آيت الله محمد تقي مصباح يزدي
«والذين آمنوا اشد حبا لله‏».
جهت‏هاي حركت انسان
در مقاله‏هاي پيشين گفتيم كه ماهيت زندگي دنيا، سير و حركت‏است. اين زندگي ذاتا قابل ثبات و دوام نيست. انسان چه بخواهد و چه نخواهد ازاين حيات عبور خواهد كرد، بلكه حياتش عين عبور است و يك سير قهري و جبري به‏سوي مقصد ديگري كه وراي اين عالم دنيا و عالم حركت و سير است‏خواهد داشت: «ياايها الانسان انك كادح الي ربك كدحا فملاقيه‏» اين ملاقات اختصاص به مومن ندارد.

مومن و كافر هر دو در اين لقاء شريك‏اند.

اين يك سير قهري است كه به آن عالم منتهي خواهد شد و همه روزي خدا را ملاقات‏خواهند كرد. اما سير ديگري هست كه آن هم الي الله، ولي اختياري است. در سيرتكويني و قهري انتخاب جهت‏به دست انسان نيست و از ازل به سوي ابد است، از عالم‏اولي به سوي عالم آخري است، قابل برگشت هم نيست جهتش هم را نمي‏توان تغيير داد.

اما آن سير اختياري تعيين جهتش به دست‏خود انسان است، مي‏تواند به سوي خدا ياشيطان، بهشت‏يا جهنم قرار دهد.

حال بايد ديد چه عواملي موجب تعيين جهت صحيح يا غلط مي‏شود. وقتي انسان معتقدشد خدا و قيامتي هست، يك سير تكاملي انسان مي‏تواند داشته باشد.

هر انساني خواهان كمال است. اما عملا همه، اين كمال و اين سير تكاملي راانتخاب نمي‏كنند ما هم خيلي از وقت‏ها با اين كه خدا بر ما منت گذاشته و ايمان‏به خود و روز قيامت و انبيا را به ما عنايت فرموده اما عملا گاهي از اين مسيرمنحرف و آلوده به گناه مي‏شويم و جهت را تغيير مي‏دهيم. با اين كه ايمان داريم‏ولي هميشه در مسير مستقيم به سوي مقصد اعلي حركت نمي‏كنيم.

راه گزينش مسيرمتعالي
چه كنيم كه بتوانيم اين جهت‏حركت را هميشه به سوي خداي متعال تعيين‏كنيم. در اين زمينه بحث‏هاي فلسفي و روان شناختي كه اكنون مجال پرداختن به آن‏هانيست، آن چه لازم است، اين كه توجه كنيم ما هنگامي جهتي را براي سير و حركت‏خودانتخاب مي‏كنيم كه گرايشي به سوي آن هدف داشته باشيم و قلبا بخواهيم كه به آن‏سو برويم. چون فرض اين است كه مي‏خواهيم با اختيار، آن جهت را تعيين كنيم. وقتي‏انسان اختيارا جهتي را برمي‏گزيند كه آن را بخواهد و وقتي اراده مي‏كند به سوي‏مقصدي حركت كند كه گرايشي، و ميلي و انجذابي به طرف آن مقصد داشته باشد. اگراين گرايش در ما پديد آمد و تقويت‏شد عاملي ست‏براي اين كه جهت‏سير ما ازمسير صحيح منحرف نشود اما اگر گرايش‏هاي متضاد با اين گرايش در نفس ما پديد آمدخواه ناخواه در عمل ما اثر مي‏گذارد، ما را از آن مسيري كه مي‏بايست منحرف مي‏كندو همان اندازه‏اي كه آن گرايش متضاد قوي‏تر باشد تاثير بيش‏تري خواهد داشت.

كساني به مراتب سعادت نائل مي‏شوند و عاقبت‏به خير مي‏شوند و با ايمان از دنيامي‏روند كه گرايششان به سوي الله و به سوي رحمت الهي رحمت ابدي الهي بيش‏ترباشد:

«والذين آمنوا اشد حبا لله‏»

ايماني پابرجا مي‏ماند و انساني مومن ازدنيا مي‏رود كه حبش به خدا از حبش به ساير چيزها بيش‏تر باشد تا آن جايي كه اگرتضادي بين اين دو گرايش به وجود آمد، گرايش حق غالب بشود و در جمع حركتش به‏سوي خدا بيش‏تر و قوي‏تر و كامل‏تر باشد و الا اگر برآيند نيروها صفر يا زير صفرشود، جهت‏حركت از فوق به تحت و از راه راست‏به راه كج منحرف مي‏شود. به همان‏اندازه كه گرايش به سوي الله بيش‏تر هست انسان موفق‏تر مي‏شود و مي‏تواند ايمانش‏را حفظ كند و از اين عالم كه مي‏رود در خط الله برود، پس محور، ميل و علاقه قلبي‏و حب و عشق است.

