقوط جلوگيري كرد و مي توان گفت با در نظر گرفتن شرائط حساس آنروز تبريز و بلكه آذربايجان انتخاب معظم له از طرف حضرت امام رحمة اللّه عليه براي آنجا، عالي ترين انتخاب بوده و شايد بتوان گفت يكي از صدها نمونه تأييدات غيبي حضرت امام در امور رهبري و مسائل پيچيده بويژه در روزهاي بحراني مي باشد.

ابعاد سياسي، اجتماعي و مبارزاتي زندگي شهيد محراب آيت اللّه مدني(ره)

مبارزات اين شهيد گرانقدر را بايد به دوران طلبگي ايشان از زمان رضا خان قلدر سوادكوهي (پهلوي) كشانيد آنطوريكه خود معظم له تعريف مي كردند كه يك موقع ايشان احساس مي كنند كه زادگاه اصلي شان (آذرشهر) در خطر محاصره اقتصادي فرقه ضاله و مضلّه بهائيت (اين مسلك و مرام استعماري صهيونيستي) قرار گرفته مراكز حساس شهر مانند كارخانه توليد برق و غيره بدست آنهاست، با بيانات آتشين خود مردم را عليه آنان بسيج كرده تا آنجا كه استفاده و مصرف برق آنها را تحريم كرده و مردم از چراغهاي نفتي استفاده مي كردند ولي برق روشن نمي كردند و از اين بالاتر آذرشهر كه نزديكي تبريز واقع شده و در آنزمان مقدار زيادي از نان تبريز را تأمين مي كرد به دستور معظم له مردم از فروش نان و مايحتاج زندگي به اين فرقه ضاله و مضلّه خودداري مي كردند تا مجبور شوند از اين شهر مذهبي و اسلامي كوچ كنند. اوج مبارزات ضدّبهائي و ضد صهيونيستي بالا گرفته، كم كم بعضي از جوانان غيور دست بكشتن و سر به نيست كردن آنان مي زنند تمام اين جريانات از طرف شهرباني وقت پيگيري و تنها عامل همه تحريكات ضدّ صهيونيستي بهائي (شهيد گرانقدر ما) شناسائي و ايشان را به همدان تبعيد مي نمايند ولي قيام معظم له به ثمر رسيد و مردم دست از ادامه مبارزه برنداشته و بالأخره مردم، شهر مذهبي خود را از لوث اين فرقه استعماري صهيونيستي نجات مي دهند.

اقتدار شهيد مدني در برخورد با رئيس ساواك كلّ كشور

شهيد عزيز مدني(قدّس سرّه) ايامي كه در نجف اشرف بودند مبتلا به مرض سل شديد مي شوند و مرض به حدّي شدّت پيدا مي كند كه گاهي كاسه كاسه خون استفراغ مي كردند بطوريكه خيلي از دوستان از ايشان مأيوس مي شوند ولي بحمداللّه پس از بستري شدن در بيمارستان حلّه خداوند عافيت مرحمت كرده و هنگام مرخصي دكتر معالج ماندن در هواي گرم در نجف اشرف را براي ايشان منع مي كند روي اين حساب ايشان ناچار بودند كه تابستانها به ايران سفر كنند ولي معمولاً هنگام بازگشت به نجف اشرف در كشمكش و آزار ساواك ايران قرار مي گرفتند و با معطّلي و ناراحتي زياد اجازه خروج مي دادند تا اين كه در سال 48 يا 49 ايشان را هنگام مراجعت به عراق حدود 5 ماه در تهران معطل و سرگردان مي كنند تا پس از اين مدت وقتي به اداره گذرنامه مراجعه و علت تأخير و گيركار خود را مي پرسند در جواب آدرسي به ايشان داده مي شود كه براي روشن شدن وضع گذرنامه خود بايد به اين آدرس مراجعه كنيد، در اينجا شهيد بزرگوار ما مي فرمودند وقتي طبق آدرس رفتم ديدم كه اداره مركزي و محل كار رئيس ساواك كل كشور است كه ديگران از راهنمائي و نشان دادن آدرس مي ترسيدند بالأخره بقالي كه روبروي آن اداره بود گفت همين منزل روبروست ولي شما برويد بالا و برگرديد و زنگ بزنيد تا نفهمند كه من نشان دادم پس از وارد شدن بعد از گذشتن چند اطاق و سالن به اطاقي راهنمائي شدم، رئيس ساواك كل كشور نشسته بود برخاست احترام كرد و من نشستم ابتدا خواست عذرخواهي كند كه شما را زحمت داديم من حرفش را قطع كرده و گفتم من مي خواستم اينجا بيايم و ببينم چرا هر سال براي رفتن و بازگشت ما به عراق بازي در مي آورند اگر مانعي در كار است يكمرتبه بگويند ممنوع الخروج هستي ما هم سرگردان نمانيم و اگر ايرادي نيست پس چرا معطل و اذيت مي كنند.

