نامه 31 نهج البلاغه
نامه 031-به حضرت مجتبى
از وصيتهاى آن حضرت عليه السلام است كه پس از مراجعت از صفين در حاضرين (موضعى در نواحى صفين) براى حسن ابن على- عليهماالسلام- نوشته و در اندرزهاى بسيارى كه داده راههاى سعادت و نيكبختى را نشان داده است، و روى سخن امام عليه السلام در اين وصيت نامه با افراد بشر است نه خصوص امام حسن عليه السلام تا گفته شود: بعضى كلمات اين وصيت نامه مانند عبدالدنيا و تاجر الغرور با شان امام و مقام عصمت مناسبت ندارد، پس ناچار بايستى درصدد تاويل برآمد يعنى از معنى ظاهر اين كلمات چشم پوشيد و به معنى كه در ظاهر مستفاد نيست متوجه گرديد، در صورتى كه اگر روى سخن با افراد بشر باشد به تاويل نياز نداريم، زيرا خاندان عصمت و طهارت را اگر چه خداوند از هر عيب و نقصى دور و آراسته قرار داده، ولى ايشان هم به دستور حقتعالى خود را نستوده در ظاهر خويشتن را مانند ديگران مى نمايانند، و با وجود اين شارح بحرانى رحمه الله از ابوجعفر ابن بابويه قمى عليه الرحمه روايت كند كه امام عليه السلام اين وصيت را براى فرزند خود محمد ابن حنفيه نوشت): (اين وصيت نامه) از پدرى كه نزديك به نيستى و مرگ است، به (گذشت و سختيهاى) زمان اعتراف كننده، پشت كرده به ع مر و زندگى (زيرا سن مبارك آن حضرت از شصت تجاوز كرده بود و شصت نصف عمر طبيعى است و چون كمتر كسى عمر طبيعى را دريابد، و اگر هم به عمر طبيعى برسد پس بعد از شصت سال هر چه بماند كمتر از گذشته است، بنابراين بعد از شصت سال شخص به عمر پشت كرده) تسليم به (گرفتاريهاى) روزگار، بدبين به دنيا، ساكن در خانه هاى مردگان، كوچ كننده از آنها فردا (روز مرگ نزديك) به فرزند آرزو كننده آنچه (هدايت و راهنمائى مردم كه) در نمى يابد، رونده به راه نابودشدگان مرده ها هدف بيماريها (ى گوناگون) و در گرو روزگار، و آماجگاه مصيبتها و اندوهها، و بنده دنيا (گرفتار رفتار ناهنجار آن) و سودا كننده (سعادت و نيكبختى خوبان و شقاوت و بدبختى بد كرداران) سراى خدعه و فريب و وام دار نابوديها (بيماريها پيشامدهاى مرگ آور كه مانند بستانكار تا وام خود را از بدهكار نگيرد دست بر ندارد) و گرفتار مرگ (كه رهائى از آن ممكن نيست) و هم سوگند رنجها، و همنشين اندوهها (زيرا چون شخص از رنج و اندوه جدا نمى شود مانند آن است كه با آنها هم سوگند و همنشين است) و نشانه آفتها و دردها، و به خاك افتاده خواهشها، و جانشين مردگان (كه به آنان خواهد پيوست).
پس از اين، در آنچه دانستم از پشت كردن دنيا از من، و سركشى روزگار بر من، و روآوردن آخرت به من، چيزى است كه مرا از ياد غير و كوشش به آنچه پى من است (از خانه و دارائى و فرزند) باز مى دارد (زيرا در چنين هنگام سزاوار نيست كه از كسى ياد كرده يا غم چيزى خورم، بلكه بايستى درصدد فضائلى كه موجب سعادت و نيكبختى است باشم) ولى چون اندوه من نه اندوههاى مردم به من منحصر گرديد (هر گاه جز كار خود و هر اندوه جز اندوه خود را از ياد بردم) پس انديشه ام مرا درست پنداشته از آرزو و خواهش نفس بازداشت، و حقيقت كار من (كوچ از دنيا) را آشكار ساخت، پس وادار نمود مرا به كوشش و تلاشى كه در آن بازيچه نيست، و به راستى كه آميخته به دروغ نمى باشد (خلاصه چون ديدم دنيا به من پشت كرده و بايستى آماده سفر آخرت شوم، به هر انديشه اى جز انديشه كار خود را دور ساختم، ولى از آنجا كه) تو را جزئى از خود يافتم (چون فرزند پاره اى از شخص است) بلكه تمام خود يافتم (چون جاى او گرفته نامش را باقى دارد) به طورى كه اگر چيزى به تو رو آورد مانند آن است كه به من روآورده است، و اگر مرگ تو را دريابد ماند آن است كه را دريافته (خلاصه انديشه ام در كار تو مانن د انديشه در كار خويش است) و در اندوه افكند مرا كار تو به طورى كه كار خودم مرا در اندوه مى افكند، پس (به اين جهت) اين نامه را براى تو نوشتم در حالى كه به آن پشت قوى كرد (وصيت نامه اى كه اگر به آن عمل نمائى خاطرم آسوده باشد) اگر باقى باشم براى تو يا بميرم. پس اى پسرك من تو را وصيت و سفارش مى كنم به پرهيزكارى و ترس از خدا، و به ملازمت امر و فرمان او، و به آباد داشتن دل خود به ياد او (زيرا ياد خدا كمال نفس است، چنانكه ساختمان كمال خانه است) و به چنگ زدن به ريسمان (طاعت و پيروى) او، و كدام سبب و رشته اى از سبب و رسته بين تو و خدا استوارتر مى باشد اگر به آن دست اندازى؟!