مفهوم محبت‏خدا
بعضي فكر مي‏كنند كه دوست داشتن و تمايل قلبي‏براي امور دنيا است و حداكثر، نعمت‏هاي آخرت هم ممكن است متعلق محبت انسان قراربگيرد، چون بعضي از آن‏ها شبيه نعمت‏هاي دنيا است، اما محبت‏به خدا چه طور؟ اوكه چشم و ابرو و شكل و شمايل ندارد كه آدم دوستش بدارد، پس چگونه مي‏توان گفت‏كه خدا را دوست داريم؟ گفتند اين تعبيرات حب خدا و اينها كه در آيات و روايات‏هست استعاري يا كنايي است. اين نظريه درست نيست، چون كساني كه فهم درست ومستقيم از اسلام و به خصوص از مكتب اهل بيت عليهم السلام دارند و حقايق رااز آنان فرا گرفتند مي‏دانند كه محبت‏حقيقا به خدا تعلق مي‏گيرد، بلكه افرادي كه‏معرفتشان بيش‏تر باشد مي‏دانند كه جز خدا كسي لايق محبت نيست، البته اين اندازه‏اش‏ديگر از فهم و معرفت‏بنده بالاتر است و از آن مي‏گذاريم، اما آن اندازه‏هايي كه‏ما مي‏توانيم بفهميم اين است كه بله خدا هم دوست داشتني است. براي اين‏كه بدانيم‏كه خدا هم دوست داشتني است. يا بايد انسان از حالات قلبي و شهودي خود و به‏تعبير فلسفي از علم حضوري استفاده كند و يا با استدلال از راه تحليل، حقيقت‏محبت را بشناسد. كساني كه خدا در دلشان جرعه‏اي از محبت‏خود را قرار داده باشدبه اين شك‏ها مبتلا نمي‏شوند، وقتي شعله‏اي از عشق الهي در دل كسي برافروخته شدديگر در وجودش شك نمي‏كند. اما همه دل‏ها به خصوص در آغاز كار لايق چنين محبت‏خدادادي نيست. بايد تلاش كنند دلشان را پاك و تميز كنند تا لياقت دريافت اين‏جذبه الهي را پيدا كنند. از اين جهت‏براي چنين كساني از راه دوم مي‏توان‏استفاده كرد تا حقيقت محبت‏براي آنان تحليل و اسباب محبت‏برايشان تبيين بشود.

انواع محبت
ما سه نوع محبت داريم، محبتي كه به غير خودمان پيدا مي‏كنيم، گاهي‏به واسطه اين است كه از راه آن، به يكي از خواسته‏هاي خود مي‏رسيم، ما چيزي كه‏خواسته و لذت‏مان را تامين مي‏كند و رنج و الم را از ما دفع مي‏كند، دوست‏مي‏داريم، معمولا علاقه به مال دنيا، همسر، فرزند، اشياي دنيا و همين طور اشخاصي‏كه به آن‏ها محبت پيدا مي‏كند، غالبا از اين قبيل است. چون اين اشيا و اشخاص‏باعث مي‏شوند كه آدم از آن‏ها لذتي ببرد و به نحوي خواسته‏هاي خود را به وسيله‏آن‏ها تاءمين كند. اگر بخواهيم به زبان طلبگي بحث‏بكنيم لذت خود انسان، حيثيت‏تعليليه است‏براي دوست داشتن شي‏ء ديگر. گاهي هم از اين فراتر ست‏حيثيت‏تقييديه است; يعني اصلا انسان يك چيز ديگر را دوست مي‏دارد چون موجب لذت براي‏خودش مي‏شود. اگر آن لذت كاستي پيدا كند آن محبت هم كم مي‏شود و اگر آن لذت ازبين برود آن محبت هم از بين مي‏رود. انسان حقيقتا لذت خودش را دوست دارد. اگركسي را هم دوست دارد از آن جهت است كه موجب لذتي براي او مي‏شود، غالب محبت‏هاي‏دنيا از همين قبيل است. آن جايي كه محبت‏به واسطه جمال كسي است تا جمال اوباقي است و انسان از جمال او لذت مي‏برد وي را دوست دارد، اگر جمالش از بين رفت‏و ديگر التذاذي برايش باقي نماند، ديگر لذت و محبت هم از بين مي‏رود، يا حتي‏اگر جمالش باقي باشد، اما ديگر او را نبيند و التذاذي برايش حاصل نشود، كم كم‏هم محبت از بين مي‏رود: «از دل برود هر آن كه از ديده برفت‏». اين جا در واقع‏لذت خود انسان حيثيت تقييديه هست‏يعني بالعرض مي‏گويد او را دوست دارم، اصلا اورا دوست نمي‏دارد او لذت خودش را دوست مي‏دارد.