رئيس ساواك جواب داد چند سؤال است شما جواب بدهيد كه عمده آنها نظرخواهي در مورد رهبر كبير انقلاب اسلامي امام خميني(رحمة اللّه عليه) بود، من جواب دادم من ايشان(امام) را از دوران طلبگي مي شناسم و ارادت دارم، ايشان فردي به تمام معني آراسته و كامل، غير از مدارج عاليه علمي و كمالات نفساني از يك عظمت و تفوّق روحي برخوردار بودند كه وقتي هفته اي يك بار براي فضلا و طلاب علوم دينيه در مدرسه مباركه فيضيه درس اخلاق مي فرمودند و ما شركت مي كرديم تا هفته بعد روز پنجشنبه تمام گفتار و حركات ايشان مانند آئينه در مقابل ما قرار داشت، و من مفتخرم كه يكي از شاگردان ايشان هستم، آنگاه به رئيس ساواك گفتم شما ايشان را تبعيد كرده و با دوستان ايشان اينگونه برخورد مي كنيد، چكار مي خواهيد بكنيد؟ مي خواهيد به زور سر نيزه مردم را وادار كنيد كه از تقليد و پيروي ايشان دست بردارند و ايشان را دوست نداشته باشند اينكار شدني نيست و با سر نيزه نمي توان به دل مردم راه پيدا كرد و مسلط شد...

ابهّت و اقتدار شهيد عاليقدر و تبعيد از خرم آباد

با روي كار آمدن زمزمه حزب فرمايشي رسواخيز (رستاخيز) شهيد گرانقدر ما موضع صريح و بسيار سرسختانه در مقابل آن گرفت و در جلسات عمومي و خصوصي علناً اظهار مي فرمود كه هر كس در اين حزب ننگين ثبت نام كند مانند آنست كه در لشگر عمربن سعد نام نويسي كرده و هر كس مردم را براي ثبت نام تحريك و تشويق كند و در اين راه تلاش و فعاليت كند مانند فرماندهان لشگر عمر بن سعد است لذا شوراي تأمين استان وقت تصميم گرفت معظم له را به نور آباد ممسني از توابع شيراز تبعيد كند، شهيد سعيد مدت 22 ماه در آنجا تبعيد، بود در اين مدّت شمع جمع محفل دوستان انقلابي استان فارس و بنادر جنوب بوده و جوانان عزيز انقلابي و علماء و فضلا بعنوان ملاقات بنزد ايشان رفته و در اين پوشش جوانان آن سامان تشكل يافته مجدداً رژيم منفور طاغوت احساس خطر نمود محل تبعيد ايشان را عوض كرد و به گنبد كاووس (از جنوب به شمال) منتقل كردند. در آنجا هم پس از يازده ماه مطالب گذشته تكرار گرديد، رژيم ناچار شد ايشان را به يكي از بنادر دور افتاده جنوب (بندر كنگان) كه هواي گرم و كثيف داشت منتقل نمايد ولي بيش از 18 روز طول نكشيد سيل جوانان بيدار و خونگرم بنادر جنوب به آنجا روانه شدند و از طرفي نامساعد بودن هواي آنجا با مزاج شهيد گرانقدر و به مخاطره افتادن سلامت ايشان اين بار رژيم آمريكائي شاه مقبور تصميم گرفت براي مرتبه چهارم محل تبعيد ايشان را عوض كند و تبعيدگاه مغفورله را به مهاباد (كردستان) انتقال دهد و تا پايان مدت سه ساله تبعيد و اقامت اجباري را در كردستان به سر بردند. در آنجا هم مردم ايشان را تنها نگذاشته از شيعه و سنّي با ايشان تماس داشته و مطالب لازم ردّ و بدل مي شد و گاهي ديده مي شد تا نيمه هاي شب و بلكه يكي دو ساعت هم از نيمه شب مي گذشت و ساعتها با جواناني كه براي ملاقات آمده بودند صحبت مي كردند و مشكلات آنها را جواب گفته و آنها را ساخته و براي مبارزه با رژيم طاغوت شارژ مي كردند حتّي يكي از برادران پرسنل ژاندارمري كه مأمور بدرقه شهيد گرانقدر از بندر كنگان به مهاباد بود در بين راه آنچنان شيفته اخلاق ايشان قرار گرفته بود كه در بين راه (در خرم آباد) ايشان را رها كرده و خودش به بروجرد رفت و از ايشان خواست كه فردا خودتان بيائيد و از آنجا با هم مي رويم.