دلت را به موعظه و اندرز (علم و حكمت و ياد آخرت) زنده دار، و به زهد و پارسائى (دل نبستن به دنيا) بميران، و به يقين و باور ايمان به خدا و رسول توانائى ده، و به حكمت (دانستن احكام الهى) روشن نما، و به يادآورى از مرگ ذليل و خوار گردان (پيرو هوا نباش) و به اقرار به فناء و نيست شدن (دنيا) وادار (تا نپندارد كه سراى جاويد است) و به بديها و دردهاى دنيا بينا كن (تا به آن اعتماد ننمايد) و به هجوم آوردن روزگار (پيش آمدهاى ناگوار) و زشت گردى شبها و روزها (ناهموارى و نگشتن آنها بر خواهش و آرزوى شخص) بترسان، و به اخبار گذشتگان (چگونگى سرگذشتشان) آشنا كرده و به يادش آور آنچه به پيش از تو از پيشينيان رسيده است، و در سراها و بازمانده ها و نشانه هاى ايشان گردش كن، پس ببين چه كردند، و از چه جائى انتقال يافتند، و كجا فرود آمده جا گرفتند، خواهى يافت ايشان را از دوستان جدا شده و در سراى تنهائى فرود آمده اند، و چنانست كه تو در اندك زمانى يكى از آنان خواهى بود، پس منزل و آرامگاه خود را به سبب كردارهاى شايسته درست كن، و آخرتت را به دنياى خويش مفروش، و در چيزيكه نمى دانى سخن مگو، و در آنچه به تو مربوط نيست گفتگو مكن، و از رفتن راهى خوددارى كن كه از گمراهى آن بترسى، زيرا خوددارى در هنگام سرگردانى گمراهى بهتر است از انجام دادن كارهاى ترسناك، و به نيكوكارى امر كن تا اهل آن گروى، و به دست و زبانت ناپسنديده را نهى نما، و به تلاش و كوشش خودت جدائى كن از آنكه آن را به جا آورد، و در راه خدا (با دشمنان دين و نفس اماره) جهاد كن جهاديكه شايسته او است (تا جائى كه توانائى دارى از جهاد خوددارى نما) و در راه خدا از سرزنش سرزنش كننده باك نداشته باش (در امر به معروف و نهى از منكر و سائر احكام الهى سرزنش كسى مانع انجام وظيفه ات نگردد) و براى (يارى) حق هر جا و به هر سختى باشد اقدام كن (از هيچگونه پيشامدى رو بر نگردان) و در دين كسب دانش نما (احكام آن را بياموز) و خود را به شكيبائى بر نامطلوب عادت ده، و نيكو خوئى است شكيبا بودن در راه حق، و در همه كارها نفس خود را به خداى خويش واگذار، زيرا تو (در اين صورت) آن را وامى گذارى در پناهگاهى كه نگاهدارنده و جلوگيرى كه توانا است، و در درخواست نمودن فقط از پروردگارت بخواه (به غير آور و نياور) زيرا بخشيدن و نوميد ساختن به دست او است، و (در هر كار از خدا) طلب خير و نيكوئى بسيار كن، و در وصيت و سفارش من فهم و انديشه به كار بر، و از آن رو بر مگردان، زيرا نيكوترين گفتار سخنى است كه سود دهد (شنونده آن را به كار برد، نه آنكه بشنود و رفتار ننمايد) و بدان نيكوئى نيست در دانائى كه (به صاحبش) سود ندهد، و سود برده نمى شود از علمى كه آموختن آن شايسته نيست (مانند سحر و جادو و علومى كه برخلاف دستور دين و مذهب است).
اى پسرك من، چون خود را پير و سالخورده يافتم، و ديدم ناتوانى و سستى من در افزايش است، به وصيت نمودن خويش براى تو شتافتم، و در آن فضائلى آوردم پيش از آنكه مرگ مرا دريابد و هنوز آنچه در خاطر دارم به تو نرسانده باشم يا در انديشه ام كوتاهى بيايم چنانكه در تنم كاستى يافته ام يا پيش افتد از من به تو بعضى از خواهشهاى نفس، يا آشوبهاى دنيا وصيت كردم پيش از آنكه پيروى از خواهش نفس و دل بستن به دنيا بر تو مسلط شود، مبادا نصيحت و اندرزهاى مرا نپذيرى) پس مانند شتر سركش گردى، و دل جوان همچون زمين خالى است: (كه تخم در آن نپاشيده باشند) هر تخم كه در آن افشانده شود بپذيرد (و آن را بروياند) پس به ادب نمودن تو پرداختم (آداب دين و حكمتها و دانائيها و عبرتها را به تو يادآورى نمودم) پيش از آنكه دلت (بر اثر دوستى دنيا) سخت گردد، و عقل و خردت (به كارهاى بيهوده) گرفتار شود تا با انديشه تمام خود در كار (خويش) رو آورى به آنچه بى نياز گردانيده اند تو را آزمايش كنندگان از طلب و آزمايش آن، تا از رنج آزمايش بى نياز شده و از به كار بردن آن معاف گردى، پس از ادب (بى رنج) به تو رسيد آنچه را ما (با رنج بسيار) به آن رسيديم، و براى ت و آشكار است آنچه بر ما تاريك (پنهان) بود (خلاصه آنچه ما در طلب آن رنج برديم نزد تو به رايگان آمده. باز يادآورى مى شود كه اين سخنان با مقام امامت و عصمت منافات ندارد، زيرا به طور قطع و يقين امام عليه السلام خود و فرزندش را در اينجا به جاى ديگران گذاشته، و با اين فرمايشها هر پدر و فرزندى را سرمشق داده است.