گاهي از اين بالاتر است‏يعني التذاذ انسان، حيثيت تعليليه است، ابتدا انسان‏از يك چيز لذتي مي‏برد اين منشا آن مي‏شود كه به او محبت پيدا كند، بعد كه محبت‏پيدا كرد و پابرجا شد اگر آن لذت هم از بين برود آن محبت از بين نمي‏رود. حالاچرا و چگونه و در چه مواردي اين طور هست، اين‏ها بحث‏هايي است كه در اين مقام‏جايش نيست. فعلا فرض كنيد كسي به انسان خدمتي كرده، اين خدمت‏باعث‏شده كه آن‏شخص را دوست‏بدارد، بعد هم اميد اين هست كه آدم وقت ديگري از او استفاده كندولي گاهي خود آن شخص توان‏گر، فقير مي‏شود و ديگر انسان هيچ اميدي هم ندارد كه‏از او استفاده كند ولي باز هم دوستش مي‏دارد. ديگر آن خدمت كردن بالفعل موجودنيست اميدي هم به او نيست، اما باز هم اين شخص را دوست دارد، چرا؟ چون انسان‏نيكوكاري است و ملكه خوبي را دارد. در آن جا آن التذاذ و انتفاع، حيثيت‏تقييديه براي محبت نيست، زيرا وقتي كه از بين مي‏رود باز هم اين محبت‏باقي است.

ولي بالاخره علت اين كه او به اين شخص، محبت پيدا كرد اين بود كه نفعي و خيري‏از او به انسان رسيد، اگر اين نفع و خير نمي‏رسيد او را دوست نمي‏داشت.

گاهي مطلب از اين هم فراتر مي‏رود; يعني همين كه آدم بداند كمالي و جمالي درموجودي هست ولو به او هم نفعي نرسد و التذاذ بالفعلي هم براي او حاصل نشود،ولي گرايشي به او پيدا مي‏كند. البته اين گرايش هم مراتب مختلفي دارد. آن‏هايي‏كه نفوس كامل‏تر و حريت نفس بيش‏تري دارند و تعالي روحي بيش‏تري پيدا كرده‏اند،انتفاع از غير، حتي حيثيت تعليليه هم براي محبت نيست‏برايشان بلكه وجود اين‏كمال در آن موجود كافي است كه دلشان به او متمايل بشود. البته در اين‏جا بازطوري نيست كه ارتباط با حب ذات و التذاذ به فاعل قطع شده باشد ولي از آن قبيل‏كه قبلا گفتيم نيست. حالا چگونه هست عرض كردم اين‏ها يك تحليل‏هاي فلسفي مي‏خواهدكه ما را دور مي‏كند از آن مقصدي كه در اين جا داريم. خلاصه گاهي انسان كسي ياچيزي را دوست مي‏دارد، چون از آن نفعي و لذتي مي‏برد، اما گاهي چون آن شي‏ء و آن‏شخص داراي يك كمالي است ولو به انسان هم نرسد، به او علاقه‏مند مي‏شود.

اين سه نوع محبتي كه گفتيم: يكي نفع و لذت حيثيت تقييديه، ديگري حيثيت‏تعليليه باشد و سوم آن كه نفع شخصي و حتي حيثيت تعليليه هم نباشد.