مبارزات شهيد محراب با جريانات انحرافي پس از پيروزي انقلاب اسلامي

جريان تبعيد شهيد بزرگوار ما به مدت سه سال به شهرهاي مختلف به پايان رسيد. طولي نكشيد كه انقلاب شكوهمند اسلامي به پيروزي رسيد و آخرين تفاله نظام ستمشاهي و ريشه 2500 ساله اش با عنايات و الطاف خداوند منّان و رهبري پيامبر گونه امام عظيم الشأن و همّت و فداكاريهاي امّت اسلامي و يكپارچه با تكيه به قرآن و مذهب، كنده و به زباله دان تاريخ سپرده شد و از طرفي هم خورشيد جهان تاب اسلام از غرب (فرانسه) طلوع كرد و شب پره ها و خفاشان به لانه هاي خود خزيدند/ شهيد گرانقدر ما در سنگر مجلس خبرگان با ليبرالها و منافقين ولايت فقيه همچون بني صدر خائن و فراري به مبارزه و ستيز بي امان خود ادامه داد و بالأخره پس از شهادت آيت اللّه قاضي امام جمعه محترم تبريز به دست گروه منافق فرقان اين پيروان ابن ملجم مرادي ملعون، باجار و جنجالي كه حزب باصطلاح خلق مسلمان! در آذربايجان بخصوص تبريز راه انداخته بود (حزبي كه اينجانب شاهد يكي از جنايات و حركات مذبوحانه شان در شهرستان مذهبي قم شهر خون و قيام و پايگاه علم و دانش بودم كه چماق بدستان حزب مذكور به داخل شهر ريختند و از سر كوچه منزل مرجع و رهبرشان تا حدود بازار قم شعار دادند و در مسيرشان هرچه ماشين و مغازه بود خرد كردند و شيشه هاي آنها را شكستند آن روز جوانان غيور قم كه اجازه ورود به چماق بدستان شاه مقبور و منفور باين شهر مذهبي را نداده بودند اين منظره دلخراش را مشاهده مي كردند ولي طبق دستور حضرت امام امت سكوت كرده و عكس العملي نشان ندادند).

تبريز كه در تاب و تب مي سوخت و اوضاع درهم ريخته و آشفته داشت به امر امام عزيز، شهيد گرانقدر ما رهسپار تبريز شد، با چه مشكلاتي و چه خطرات و كارشكني ها و ناملايمات روبرو گرديد گاهي حزب خلق نامسلمان ايشان را به بهانه رفع خستگي پس از تظاهرات و سخنراني به داخل كيوسك مجله فروشي برده و قصد ربودن وي را داشتند و گاهي به بهانه دستجات عزاداري در شب تاسوعا در حاليكه شمشير و قمه بدست گرفته ظاهراً حسين گويان وارد منزل ايشان شده هنگامي كه نزديك مي رسند قصد حمله را داشتند كه برادران جان بركف پاسدار جلو آمده خواستند كه دست به اسلحه بزنند ولي شهيد معظّم ما آنها را از هرگونه درگيري و تيراندازي شديداً منع مي كنند و مي فرمايند كه اينها را به من واگذاريد با اصرار آنها را ساكت كرده و مقداري براي آنان صحبت كرده و في المجلس آنچنان آنها را منقلب مي فرمايند كه عده زيادي از فريب خوردگان آنان با اظهار شرمندگي و گريه و سرافكندگي دست ايشان را مي بوسند و درخواست عفو و بخشش مي نمايند كه: به ما تا بحال نحوه ديگري فهمانيده بودند.

خلاصه اگر كسي بخواهد جريانات تبريز و مبارزات خستگي ناپذير شهيد نستوه ما را بنويسد شايد كتابي خواهد شد و چون بنده نيز كمتر توفيق شرفيابي حضورشان را پيدا مي كردم لذا به همين مقدار اشاره مي شود.