اى پسرك من و اگر چه من عمر (دراز) نكردم (مانند) عمر كسانى كه پيش از من بودند ولى در كارهاى ايشان نگريسته در اخبارشان انديشه نموده در باز مانده هاشان سير كردم چنانكه مانند يكى از آنان گرديدم، بلكه به سبب آنچه از كارهاى آنها به من رسيد چنان شد كه من با اول تا آخرشان زندگى كرده ام، پس پاكيزگى و خوبى كردار آنها را از تيرگى و بدى و سود آن را از زيانش پى بردم، و از هر كارى براى تو پاكيزه آن را برگزيدم، و پسنديده آن را خواستم، و نامعلوم آن را (آنچه سبب گردانى است) از تو دور داشتم، و چنان صلاح ديدم هنگامى كه مرا كار تو وادار ساخت آنچه پدر مهربان را وا مى دارد، و آنچه را ادب و تربيت تو به آن تصميم گرفتم- كه تو را ادب و تربيت نمايم و حال آنكه تو رو آورنده اى به زندگى و تازه روزگار را دريافته اى (جوان و نو رسيده اى) و داراى نيت پاك و نفس پاكيزه هستى، و آغاز كنم ياد دادن كتاب خدا و تاويل آن و راههاى (حقيقت) اسلام و احكام و حلال و حرام آن را به تو، در حالى كه براى آموزش تو از كتاب خدا به غير آن نمى پردازم، پس از آن ترسيدم كه بر تو اشتباه شود آنچه مردم از روى خواهشها و انديشه هاشان در آن اختلاف كرده اند مانن د آنچه (عقائد و احكامى كه) بر آنان اشتباه گرديده، و استوار ساختن آن هر چند ميل به يادآورى آن براى تو نداشتم نيكوتر است نزد من از واگذاشتن تو را به كارى كه از هلاك و تباهى آن بر تو ايمن آسوده نيستم، و اميدوارم كه خدا تو را در آن توفيق رستگارى عطاء فرموده به راه راست راهنمائيت فرمايد، پس تو را به اين وصيت سفارش مى نمايم
و بدان اى پسرك من بهترين آنچه تو از وصيت من فراگيرى پرهيزكارى و ترس از خدا است، و اكتفاء كردن به آنچه خدا به تو واجب گردانيده، و فرا گرفتن آنچه بر آن گذشته اند پيشينيانت از پدران و خويشاوندان نيكويت (مانند ابوطالب، و حمزه سيدالشهداء و جعفر طيار) زيرا ايشان انديشه بينائى خود را ترك نكردند (در خود نگريسته سعادت و نيكبختى را يافتند) چنانكه تو در فكر و انديشه اى، پس در نتيجه انديشه آنانرا به فرا گرفتن آنچه شناختند و باز ايستادن از آنچه مكلف نشده بودند وارد ساخت (آنچه برايشان آشكار گشت باور داشته طبق آن رفتار نمودند، و از آنچه مشتبه و نامعلوم ماند دورى گزيدند) پس اگر نفس تو سرباز مى زند از اينكه آنچه خويشاوندان تو بر آن گذشتند بپذيرد بدون آنكه بداند همچنانكه آنان دانستند بايد خواست تو در آن طلب فهم و تحصيل علم و دانائى باشد نه اينكه در شبهات (سخنان درهم و برهم) افتاده در جدل و زد و خوردها فرو روى (اگر نمى خواهى طبق روش پيشينيان رفتار كنى به سخنان گوناگون و كردار گمراهان و گمراه كنندگان اعتناء مكن، بلكه احتياط و خوددارى را از دست نداده تلاش و جستجو كن تا خود حقيقت را بدست آورى) و پيش از نظر و انديشه د ر آن ابتدا كن به كمك خواستن از خداى خود، و به رو آوردن به او براى كامروا شدن خويش و به ترك هر بدى كه تو را در شك و شبهه اندازد، يا به ضلالت و گمراهى رساند، پس هر گاه باور كردى كه دلت صاف و پاك گشته و فروتن و فرمانبردار است، و انديشه ات كامل گرديده و (از پراكندگى دور و) گردآمده، و كوشش تو در آن به يك قصد باشد، بنگر و انديشه كن در آنچه براى تو در (اين وصيت نامه) بيان كردم، و اگر براى تو آنچه دوست مى دارى از آسودگى نظر و انديشه ات گرد نيامده (دلت پاكيزه و فرمانبر گشت و انديشه ات پراكنده بود و قصدهاى گوناگون داشتى) بدان تو مانند شتريكه پيش رويش را نبيند در خبط بوده بينا نيستى، و در تاريكيها (گمراهيها) مى افتى، و طالب دين نيست كسى كه خبط كرده به راه ندانسته رود، يا (حق را به باطل) بياميزد! و (در اين صورت) درنگ در چنين حال (به عقل و علم) نزديكتر است. پس اى پسرك من وصيت و سفارشم را درياب، و بدان آنكه مرگ در اختيار او مى باشد زندگى هم در اختيار او است، و آفريننده مى راننده است، و نيست كننده بازگرداننده است، و گرفتار كننده رهاننده است (خلاصه در كارها موثرى جز خداى بى همتا نيست) و دنيا پا برجا نمانده مگر بر آنچه خدا براى آن قرار داده از بخششها و آزمايش و پاداش در روز رستخيز، و بر آنچه خواسته از آنچه نمى دانيم، پس اگر چيزى از امور بر تو مشكل شد (نپندار كه از روى حكمت و مصلحت نبوده، بلكه) آن بر نادانى خود به آن پندار، زيرا تو در نخستين بار آفرينشت نادان بودى پس دانا شدى، و چه بسيار است چيزى كه تو به (حكمت و مصلحت) آن نادانى و انديشه ات در آن سرگردان بوده، و بينائيت در آن گمراه است، پس از آن به آن بينا گردى، پس چنگ زن به (ريسمان رحمت) ايجاد كننده و روزى بخشنده و آفريننده اندام زيبايت، و بايد پرستش و بندگيت براى او، و روآوردنت به او، و ترست از او باشد.
و بدان اى پسرك من، كسى خبر نداده از خدا چنانكه پيغمبر، صلى الله عليه و آله، خبر داده است، پس او را پيشرو (سعادت و نيكبختى) خود دانسته، و پيشواى نجات و رهائى از عذاب و سختيها) قرار ده، و من از نصيحت و اندرز دادن به تو (در اين باب) كوتاهى نكردم، و تو هرگز در فكر و انديشه براى (سود) خودت به پايه فكر و انديشه من براى تو هر چند سعى و كوشش نمائى- نمى رسى. و بدان اى پسرك من، هر گاه براى پروردگارت شريك و انبازى بود پيغمبران او هم براى (راهنمائى) تو مى آمدند، و نشانه هاى پادشاهى و تسلط او را مى ديدى، و كردار و صفات او را مى شناختى، ولكن خدا يكتا است چنانكه خود را وصف فرموده (در قرآن كريم س 18 ى 110 مى فرمايد: انما الهكم اله واحد يعنى خداى شما خداى يكتا است) كسى با او در پادشاهيش مخالفت نمى كند، و هرگز از بين نمى رود، و هميشه بوده (ابدى و ازلى) است، اول است پيش از همه چيزها بى اوليت (اول حقيقى است نه عددى، زيرا اگر براى او اوليت باشد مسبوق به عدم و نيستى مى گردد، و محدث و نو پيدا مى باشد، و اين صفت شايسته ممكن است نه واجب) و آخر است بعد از همه اشياء بدون پايان (زيرا اگر براى او پايانى باشد به عدم و نيستى خواهد پيوست، پس واجب الوجود لذاته نخواهد بود) بزرگ است از اينكه ربوبيت و پروردگارى او به سبب احاطه ولى يا چشمى اثبات شود (برتر است از اينكه دلها به علم و دانائى يا چشمها به ديدن كنه ذات و صفات او را درك كرده بشناسند، زيرا و هرگز محاط و محدود نگردد) پس چون اوصاف او را (به طوريكه بيان شد) پى بردى بكن چنانكه سزاوار است از چون توئى كه به جا آورد با كوچكى
قدر و منزلت، و كمى توانائى، و زيادى و ناتوانى، و بسيارى نيازمندى به پروردگارش، در طلب طاعت و بندگى، و ترس از عذاب و كيفر، و بيم از غضب و خشم (دور شدن از رحمت او)، زيرا امر نكرده تو را مگر به نيكوئى، و نهى نفرموده است مگر از زشتى (شارح بحرانى در اينجا مى فرمايد: متعزله در باب مسئله حسن و قبح عقلى به اين كلام و مانند آن تمسك نموده اند).