قسم اول محبت عرضي است. قسمت دوم اندكي بالاتر است، عالي‏ترين محبت آن كه به‏ذاتي تعلق بگيرد كه كمال دارد چون كمال دارد آيا از آن كمال چيزي به من مي‏رسديا نمي‏رسد لااقل آگاهانه به اين توجه نداشته باشد دوستش دارد چون كامل است.

علت ذكر نعمت‏هاي خدا در قرآن
علت اين كه خداي متعال در قرآن كريم نعمت‏هايش رامكرر ذكر مي‏كند و به ياد مردم مي‏آورد، همين است كه مي‏داند فطرت انسان طوري است‏كه وقتي بداند كسي نعمت‏هايي به او داده او را دوست مي‏دارد، و وقتي او را دوست‏داشت ميل به سوي‏اش پيدا مي‏كند و اين ميل موجب حركت‏به سوي او و سرانجام موجب‏كمال او مي‏شود، و هدف از خلقت او همين كمال اختياري است. ذكر نعمت‏هاي خدا درقرآن كريم خود منتي است‏بر انسان‏ها چون خدا مي‏خواهد انسان‏ها به كمال برسند راه‏را برايشان باز مي‏كند، پس اگر دادن نعمت و خير موجب محبت مي‏شود اين عامل به‏اقوي وجهي در خداي متعال وجود دارد.

كيست كه مثل خدا چنين جهت دوست داشتن در او وجود داشته باشد، پس ما بايد خدارا از همه بيش‏تر دوست‏بداريم، حال اگر كسي اهل توحيد باشد و بفهمد كه ديگران‏هرچه دارند از اوست، ديگر محبت اصلي فقط به او تعلق مي‏گيرد. اما آن‏هايي كه‏هنوز به اين حد از معرفت نرسيدند و معرفتشان توام با شرك است و ديگران را هم‏مالك و صاحب كمال مستقلي مي‏دانند، اقلا طوري باشد كه خدا را بيشتر از آن‏ها دوست‏بدارد، اگر ديگران هم چيز دوست داشتني از خودشان كه ندارند اما قابل مقايسه باخدا نيست. اين جهت اول وقتي نباشد از حيثيت تقييديه بگذاريم بشود عامل علت‏براي پيدايش معلول.

خوب وقتي دانستيم كه اين عامل محبت در خدا وجود دارد، اگر همت‏بيش‏تري داشته‏باشيم ديگر تنها به آن كه به ما نعمت مي‏دهد چشم نمي‏دوزيم، اگر نعمت هم نمي‏دادآن علت كه محبت‏باقي بماند (گفتيم گاهي كسي به انسان احساني كرده، بعد هم ديگرنمي‏تواند اين احسان را ادامه بدهد، ولي محبت آدم به او باقي مي‏ماند) پس همين‏نعمت‏هايي كه خدا به ما داده ولو اين كه از ما بگيرد بايد علت‏بشود كه ما الي‏الابد او را دوست‏بداريم، و حال آن‏كه هيچ وقت صفت منعميت از او گرفته نمي‏شود وهيچ وقت از فيض وجود او كاسته نمي‏شود: «و لاتزيده كثره العطاء الا جودا وكرما». اما اگر همت ما بلندتر شد و معرفت ما بيشتر شد و فهميديم كه هرچه كمال‏دارد دوست داشتني است، آيا هيچ موجودي هست كه كمالش به اندازه كمال خدا برسد؟

هر جا هر كمالي هست از او است و عالي‏ترين مرتبه‏اش مرتبه بي‏نهايتش در او موجوداست، پس چرا او را دوست نداريم.

پس انواع محبتي كه ما در خودمان سراغ داريم اسبابش به نحو اكمل در خداي متعال‏موجود است، پس او را بايد بيش از همه دوست داشت اگر معرفتمان برسد به آن جايي‏كه ديگران هم هر چه دارند از اوست و هيچ موجودي استقلالا از خودش چيزي ندارد وجهت مطلوب و كمال و جمالي از خودش ندارد آن وقت‏به اين نتيجه مي‏رسيم كه جز خدادوست داشتني نيست.