شهيد محراب و جاذبه و دافعه علوي

يكي از ويژگيهاي شهيد گرانقدر محراب آيت اللّه مدني(ره) قدرت و جاذبه ايشان بود اين موضوع كه براي هر عالم روحاني لازم و ضروري است در شهيد عاليقدر ما در حدّ اعلاي آن وجود داشت بطوريكه كمتر كسي بود كه دو سه جلسه خدمت ايشان برسد و مجذوب و شيفته اخلاق و معنويات وي نگردد.

يكي از برادران همداني كه در زمان طاغوت فعاليتهاي چشمگير و زير زميني داشت و رعب و وحشتي در دل ساواكيها و دژخيمان رژيم منفور پهلوي در همدان و حتي قم ايجاد كرده بودند مي گفت كه من، بيچاره اخلاق پيغمبر گونه ايشان شدم، از روزيكه براي پرسيدن يك مسأله سياسي خدمتشان رسيده بودم با يك دنيا ملاطفت و مهرباني مرا پذيرفت و پهلوي خود نشانيد و آرام دست خود را روي شانه من گذاشت و آهسته به پشت شانه من زد و جواب سؤالم را با شروع كلمه (بالام)(1) مي داد.

به خاطر دارم كه قبل از تبعيد شهيد معظم از خرم آباد سال 53 ـ 54 بود كه يك شب بعد از نماز مغرب و عشاء در مسجد، اعلام كردند كه نظر به اينكه تابستان و تعطيلات فرا رسيده و جوانان عزيز فراغت بيشتري دارند اگر بخواهند منزل ما بيايند و سئوالاتي داشته باشند هر روزه عصرها از ساعت 4 بعدازظهر تا غروب درب منزل به روي همگان باز است و سفارش مي كردند به دوستان و آشنايان خود نيز خبر دهيد، لذا هر روز عصرها جوانان پرشور و با ايمان خرم آباد به منزل ايشان رفته و با آغوش گرم آنها را مي پذيرفت. يكي از روزها جواني كه آنروزها خود را به شكل هي پي ها در آورده بود از نظر ظاهر قيافه اش به حدّي زننده بود ماها كه جوان بوديم حاضر نبوديم با او هم صحبت و هم مجلس شويم ولي اين شهيد بزرگ آنچنان با گرمي با او برخورد كرد و بدون اينكه قيافه ظاهري او را به رخش بكشد با او مشغول صحبت شد كه آن جوان كاملاً فريفته گشت، روزهاي بعد مرتباً شركت مي كرد و قيافه خود را تغيير مي داد و حتي در خانواده اش نيز اثر گذاشت و خواهرش را كه بي حجاب و با وضع زننده اي بيرون مي آمد نصيحت كرد و او را هم وادار به حجاب اسلامي و چادر نمود و كم كم مي خواست در پدرش نيز نفوذ كند و شايد او را حاضر كند كه سينمائي را كه داشت به حسينيه يا مسجد تبديل نمايد ديگر اطلاعي ندارم كه نتيجه چه شد چونكه شهيد عالي قدر را تبعيد كردند و در نتيجه رفت و آمد ما با خرم آباد قطع شد.

درس اخلاق و پشتيباني از منبر

شهيد ارجمند محراب در سالهائي كه نجف اشرف مشرّف بودند در كليه ايام سوگواري و وفات ائمه ـ عليه السلام ـ در منزل خود مجلس روضه خواني ترتيب مي دادند و خود ايشان هم به منبر مي رفتند و با آن كلمات دلنشين و قيافه ملكوتيش همه را منقلب و خود ايشان بيش از همه منقلب مي شد نمونه آنرا اكثراً در سمينار ائمه جمعه در قم كه از طريق تلويزيون پخش شد ديده اند.