اى پسرك من، تو را از دنيا و چگونگى و از بين رفتن و درگذشت آن آگاه ساختم، و از آخرت و آنچه براى اهل آن در آن سرا آماده گشته با خبر نمودم، و براى تو در امر دنيا و آخرت مثلها زدم تا به آنها عبرت و پند گرفته از آنها پيروى كنى! مثل كسى كه دنيا را با آزمايش شناخته مانند مثل گروه مسافرينى است كه در جاى قحط و تنگى كه موافق (آرزو و خواست) ايشان نيست جاى پر آب و گياه و گوشه سبز و خرمى را قصد كنند، و رنج راه و دورى يار و سختى سفر و ناگوارى خوراك را بر خود هموار نمايند تا به فراخى سراى خويش و جايگاهشان برسند، پس از آن سختيها درد و آزارى نمى يابند، و در صرف اندوخته (خويش) در آن راه غرامت و تاوان نبينند (آرى رنج و سختى راحت و آسودگى باشد در جائيكه بنده راه او پويد، و زيان و تاوان سود گردد آن را كه وصال جانان جويد) و نيست چيزى خوش آيندتر نزد ايشان از آنچه آنها را به منزل و جايگاهشان نزديك نمايد، و داستان كسى كه فريب دنيا خورد (و آخرت را نديده انگارد) چون داستان گروهى است كه در منزل پر آب و گياه و فراوانى نعمت بودند و موافق (خواست و آرزوى) آنها نبود آمدند به منزل و جايگاه قحط و تنگى، و هيچ چيزى نزد ايشان ناروات ر و سخت تر نيست از جدائى جائيكه در آن بودند آنگاه كه ناگهان به جاى نو رسيده و به سوى آن مى آيند!
اى پسرك من، در آنچه بين تو و ديگرى است خود را ترازو قرار ده، پس براى ديگرى بپسند آنچه براى خود مى پسندى، و نخواه براى ديگرى آنچه براى خود نمى خواهى، و ستم مكن چنانكه نمى خواهى به تو ستم شود، و نيكى كن چنانكه دوست دارى به تو نيكى شود، و زشت دان از خود آنچه را كه از ديگرى زشت پندارى، و از مردم راضى و خشنود باش به آنچه كه تو خشنود مى شوى براى آنها از جانب خود، و آنچه نمى دانى مگو و اگر چه دانسته ات اندك باشد، و آنچه دوست ندارى برايت گفته شود مگو. و بدان گردنكشى و خودبينى ناروا بر خلاف حق و آفت خردها است، پس در كسب معاش خويش تلاش كن و براى ديگرى خزانه دار مباش (با آز مال و دارائى گرد مكن و براى ديگران مگذار) و هر گاه به راه راست خويش رسيدى (راه حق را يافتى) پس باش در فروتن تر و فرمانبرترين حالات براى پروردگارت. و بدانكه در جلوت راهى است دور و دراز و بسيار سهمگين، و در آن تو را بى نيازى نيست از طلب نيكى و توشه برداشتن به مقدارى كه تو را برساند با سبك بودن پشتت (از بار گران معاصى و نافرمانيها) پس بيش از طاقت و توانائى بر پشت خود بار مكن كه سنگينى آن تو را بيازارد (كه در راه مانده خود را نتوانى به ديگران برسانى) و هر گاه نيازمند و درمانده اى را بيابى كه توشه تو را به سوى روز رستخيز ببرد و فردا در هنگام نيازمنديت آن را به تو برساند پس او را غنيمت شمرده توشه خود را بر او بنه، و بسيار به او كمك كن در حالى كه توانا هستى كه شايد (روز تنگدستى) او را بطلبى و نيابى، و غنيمت بدان كسى را كه در زمان بى نيازيت از تو دام بخواهد تا در روز تنگدستيت به تو پس دهد.
و بدانكه در جلو تو گردنه بسيار و دشوارى است، كه در آن سبكبار از گرانبار خورسندتر است، و كند رفتار از تندرو زشت و درمانده تر است، و فرودگاه تو در آن راه ناچار بر بهشت است يا بر آتش، پس پيش از رسيدنت (به آن سرا) براى خود پيشروى بفرست (تا برايت جاى آسايش و خرمى بدست آورد) و پيش از رفتنت منزلى آماده ساز كه بعد از مرگ وسيله خشنود گرداندن نيست، و كسى به دنيا بر نمى گردد (در آنجا كار نيكى نمى توان انجام داد تا از گناه در گذرند و به دنيا بازگشتى نمى باشد تا از كردار زشت توبه نمايند).