اما اين معرفت‏براي همه و به آساني ميسر نمي‏شود، ما هم لقمه‏اي كه از دهمانمان‏بزرگ‏تر هست نگيريم بلكه در حدي حرف بزنيم كه مقداري در عملمان بتواند موثرباشد و بگويم: بايد انسان اين چنين هستي را ببيند كه همه چيز جلوه‏ها و كمال‏هاي‏الهي است، ما وقتي نمي‏بينيم زمينه‏اش در ما نيست، اين بلند پروازي‏ها چه فايده‏دارد، اقلا به اندازه دهان خود لقمه برداريم، بياييم فكر كنيم با اين كه همه‏اسباب محبت در خدا موجود است چرا ما اين محبت را نداريم يا ضعيف است، اگرانسان كسي را دوست داشته باشد چگونه است؟ آيا واقعا محبت ما نسبت‏به خداي‏متعال همين طور است، به اندازه يكي از محبت‏هاي ظاهري كه بين دو تا انسان‏برقرار مي‏شود هست؟

«والذين آمنوا اشد حبا لله‏».

آيا اگر روزي بر ما بگذرد وتوجه به اشياي ديگر ما را از خدا غافل كند احساس مي‏كنيم كه يك گمشده و كمبودي‏داريم يا وقتي با رفقا هستيم مي‏گوييم، مي‏خنديم، انس مي‏گيريم، شب‏ها هم با كمال‏راحت مي‏خوابيم، احساس كمبودي نمي‏كنيم! لازمه محبت همين است‏يا اين كه انسان درهيچ حالي از محبوب خودش غافل نشود! پس چرا اين محبت در ما اين‏قدر ضعيف است.

علتش همان طور كه مي‏دانيد و بارها گفته و بحث‏شده، توجه به دنيا و محبت‏به‏دنيا است، يعني محبت ضد محبت‏خدا، اين باعث مي‏شود كه انسان محبت‏خدا در دلش‏ضعيف و حركتش كند شود، بلكه گاهي هم حركت و مسيرش تغيير كند و به جاي عبادت‏خدا، عبادت شيطان را بپرستد. پس به اين نتيجه مي‏رسيم كه براي تقويت محبت‏خدااز يك طرف بايد توجه به عوامل محبت پيدا كنيم كه آن چه براي همه ما ميسر هست‏فكر كردن درباره نعمت‏هاي بي‏كران بي‏دريغ خداي متعال است، همان كه خود خدا هم به‏حضرت موسي بن عمران(ع) ياد داد، هرچه بيش‏تر بتوانيم در اين جهت فكر كنيم ودرست ارزيابي كنيم آن اندازه‏اي كه مي‏توانيم، خودش فرموده: «و ان تعدوانعمه‏الله لاتحصوها» هيچ وقت ما نخواهيم توانست نعمت‏هاي خدا را شماره و احصاكنيم و هيچ گاه نخواهيم توانست‏به عمق ارزشش پي ببريم، هيچ وقت نه عرضا به اواحاطه پيدا مي‏كنيم نه هيچ گاه طولا به عظمت نعمت‏هاي او مي‏رسيم. ولي به اندازه‏اي‏كه مي‏توانيم و هر قدر كه ميسر است، در موقعي كه راه مي‏رويم، نشسته‏ايم يا تنهاهستيم، خلوتي هست و مي‏خواهيم با دوستان حرفي بزنيم، چه عيب دارد در اين باره‏حرف بزنيم كه نعمت‏هاي خدا چقدر زياد و چقدر شيرين است. به جاي اين حرف‏هاي‏بي‏فايده‏اي كه همه بالاخره كم و بيش در زندگي داريم، خلوتي كه پيدا مي‏شود، فرصتي‏پيدا مي‏كنيم در اين باره فكر كنيم و براي يكديگر بازگو كنيم. خود ذكر اين‏نعمت‏ها و درك عظمت نعمت‏ها به طور طبيعي محبت انسان را نسبت‏به خدا زياد مي‏كند،به شرط اين كه اين رابطه را حفظ كنيم، هر قدر ما بيش‏تر نعمت‏هاي خدا را درك‏كنيم، به او بيش‏تر محبت پيدا مي‏كنيم. متاسفانه جهل و غفلت ما در بسياري ازموارد باعث اين مي‏شود كه نعمت‏ها را از او ندانيم، اين جاست كه علم به ما براي‏پيشرفت كمك مي‏كند. فايده علم و معرفت در اين‏گونه موارد است، علمي كه به مابشناساند كه هر نعمتي كه هست از اوست، اين علم ارزش دارد، و موجب ترقي و تعالي‏ما مي‏شود. كسي كه تلاش مي‏كند و زحمت مي‏كشد تا پولي به دست آورد، خيال مي‏كندهمان تلاش او موجب پيدايش آن روزي شده، ديگر اين را فراموش مي‏كند كه اين روزي‏از آن خدا است. كسي كه با علم و فن و هنري كاري را انجام مي‏دهد، خيال مي‏كندمحصول كارش، از راه همان علوم و فنون است: «انما اوتيته علي علم عندي‏» همان‏حرفي كه قارون گفت: اين نعمت‏ها را با علم خودم به دست آوردم و مال خودم هست‏به‏خدا چه! آن علمي كه به ما شناساند كه اين نعمت‏ها از او است. به كساني كه اين‏گونه طرز تفكر را دارند بايد گفت: آيا چشم و گوش و دست و پا و ديگر اعضاي‏بدن‏ات را هم خودت ساختي؟ اگر يكي از اين‏ها عيب كند، چقدر حاضري از ثروت‏هايت رابدهي تا چشمت دوباره سالم بشود. اگر تمام نعمت‏هاي قارون محفوظ مي‏ماند، اما كورمي‏شد، برايش ارزشي نداشت، يا حاضر بود همه يا لااقل نصف ثروت‏هايش را بدهد تاچشمش را به دست‏بياورد، خوب نصفش را مي‏داد تا چشمش را به دست‏بياورد، بعد اگرقلبش يا مغزش عيب مي‏كرد، آيا آن نصف ديگرش را حاضر نبود بدهد؟ چرا.