تهذيب نفوس و مدرسه اخلاقي سيّار

علماء و فضلاء و طلاب علوم دينيه نجف اشرف در ايام تعطيلات موسمي پياده راهي كربلاي حسيني(ع) مي شدند و در گروهها و كاروانهاي كوچك و بزرگي كه براه مي انداختند اين سفر معنوي و حركت بسوي مناي حسيني(ع) را مي پيمودند و گاهي كسبه و اهالي نجف نيز بخصوص در زيارت اربعين در پياده روي شركت داشته و گذشته از كسب فيوضات معنوي اين پياده روي عظيم سالانه در چند نوبت، خود يكي از شعائر بزرگ مذهبي محسوب مي گرديد(ولي متأسفانه با روي كار آمدن رژيم بعثي عفلقي صدّام اين جنايتكاران كم نظير تاريخ، از اين شعار عظيم مذهبي كم كم جلوگيري شد) بين نجف اشرف تا كربلاي حسيني(ع) كه از طريق پياده روي (خاكي) حدود 16 فرسنگ است و به مدت 3 ـ 4 روز پياده طول مي كشيد تا به كربلا برسند در طول راه مي توان گفت كساني كه در كاروان شهيد محراب(قدّس سرّه) بودند در حقيقت در يك مدرسه اخلاقي سيّار تعليم مي ديدند و غير از ثواب پياده روي براي زيارت و شعائر ديني بودن آن چه بسا در اين راه افراد از مكتب انسان ساز آن شهيد گرانقدر بهره هاي كافي مي گرفتند،حتي موقع خوابيدن گاهي آنچنان نكات ريزي را مراعات مي فرمودند كه روستائيان بين راه را به تعجّب و شگفتي وامي داشتند، توضيح آنكه سه شب بين راه مي بايست به سر مي برديم و اگر هوا سرد بود به مضيفها و ميهمانپذيرهائي كه در بين راه روستائيان عراق از چوبها و شاخه هاي درخت خرما ساخته بودند و در طول سال هميشه آماده پذيرائي از ميهمانان بودند بداخل آنها رفته و شبهاي سرد را به صبح مي آورديم و گاهي مي شد تعداد جمعيتمان 30 ـ 40 نفر مي شد و براي خوابيدن در آن مضيفها(كوخها) به مشكل كمبود جا برخورد مي كرديم در اينگونه موارد شهيد گرانقدر جلو مي آمد با ترتيب خاصي يكي يكي همه را مي خوابانيد و نوبت بخودشان و اين حقير سراپا تقصير كه مي رسيد جائي جز نزديك درب مضيف كه طبعاً جاي نامناسب و سردي بود باقي نمانده بود باز به اصرار جاي مناسبتر را به ما داده و خود با يك دنيا تواضع و فروتني كنار درب مي خوابيدند تا بدين وسيله هم عملاً تواضع را تعليم فرموده و هم براي بيدارشدن براي نماز شب و تهجّد مزاحمتي نباشد.

والحاصل، شهيد محراب(قده) كسي بود كه تمام رفتار و كردار و گفتارش دقيق و حساب شده بود و آموزندگي داشت و آنقدر كه مي كوشيد از طريق عملي مردم را هدايت كند بيش از آن مقداري بود كه از گفتارش استفاده مي شد.

يادآوري نكته اخلاقي و عرفاني

در يك شب بيست و يكم ماه مبارك رمضان، شب قدر و احياء بود كه در مسجد تركها (شيخ انصاري ـ قده) در نجف اشرف مجلس بسيار عظيم و باشكوهي ترتيب داده شده بود علماء و فضلا و كسبه و اقشار مردم براي برگزاري احياء آن شب در مسجد گرد آمده بودند، شب از نيمه گذشته بود شهيد گرانقدر ما بالاي منبر رفته و با آن بيانات جذّاب و سازنده همه را موعظه مي فرمود و دلها را براي دعا و تضرّع در خانه حق تعالي آماده مي كرد تا اينكه چراغها را طبق مرسوم خاموش كردند در آن تاريكي جمله اي شهيد عزيز محراب بيان كردند كه مجلس واقعاً منقلب و همه را سخت متأثر و گريان كرد و آن جمله اين بود فرمودند: رفقا اگر شماها امشب آمده ايد از گناهانتان در پيشگاه خداوند تبارك و تعالي توبه كنيد ولي من خدا را شاهد مي گيرم كه آمده ام از اعمال و عبادتهايم توبه كنم زيرا فكر مي كردم اين اعمالي كه انجام داده و خيال مي كنم عبادت خداوند است ولي با دقت مي فهمم كه آنها توهين به ذات مقدس حق تعالي بوده است، لذا امشب مي خواهم از آنها توبه كنم.