و بدان آن خدائى كه به دست (قدرت و توانائى) او است خزانه هاى آسمانها و زمين دعاء و درخواست را به تو اجازه داده، و پذيرفتن را ضامن گشته است، و به تو فرموده كه از او بخواهى تا ببخشد، و رحمت و مهربانى بطلبى تا مهربانى كند، و بين تو خود كسى را نگذشته كه او را از تو بپوشد، و تو را ناچار نگردانيده كه نزد او شفيع و ميانجى ببرى، و تو را از توبه و بازگشت جلو نگرفته اگر بدى كرده باشى، و به كيفر (گناه) تو شتاب ننموده، و رسوايت نكرده آنجا كه شايسته رسوا شدن بودى، و در پذيرفتن توبه و بازگشت به تو سخت نگرفت، و به سبب گناه تو را در تنگى نيانداخت ، و از رحمت نوميد نفرمود، بلكه خوددارى تو را از گناه حسنه و كار نيك قرار داد، و سيئه و كار بد تو را يك گناه و حسنه و كار نيكويت را ده برابر شمرد، و براى تو در توبه و بازگشت و خشنود ساختن را گشود، پس هر وقت او را بخوانى صدايت را مى شنود، و هر گاه با او مناجات و راز و نياز كنى راز دلت را ميداند، پس خواست خود را به او مى رسانى، و راز دلت را پيشش آشكار مى سازى، و از اندوههايت به او شكايت و درددل مى كنى، و از او چاره گرفتاريهايت را مى خواهى، و بر كارهايت كمك و يارى مى جوئى،
و از خزانه هاى رحمتش مى خواهى آنچه را كه غير او بر بخشيدنش توانا نيست: از قبيل درازى زندگانيها و درستى تنها و فراخى روزيها و درد و دست تو كليدهاى خزانه هايش را نهاده به چيزى كه براى تو در آن از درخواست از او اجازه فرموده، پس هر گاه بخواهى به سبب دعا درهاى نعمتش را بگشائى، و پى در پى رسيدن بارانهاى رحمتش را درخواست نمائى، بايد دير اجابت و پذيرفتن خدا تو را نوميد نگرداند، زيرا بخشش به اندازه نيت و تصميم است (اجابت دعا بسته به خلوص نيت و استقامت است) و بسا اجابت تو به تاخير افتد تا پاداش براى درخواست كننده بزرگتر و بخشش براى اميدوار بيشتر باشد (چون هر چند در اجابت تاخير شود درخواست بيشتر گردد و راز و نياز بهتر كند، پس بيشتر سزاوار عطاء و بخشش شود) و بسا چيزى (از خداوند متعال) درخواست مى نمائى و به تو داده نمى شود و بهتر از آن در دنيا و آخرت به تو داده مى شود، يا اجابت نمى شود براى چيزى كه براى تو بهتر است، و بسا چيزى را مى طلبى كه اگر به تو داده شود تباهى دين تو در آن است، پس (بنابراين) بايد بخواهى چيزى كه نيكوئى آن برايت برقرار و آزار آن از تو بر كنار باشد (خلاصه بخواه آنچه را كه موجب سعادت و نيكبختى هميشگى اس ت) و (چون بيشتر درخواستها مال و دارائى دنيا است در نكوهش آن مى فرمايد:) مال براى تو نمى ماند، و تو براى آن نخواهى ماند (در آخرت با تو نيست كه سود بخشد، و تو در دنيا نمى مانى كه از آن بهره ببرى.
و بدان كه تو آفريده شده اى براى آخرت نه براى دنيا، و براى نيستى نه براى هستى، و براى مردن نه براى زندگانى، و تو در جاى كوچ مى باشى، و در سراى موقت و در راه به سوى آخرت هستى (پس دلبستن به چنين جائى روا نيست) و تو رانده مرگى كه گريزنده از آن رهائى نمى يابد، و جوينده آن را از دست نمى دهد، و ناچار مرگ او را در مى يابد، پس برحذر باش بترس از اينكه مرگ تو را دريابد در وقت گناه كردن كه با خود مى گفتى از آن توبه مى نمايم و بين تو و انديشه ات جدائى اندازد كه در اين حال خود را تباه ساخته اى (زيرا با چنين انديشه دور از خردمندى گناه كرده و به كيفر آن گرفتار شده اى).
اى پسرك من، به ياد مرگ و به ياد پيشامدهاى بعد از مرگ كه ناگاه به آن درآئى بسيار باش، تا وقتى كه مرگ نزد تو آيد خود را آماده نموده و (سلاح خويش را پوشيده) كمر بسته باشى، و مبادا ناگاه مرگ تو را دريابد كه (آماده آن نباشى) بر تو غلبه نمايد! و بترس از اينكه گول بخورى به دلبستگى و اعتماد اهل دنيا به آن و حرص و دشمنى آنان بر سر آن كه خداوند تو را از آن خبر داده (در قرآن كريم س 29 ى 64 مى فرمايد: و ما هذه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان لو كانوا يعلمون يعنى زندگانى دنيا فسون و بازيچه اى بيش نيست و اگر بدانند آخرت سراى زندگانى است) و دنيا خواهان مانند سگهاى فرياد كننده و درندگانى شكارجو هستند، بعضى از آنها را از بعضى ديگر بد آمده فرياد كند، و تواناى آنها ناتوانشان را بخورد، و بزرگ آنها بر كوچكشان با زور زيان رساند مانند چهارپائى باشند كه بعضى از آنها بسته شده اند (مثل كسانى كه بيناى بدين نيستند، ولى به ظاهر شرع رفتار نموده نموده از معاصى و گناهان مى پرهيزند، پس آنها چون چهارپائى هستند كه چراننده آن را بسته، چنانكه شارح بحرانى فرموده) و بعضى ديگر چهارپائى باشند رها شده كه گم كرده اند خ ردشان را، و در بيراهه سوراند، چهارپايانى هستند سر داده شده براى چراى آفت و زيان در بيابان ساخت و دشوار! چوپانى ندارند كه نگاهداريشان نمايد، و نه چراننده اى كه بچراندشان! دنيا ايشان را به راه كورى و گمراهى مى برد، و ديده هاشان را از ديدن نشانه هدايت و رستگارى پوشانده، پس در گمراهى آن سرگردانند، و در نعمت و خوشى آن فرو رفته، و (بر اثر شيفتگى و دل بستن به آن) آن را پروردگار خود قرار داده اند، پس دنيا با آنان بازى مى كند (عقلهاشان را ربود) و ايشان هم با دنيا بازى مى كنند (سرگرم به آنند) و آنچه (مرگ و سختيهاى بعد از آن و روز رستخيز) كه در پى آن است فراموش كرده اند!! اندكى مدارا كن و مهلت ده تا تاريكى برطرف شود كه گويا هودجها رسيد (مسافرين وارد شدند)! نزديكست شتابنده بپيوندد (بزودى دلباختگان دنيا به كاروان پيشين كه هنوز به جايگاه هميشگى فرود نيامده اند مى رسند، و كيفر كردارشان را خواهند ديد).