پس همه ما چيزي داريم كه بيش از ثروت قارون مي‏ارزد، يعني همين چشم و گوش سالم‏و مغز و كبد و قلب سالمي كه خدا به ما داده است.

خدايي كه اين‏ها را به ما داده، دوست داشتني نيست، و خدايي كه هنگام گرفتاري‏به فرياد ما مي‏رسد: «والذي هو يطعمني و يسقين و اذا مرضت فهو يشفين‏» و غيراز اين نعمت‏هايي را كه ما مي‏دانيم، مي‏شناسيم، بلاهايي كه خدا از ما دفع مي‏كندكه در دعاها و مناجات‏هاي ائمه و اهل بيت(س) روي اين نكته تاكيد شده كه غير ازنعمت‏هايي كه به ما داديد آن بلاهايي كه از ما دفع كرديد خيلي بيش‏تر از اين‏هابوده، براي اين كه نعمتي دست ما بيايد و بماند، ده‏ها آفت‏بايد از آن رفع بشود،براي اين كه سلامتي بماند هزارها مرض بايد جلويش گرفته شود تا سلامتي محفوظبماند، آن بلاهايي كه تو دفع مي‏كني تا اين نعمت‏ها براي ما باقي بماند، خيلي‏بيش‏تر از خود نعمت‏ها است و دفع هر آفتي خودش يك نعمت ديگري است.

بنابراين يكي از ساده‏ترين و راحت‏ترين راه براي اين كه انسان به خدا محبت پيداكند اين است كه مجسم كند كه خدمتي كه كسي در هنگام سختي و گرفتاري برايش انجام‏داده چقدر، تاكنون محبت آن شخص كمك كننده در دلش مانده است، بعد مقايسه كنيداين نعمت را با آن چه از نعمت‏هاي خدا مي‏شناسيد. آن چه كه نمي‏شناسيم هيچ! تااندازه‏اي كه عقلمان مي‏رسد، ببينيم چند برابر است؟

صد برابر، هزار برابر، يك ميليون برابر، همين فكر كردن درباره اين‏ها و توجه‏كردن به عظمت نعمت‏هاي خدا، خواه ناخواه گرايش قلب را به سوي خدا زياد مي‏كند،هر قدر اين توجه بيش‏تر باشد، ياد خدا و فكر درباره او بيش‏تر باشد محبت ما به‏خدا بيش‏تر و گرايش قلب ما به سوي او بيش‏تر مي‏شود، و از شيطان بريده مي‏شويم; يعني از آن چه ضد خداست منصرف و به طرف خدا منعطف مي‏شويم.

 

 

--------------------------------------------------------------------------------

پاسداراسلام - شماره 200