پرهيز از غيبت و گناه

يكي از ويژگيهاي شهيد محراب ما اين بود كه هم خود از كسي غيبت نمي كرد و هم به كسي كه در حضورشان بود اجازه نمي داد بدگوئي و غيبت افراد را بكند تا آنجا كه يكي از فضلاء مي گفت من خيال مي كردم ايشان دشمن ندارند و با كسي بد نيستند زيرا هر وقت به محضرشان شرفياب مي شدم يكبار نديدم بدگوئي از كسي بكنند ولي بعد از فوت آيت اللّه حكيم(قدّس سرّه) در يك مجلسي بودم ديدم چند نفر به شدت به ايشان (شهيد محراب) حمله كرده و ناسزا مي گويند و من تعجب كردم و گفتم چرا شما اينقدر دشنام مي دهيد و به ايشان ناسزا مي گوئيد مگر ايشان چكار كرده است جواب دادند چكار مي خواهد بكند، چرا بعد از آيت اللّه حكيم(ره) (تنها مرجع و رهبر شايسته مسلمين حضرت امام خميني) را معرفي كرد اگر ايشان و (آيت اللّه) راستي كاشاني (دام تأييداته) نبودند در نجف مرجعيّت به فلان آقا مي رسيد!!

تكريم فوق العاده مراجع و علماء اسلام

شهيد عزيز محراب نسبت به تمام بزرگان كمال تواضع و خضوع را داشت و هرگز براي بالا بردن كسي حاضر نبود ولو بطور گوشه و كنايه زدن از ديگران تنقيد كند و بلكه عملاً سعي مي كرد احترام ظاهري همه را نيز حفظ كند، يك شب هنگام وارد شدن به صحن مطهر اميرالمؤمنين علي ـ عليه السلام ـ ديدند مرحوم آيت اللّه شاهرودي(قدّس سرّه) كه از مراجع بزرگ بود از در صحن مطهر خارج مي شوند اين شهيد عاليقدر جلو رفته متواضعانه خم شدند و دست مرحوم آيت اللّه شاهرودي را جلوي همه انظار بوسيدند و اظهار ادب كردند وقتي پس از اداء احترامات جدا شدند فرمودند علت اين كارم اين بود چون شبها احتراماً به درس آيت اللّه خوئي مي روم و نماز جماعت و منزل امام خميني رفته و در مواقع لزوم، و كمال تجليل و تعظيم را از معظم له دارم ولي الآن فكر كردم فرصت مناسبي است كه با اينكار (بوسيدن دست در جلوي انظار همه) عرض ادب و احترام به ايشان (آيت اللّه شاهرودي قدّس سرّه) بنمايم چرا با يك عمل كوچك به وظيفه خود عمل نكنم.

مدني و يگانه شرط براي ازدواج فرزند

يكي از نكات اخلاقي و آموزنده كه از ايشان بخاطر دارم و شايد براي اهلش مفيد و نافع باشد، مسأله شرط ايشان در هنگام عقد ازدواج دخترشان بود، بر خلاف معمول همه كه شرط و شروط در هنگام عقد نوعاً روي مسائل مادي دور مي زند مثل اينكه حقوق و درآمدش چطور باشد، خانه و زندگيش كجا و چگونه باشد و هكذا ولي ايشان مقيد بودند كه دامادهايشان طلبه درس خوان و بظاهر متّقي باشند و تنها شرطي كه با اينجانب كردند اين بود كه يكدوره رساله توضيح المسائل را به خانواده ام درس بدهم.

احتياط فوق العاده در مصرف وجوهات شرعيه

يكي از ويژگيهاي شهيد بزرگوار شدت احتياط ايشان در مصرف وجوهات شرعيه بود و بلكه بقول يكي از نزديكترين دوستانشان در اينجهت ايشان وسواس بود و نظرش اين بود كه غير از مراجع تقليد كه نوّاب حضرت ولي عصر ارواح العالمين له الفداء هستند و اختياراتي دارند ديگران بايد بنحوي سهم مبارك امام ـ عليه السلام ـ را مصرف كنند كه قطع برضاي آن بزرگوار داشته باشد و اصولاً مي فرمودند كه من وقتي بخواهم به يكي از دوستان يا آشنايان وجوهات شرعيه بدهم در خلوص نيّتم شك مي كنم در اين زمنيه قضاياي زيادي بخاطر دارم ولي براي اينكه خوانندگان عزيز بابي حوصلگي برخورد نكنند بذكر دو سه مورد اكتفا مي كنم:

بخاطر دارم كه يك سال تابستان به ايران آمده بودند و هنگام مراجعت به نجف اشرف كيف بزرگي پر از پول و اسكناسهاي درشت همراه آورده بودند كه به محض ورود اكثر آنها را به مراجع بزرگ تقليد آنروز دادند و قسمتي از آنها را نيز خودشان ردّ كردند و براي بعضي نيز مقداري در پاكت گذاشته به وسيله اين حقير فرستادند وقتي همه آنها تمام شد دست كردند به كيف بغلي خود يك عدد اسكناس 5 ديناري (100تومان) به من دادند فرمودند چون موقع حركت از ايران عجله داشتم فرصتي نبود براي شما سوغاتي بگيرم از شما مي خواهم اين مبلغ را قبول كني بجاي آن اگر چه ناچيز است، ولي از پولهاي مخصوص و باصطلاح خودشان از كيسه سياه است.

و از اين جالب تر آنكه بعد از اينكه بعثيان كافر عراق در سال 50 ـ 51 ايرانيها را از عراق بيرون كردند در قم سكونت نمودم و چند سال در خانه هاي اجاره اي با مشكلاتي مستأجر بودم تا اينكه تصميم گرفتم بهر ترتيبي هست يك منزل مسكوني شخصي تهيه كنم در جنوب شهر يك خانه مناسب پيدا كردم به فكر قولنامه كردن آن بودم كه شهيد بزرگوار ما باخبر شد و بمن فرمود بالأخره وقتي شما منزل خريديد ما بايد براي شما كادو بياوريم خوبست آنرا قبلاً نقدي بدهيم شايد بهتر بدرد شما بخورد و باصرار مبلغ سه هزار تومان دادند و بعدها كه منزل بحمداللّه خريداري شد و تا مدتي بدهكاريهاي آن را داشتم و كم و بيش ايشان هم مطلع بودند ولي هيچوقت حاضر نبود كه آخرت خود را براي دنياي احدي حتّي نزديكترين بستگانش بخطر اندازد.

در همين زمينه يكي از باجناق هاي من مي گفت منهم براي خريد منزل بشدّت گرفتار ديون و بدهكاريهاي آن بودم يكروز با شهيد معظّم محراب جريان را در ميان گذاشتم و سپس گفتم اگر شما مي توانيد مبلغي بعنوان قرض در اختيار من بگذاريد تا از سنگيني قرضها راحت شوم. در جواب فرمودند: همينقدر بگويم من عثمان نيستم... با اينكه براي جبهه جنگ قلمهاي درشت چند ميليون توماني مكرّر داشت و همچنين در مواقع لزوم و بخصوص خدمات اجتماعي دست بخشنده اي داشت و بالأخره روزي كه شهيد شد حدود 14 ميليون تومان پول نقد در حسابهاي بانكي و گاو صندوق

منزلشان بود كه در كيسه و لفّافهاي جداگانه گذاشته بودند و روي آنها به خط مبارك خود مرقوم داشته كه مربوط به من نيست سهم مبارك امام عليه السلام است يا سهم سادات است يا كفارات و نذورات و كمكهاي مردم براي جبهه است و امثال آن فقط تنها پولي كه براي خانواده و ورثه ايشان آوردند از تبريز مبلغ 9360 تومان بود و غير از آن هرچه بود در اختيار نماينده محترم حضرت امام خميني در آنوقت يعني حضرت آيت اللّه مشكيني دامت بركاته قرار گرفت.

علاوه بر آن خانه اي كه در تبريز و همدان براي ايشان تهيّه كرده بودند با تمام وسائل زندگي در آن كه خودشان تهيه كرده بودند و يا ديگران براي ايشان هديه آورده بودند ولي ايشان عقيده داشتند كه اينها را مردم براي شخص من هديه نياورده اند بلكه براي عنوان من كه نماينده حضرت امام و امام جمعه تبريزم آوردند از اينجهت كلّيه آنهارا با خانه ها به حضرت امام بدهيد و در اختيار ايشان قرار دهيد كه حسب الوصيّه اينكار شد و اصلاً از اول شهيد عاليقدر نگذاشته بودند سند منزلها به نام ايشان شود.

يك نمونه كوچك ولي پر محتوي

ايّامي كه شهيد گرانقدر ما در نجف اشرف مشرّف بودند و ما هم در خدمتشان بوديم يكسال مقدار زيادي پتو به منزل ايشان آورده بودند كه به افراد نيازمند داده شود طول كشيد تا آن پتوها تمام شد و بدست اهلش رسيد پس از پايان كار فرمودند اگر مي خواستيم زودتر تمام شود ممكن بود بين خود و بستگان و دوستان تقسيم مي كرديم ولي در پيشگاه خداوند سبحان بايد سرافكنده و شرمنده باشيم.