و بدان اى پسرك من، هر كه شتر سوارى او شب و روز را برود و پس او را هم مى برد اگر چه خود او راه نرود، و راه را مى پيمابد اگر چه در استراحت و آرامش باشد (كنايه از اينكه انسان در دنيا پندارد كه ماندنى نيست غافل از اينكه شب و روز او را سير مى دهد تا زندگانيش را به پايان رساند). و يقين بدان و باور كن كه هرگز به آرزوى خود نخواهى رسيد، و هرگز از مرگ خويش نتوانى رست، و تو در راه كسانى هستى كه پيش از تو بودند، پس (با اين صورت كه از مرگ چاره اى نيست) در تلاش (مال و دارائى) مدارا كن و آسان گير، و در آنچه كسب ميشود سعى و كوشش نيكو نما (حريص نباش كه نتيجه آن هلاك و تباهى است) زيرا بسا تلاش است كه موجب نيستى مال گردد، و نيست هر تلاش كننده اى دريابنده، و هر ميانه رو نوميد گرديده، و گرامى دار نفست را از هر زبونى و پستى هر چند تو را به نعمتهاى به شمار رساند، زيرا هرگز برابر آنچه از نفس خويش صرف مى كنى عوض نخواهى يافت، و بنده ديگرى مباش (به طمع مال و جاه كسى سر فرود نياور) كه خدا تو را آزار گردانيده، و چه خوبى دارد نيكوئى (مال و جاهى) كه نرسد مگر به بدى (ريختن آبرو نزد ديگرى) و چه سودى دارد گشايشى كه به دست نمى آ يد مگر به دشوارى؟! و بر حذر باش از اينكه شترهاى طمع و آز تو را به تندى با آبشخورهاى تباهى ببرند (بر اثر طمع و آز به دنيا و كالاى آن مرتكب حرام مشو كه به عذاب الهى گرفتار خواهى شد) و اگر توانائى دارى كه بين تو و خدا بخشنده اى نباشد چنان خواه (آبروى خود پيش ديگرى مريز) زيرا تو (از خون دنيا) قسمت خويش را مى يابى، و بهره ات را مى برى! و اندك از جانب خداوند سبحان برتر و ارجمندتر است از بسيارى كه از خلق او برسد هر چند همه از او است.
و تدارك آنچه از تو بر اثر خاموشيت نرسيده آسانتر است از دريافتنت چيزى را كه به سبب گفتارت از دست رفته (زيرا سخن در اختيار تو است تا زمانى كه نگفته باشى، و چون گفتى تو در اختيار آنى، پس خاموشى از پر گوئى بهتر است) و نگاهدارى چيزيكه در ظرف است باستوارى بند آن است (اگر بند مشك سست باشد آب مى ريزد و از بين مى رود، همچنين اگر بند زبان شخص محكم نباشد سخن بيجا از آن بيرون آيد و پشيمانى را سودى نيست) و نگاهدارى آنچه در دو دست تو است نزد من بهتر است از خواستن آنچه در دست ديگرى است (مال و دارائى داشتن بهتر از اسرافى است كه شخص را به ديگرى نيازمند سازد) و تلخى نوميدى (درويشى) نيكوتر است از دست دراز نمودن به سوى مردم، و كار با عفت و پاكدامنى خوبتر است از توانگرى با گناه و بزه، و مرد راز خود را بهتر نگاه مى دارد (چون كوشش براى پنهان داشتنش از ديگرى بيشتر است) و بسا كوشش كننده در چيزى است كه او را زيان مى رساند، پرگو هرزه گو مى شود، و هر كه (در كار دنيا و آخرت خويش) انديشه نمايد بينا گردد، با نيكوكاران بپيوند تا از ايشان باشى، و از بدان جدا شو تا از ايشان نباشى، بد خوراكى است حرام، و ستم بر ناتوان زشت ترين ست مست، جائيكه مدارا و هموارى سختگيرى و درشتى باشد سختگيرى و درشتى مدارا و هموارى است (آنجا كه نرمى سود ندهد درشتى پسنديده است، و آنجا كه عقل بكار نايد ديوانگى در آن شايد) بسا دارو درد و درد دارو گردد (گاهى مصلحت شخص در درويشى و بيمارى است نه توانگرى و تندرستى) و بسا پند دهد كسى كه نبايد پند دهد و پند خواسته شده خيانت كند (بسا دشمن خردمند و دورانديش يا نادان به سود و زيانت تو را پند دهد، و دوستت خيانت كرده راه نيكوئى را به تو ننمايد) و برحذر باش از اعتماد و بستگى به آرزوها، زيرا آرزوها سرمايه احمقها و كم خردان است، و خرد نگاهدارى آزمايشها است (خردمند تجربه و آزمايش را از دست ندهد، و بى خبر و آن را فراموش كند) و بهتر تجربه و آزمايشى كه نمودى آن است كه تو را پند دهد، بشتاب هنگام فرصت داشتن پيش از آنكه فرصت اندوه گردد، هر جوينده اى (آنچه را مى جويد) نمى يابد، و نه هر مسافرى باز آيد (دل به دنيا مبند و فرصت از دست مده و براى آخرت توشه بردار كه فرصت هموار بدست نمى آيد و مسافر مرگ باز نگردد) و از جمله تباهكارى از دست دادن توشه (تقوى و پرهيزكارى، يا صرف مال در شهوات و خواهشهاى نفس) و تباه ساختن آخرت است، و هر كارى را پا
يانى است (خردمند كسى است كه انديشه پايان كار نمايد) آنچه برايت مقدر است زود به تو مى رسد (اين همه رنج مكش و دين و دنياى خويش تباه نگردان) بازرگان و سوداگر (كه براى به دست آوردن مال و دارائى درياها و بيابانها مى پيمايد) خود را در خطر و تباهى مى اندازد، و بسا مال اندك كه بركت آن از مال بسيار، بيشتر باشد (آنچه پيشرو و پاكدامن به دست آورد خير و بركتش در دنيا و آخرت بيشتر از دارائى توانگر بزهكار است).
و سودى نيست در يارى كننده پست و خوار (زيرا او اگر توانا بود خود را از ذلت و خوارى مى رهاند) و نه در دوست متهم (به نفاق و دوروئى، زيرا اعتماد به او نيست، چون سود خويش جويد و از زيان دوست باك نداشته باشد) زمانه را آسان گير و هموار دار ماداميكه شتر جوان زمانه رام تو است، و خود را به چيزى براى اميدوارى به بيشى آن در خطر و تباهى ميفكن (براى زياده كردن مال و دارائى حرص مزن كه به سختيها گرفتار خواهى شد) و بر حذر باش از اينكه شتر سواريت سركشى كند! (بترس از لجاج و ستيزگى كه در كار چنان گرفتارت نمايد كه نتوانى رهائى يافت) و وادار خود را درباره برادر (همكيش و دوست) خود بر پيوستن هنگام جدائى او، و بر مهربانى و دوستى هنگام دورى او، و بر بخشش هنگام بخل و خوددارى او، و به نزديكى هنگام دورى نمودن او، و بر نرمى هنگام درشتى او، و بر عذر هنگام بدكارى او (خلاصه در برابر بديهاى او نيكى كن) به طورى كه مانند آن باشد كه تو او را بنده و او بر تو صاحب بخشش است، و بر حذر باش از اينكه آنچه بيان شد در غير جاى خود به كار برى (با منافق چنين رفتار كنى) يا آنها را درباره كسى كه لياقت ندارد (اوباش) بجا آورى (چون نيكى با منافق و نااهل تخم در شوره زار افكندن است) با دشمن دوستت دوستى مكن كه با دوست خود دشمنى كرده اى، و براى برادر (همكيش و دوست) خود پند را خالص و بى آلايش گردان (جز رضاى خدا در اندرز به او قصدى نداشته باش) خواه (اندرز تو نزد او) نيكو باشد يا زشت، خشم را كم كم فرو بر (خود را نگاهدار) زيرا من آشاميدنى شيرين تر و گواراتر از آن در پايان نديدم، و نرم باش در برابر كسى كه با تو خشم و درشتى مى كند، زيرا (نرمى تو او را شرمنده سازد، و) زود باشد كه به تو نرمى كند (اين در صورتى است كه طرف اهل باشد وگرنه در برابر خشم او درشتى بايد) و با دشمنت احسان و نيكى كن كه آن شيرين تر از (يكى از) دو فيروزى (انتقام و به كيفر رساندن، و گذشت و نيكى كردن) است (فيروزى با نيكى شيرين تر و سودمندتر است از فيروزى انتقام، و اين انديشه اخيار و نيكان است، ولى در نظر اشرار و بدان انتقام و قتل و غارت گواراتر است) و اگر خواستى از برادر (همكيش و دوست) خود قطع كرده ببرى، پس جاى مقدارى از دوستيت را باقى گزار كه آن دوست بتواند به آن باز گردد اگر روزى از روزها آن دوستى براى او پيش آيد (هنگام دورى جستن با زد و خورد با دوست هر سخنى به او مگو و هر كارى مكن، بلكه جاى آ شتى باقى گذار تا در موقع پشيمانى هر يك از شما به كار آيد) و هر كه به تو گمان خير و نيكى برد گمانش را راست پندار (چون تو را نيك دانسته و چشم نيكى به تو دوخته، ترك خير و نيكى ناروا است) و البته حق برادر را تباه مگردان به اعتماد و بستگى به دوستى كه بين تو و او است كه برادرت نيست كسى كه حق او را تباه سازى، و بايد اهل بيت و نزديكانت نسبت به تو به بدبخترين مردم نباشند (نزديكانت ببخشش و نيكى تو از ديگران سزاوارترند، چنانكه گويند: چراغى كه خانه را بايد بر مسجد نشايد) و البته آشنائى مكن با كسى كه از تو دورى جويد (چون آشنائى با كسى كه نمى خواهد موجب سرشكستگى شخص و ستم كردن بر خود مى باشد) و بايد بريدن برادرت (همكيش و دوستت) بر پيوستن تو با او و بدى كردنش بر نيكى تو تواناتر نباشد (خلاصه هر چه او اسباب جدائى فراهم سازد تو موجبات پيوستگى پيش آور) و بايد ستم ستمگر بر تو بزرگ نيايد، زيرا او به زيان خود (كيفرى كه براى ستمگران مقرر گشته) و سود تو (پاداشى كه به شكيباى بر ظلم و ستم وعده شده) كوشش مى نمايد، و پاداش كسى كه تو را شاد گردانيده آن نيست كه تو او را اندوهگين سازى.
و بدان اى پسرك من، روزى دو گونه است: روزى كه تو آن را مى جوئى، و روزى كه تو را مى جويد كه اگر به سوى آن نرفته باشى به تو خواهد رسيد، چه زشت است فروتنى هنگام نيازمندى و تنگدستى و ستم و سختگيرى هنگام بى نيازى (روش مردمان فرومايه آن است كه چون نيازمند باشند فروتنى كنند، و چون بى نياز شوند درشتخوئى و سركشى نمايند، و خداوند در نكوهش آنان در قرآن كريم س 70 ى 19 مى فرمايد: ان الانسان خلق هلوعا ى 20 اذا مسه الشر جزوعا ى 21 و اذا مسه الخير منوعا يعنى انسان حريص و ناشكيبا آفريده شده است، چون او را زيان رسد بسيار بى قرارى كند و چون خير و نيكوئى مال و دارائى به او رو آورد از نفاق و بخشش در راه خدا سخت خود را باز دارد) سود تو از دنيايت آن است كه جاى (هميشگى يعنى آخرت) خود را به آن اصلاح كنى (و غير آن آنچه به كار برى يا بعد از خويشتن بگذارى به تو سود نرسانده دستگيرى ننمايد و اگر زارى مى كنى بر آنچه از دو دستت بيرون رفته پس زارى كن به آنچه به تو نرسيده است (همانطوريكه زارى بر آنچه به تو نرسيده سودى ندارد زارى بر آنچه از دستت رفته بى فائده است، بنابراين بايستى به پيشامد راضى بوده براى كالاى دنيا افسرده نشد) دل يل آور بر آنچه كه نبوده به آنچه كه بوده است (از آنچه مى بينى به آنچه نديده اى پى بر تا از بينايان و كارآگهان باشى) زيرا امور دنيا مانند يكديگرند، و بايد از كسانى نباشى كه پند دادن به آنها سود نرساند مگر هنگامى كه به آزردن و رنجاندنشان بكوشى، زيرا خردمند به ادب و ياد دادن پند مى آموزد، و چهارپايان پيروى نمى كنند مگر به كتك، اندوههائيكه به تو رو آورد با انديشه هاى شكيبائى و نيك باورى به (خدايتعالى) از خود دور كن (به آنچه خدا خواسته تن ده كه سعادت و نيكبختى تو در آن است) هر كه راه راست و ميانه را بگذاشت از حق دورى گزيده و به خود ستم روا داشته است، دوست به منزله خويش است (آنچه درباره خويشاوند