ابعاد زندگي اجتماعي و خدمات رساني شهيد محراب

شهيد گرانقدر ما همانطوريكه قبلاً هم اشاره شد فردي پركار و پرجوش و پرتحرك بود، هميشه يكي از آرزوهاي دختران و فرزندان ايشان اين بود كه فرصتي بيابند و يكساعت خدمت پدرشان بنشينند و ايشان براي آنها صحبت فرمايند و حتي در بين ميهمانان ايشان افرادي كه عالم و دانشمند بودند و نيازي براي ساخته شدن نداشتند و يا خودشان نمي خواستند، در حدّ متعارف گرم مي گرفت ولي جواناني كه براي فراگيري و حلّ مشكلات و يا راهنمائي و ساخته شدن آمده بودند چه بسا تا ساعاتي از نيمه شب گذشته با آنها صحبت مي كردند و آنها را دست پر روانه مي نمودند.

شهيد گرانقدر ما خود را وقف مردم و جامعه مي دانست و از هيچ خدمتي در اين راه دريغ نمي فرمود، در همدان و خرم آباد و تبريز و حتي در اماكن تبعيدشان و يامحلهائي كه بطور موقّت مانند اطراف قزوين رفته بودند آثاري از خود باقي گذارده اند مثلاً در همدان مهديه و بيمارستان مهديه و صندوق قرض الحسنه (كه شايد اولين صندوق وام بدون بهره بود كه در ايران تأسيس شد) و مساجد و حسينيّه و مؤسسات تعاوني امور مستمندان و غير ذلك داشتند آنهم مي فرمودند ما هرجا كه مؤسسه تعاوني خيريه تأسيس كرديم سعي داشتيم كه صرفاً كمك مالي تنها نباشد در واقع نمي خواهيم گداپروري شده باشد بلكه نظر اينست اشخاص و يا خانواده هائي كه از نظر مادّي سقوط كرده و يا در تنگناي فشار ماديات قرار گرفته اند زير بغل آنها گرفته شود ضمن اداره امور مالي آنها احتياجات ديگر آنها نيز برطرف شود مثلاً اگر فرزنداني دارند كه قدرت كار ندارند بايد به مدرسه و دبيرستان فرستاده شوند و حتي اگر نياز به ادامه تحصيل در دانشگاه و بالاتر است بايد اسباب كار تحصيل آنان فراهم گردد يا اگر دختر و دختراني در خانه دارند كه بايد هنر خياطي و گلدوزي و ساير هنرهاي دستي را فراگيرند به آنها نيز در اين زمينه كمك لازم انجام گيرد و هكذا براي نمونه مثال مي زدند اوائل تأسيس صندوق قرض الحسنه همدان يك كاسب آبرومند و محترم را رفقا معرفي كردند كه به او كمك بلاعوض مختصري بشود ولي من گفتم مناسب است كه يك وام طويل المدت بطوريكه تا يكي دو سال اصلاً قسطي ندهد و بعد از آن اقساط كمي بپردازد به او بدهيم كه هم آبرويش خريده شده و هم او را به تحرّك و فعاليت بيشتر وادار كرده ايم دوستان همداني پذيرفتند وام متناسبي در اختيار او قرار دادند پس از چند سالي يكبار سراغ همان شخص كاسب را گرفتم رفقا گفتند بحمداللّه وضعش خوب شده است وامي كه دريافت كرده سرمايه خود قرار داده و در اين فاصله 4 ـ 5 دختر دست شوهر داده است و اقساط خود را نيز تا حدودي پرداخته و خيلي خوش حسابي هم مي كند من (شهيد محراب) به دوستان گفتم اگر در طول خدمات خود فقط همين يك مورد را مي داشتيد كافي بود براي تمام شما و اثرات عيني خدمت خود را مشاهده مي كنيد.

در اين باره نمونه هاي بسيار زيادي است كه ذكر آنها چه بسا مثنوي هفتاد من كاغذ شود. كسي كه بخواهد آثار خدماتي اين شهيد گرانمايه را به چشم ببيند مي تواند به شهرهاي ذكر شده سفر كند و از نزديك ملاحظه نمايد.

1. بالام كلمه اي تركي است به معني فرزندم!