رعايت مى كنى درباره او نيز بايد بكار برى) دوست كسى است كه نهانيش راست باشد (آنچه در حضور اظهار مى نمايد در غياب هم چنان كند، وگرنه منافق و دورو است كه به مصحلت خود دوست جلوه مى نمايد) و هوا و خواهش شريك كورى است (همانطور كه نابينا چيزى نمى بيند، شيفته هوا هم به كوردلى نيك و بد سود و زيان خويش نشناسد) بسا دور نزديكتر از نزديك و بسا نزديك دورتر از دور است (بسا بيگانه سود رساند و خويشاوند زيان) و غريب و دور از وطن كسى است كه او را دوست نبوده (هر چند در وطن باشد) كسى كه از حق (گفتار راست و كردار درست) بگذرد راهش تنگ است (كنايه از اينكه راه حق راهى است فراخ و آسان با نشانه هاى هويدا، و راه باطل راهى است تنگ و ترسناك) و هر كه بر قدر و مرتبه خويش سازش داشته باشد براى او پاينده تر مى ماند، و استوارترين سبب و ريسمانى كه فرا گرفته و با آن چنگ زنى سببى است كه بين تو و خدا باشد (هر كه به ريسمان خدا چنگ زند از هر كسى بى نياز گردد) و هر كه درباره تو بى پروا باشد (سود و زيانت را يكسان شمارد) دشمن تو است، گاه باشد كه به دست نيامدن دريافتن است هنگامى كه طمع و آز تباه كننده باشد (بسا شخص به چيزى طمع دارد كه باعث زيان و بدبختى است و نوميدى از آن چيز مانند آن است كه دريافته است) هر رخنه زشتى آشكار نمى گردد (سزاوار نيست آشكار نمائى) و هر فرصتى دريافته نمى شود (پس آن را غنيمت شمار و از دست مده) و بسا بينا (خردمند) كه در راه راست خود خطا كند، و كور (بيخبر و نادان) كه راه رستگاريش را بيابد (بدان كه به عقل و تدبير نيست، بلكه به توفيق خداوند است، پس به راى و انديشه و بينائى خود مغرور نبوده و در كارها به حقتعالى اعتماد داشته باش) بدى را به تاخير انداز، زي را هر زمان بخواهى به سوى آن مى توانى شتافت، و سود بريدن و جدائى از نادان برابر است با پيوستن بخردمند، هر كه زمانه را ايمن و آسوده پندارد زمانه به او خيانت كند، و هر كه آن را بزرگ شمارد او را ذليل و خوار گرداند (پس خردمند كسى است كه از آن ايمن و آسوده و نبوده دل به آن نبندد و آن را خوار شمارد تا هر بدى كه بيند برخلاف توقع نداند) هر كه تير بيندازد به نشانه نمى رسد (هر كه كوشش نمود و به مقصود نرسد نبايد اندوه به دل راه دهد، بلكه به خواسته خدا و مقدر او بايد راضى باشد) هر گاه (انديشه و كردار) پادشاه تغيير كند (اوضاع و احوال) زمانه تغيير مى نمايد (ابن ابى الحديد در اينجا مى نويسد: انوشيروان عمال و كارگردانان مملكت را گرد آورد و در دست خود مرواريدى مى گردانيد، پس گفت: هر كه بگويد: چه چيز به مزروعات مملكت بيشتر زيان مى رساند، اين مرواريد را در دهن او نهم، يكى گفت: آمدن ملخ: ديگرى گفت: نرسيدن آب، ديگرى گفت: نيامدن باران، ديگرى گفت: وزيدن باد جنوب و نوزيدن باد شمال يعنى اختلاف هواء، آنگاه به وزير خود گفت: تو بگو كه گمان مى برم عقل تو با عقل همه رعيت برابرى كند يا افزودن باشد، وزير گفت: تغيير انديشه سلطان درباره رعيت، و تصميم به بدرفتارى و ستم بر آنان، انوشيروان گفت: آفرين به اين هوش كه پدران و اجداد من تو را شايسته دانسته اند، و آن مرواريد در دهن وزير نهاد) پيش از راه از همراه و پيش از خانه از همسايه بپرس.
بپرهيز از اينكه سخن خنده آور بگوئى هر چند آن را از غير نقل مى كنى (چون موجب كوچك شدن شخص است پيش مردم) و بپرهيز از مشورت و كنگاش با زنها، زيرا انديشه ايشان رو به ناتوانى و تصميمشان رو به سستى است، و با حجاب و پوشاندن چشمهاى آنها را از ديدار باز دار (مگذار بيرون رفته چشمشان بر مردم افتد) زيرا سخت گرفتن حجاب (پوشيدگى و آراستگى) براى ايشان پاينده تر است (هر چند در حجاب باشند از تباهكاريها محفوظند) و بيرون رفتن اينان بدتر نيست از آوردن تو كسى را كه از جهت ايشان اعتماد و اطميناى به او نمى باشد (خواه مرد يا زن، زيرا گاهى فساد آوردن بعضى از مردم به خانه بيش از بيرون شدن زنان است، و گاهى فساد آمدن بعضى از زنان نزد ايشان بيش از مردان است) و اگر مى توانى كارى كن كه غير تو را نشناسند، و مسلط مكن زن را به آنچه به او مربوط نيست، زيرا زن چون گياهى است خوشبو نه كارفرما (پس او را از انجام امور بازدار) و در گرامى داشتن او از آنچه مربوط به او است تجاوز مكن، و او را به طمع مينداز كه شفاعت ديگرى كند، و بپرهيز از اظهار غيرت و بدگمانى در جائى كه نبايد غيرت به كار برد (درباره زن پاكدامن بدگمان و باندك چيزى آشفته مشو) زيرا اين كار زن درست را به نادرستى، و زنى را كه (از ناشايسته) آراسته است به دو دلى و انديشه (در آن كار) وامى دارد (زنيكه به كار ناشايسته اهميت دهد بر اثر نسبت دادن ارتكاب آن در نظر او آسان شود و ممكن است آن را بجا آورد و براى هر يك از زيردستان و كاركنان خود كارى تعيين كن تا (اگر آن را انجام نداد) او را نسبت بهمان كار واخذه و باز پرسى كنى، زيرا اين روش سزاوارتر است تا اينكه كارهايت را به يكديگر وانگزاريد، و خويشانت را گرامى دار، زيرا آنان بال و پر تو هستند كه با آن پرواز مى كنى، و اصل و ريشه تو مى باشند كه به ايشان باز مى گردى (از آنان كمك گرفته و به آنها سرفرازى) و دست ياور تو هستند كه با آن بر دشمن حمله مى كنى (و پيروز مى گردى). دين و دنياى تو را نزد خدا امانت مى سپارم (كه حفظ نموده از هر پيشامدى نگاه دارد) و بهترين قضاء و خواسته او را اكنون و آينده و در دنيا و آخرت براى تو از او درخواست مى نمايم، درود بر آنكه شايسته است.
اینجانب بهروز عارفی نیا(نجف قلی نژاد) متولد شهرستان آذرشهر،طلبه یکی از حوزه های شهر کاشان هستم.