استاد محمدتقي مصباح
مفهوم خوف و رجاء و تاثير انگيزه در انجام اعمال اختياري انسان
امام صادق(ع) در بخشي از وصيت‏خود به ابن جندب، نجات يافتگان از عذاب الهي را كساني معرفي مي‏كند كه خوف و رجاء حقيقي متعادل در دل‏هايشان وجود دارد: «يهلك المتكل علي عمله و لا ينجوالمجترء علي الذنوب الواثق برحمة‏الله. قلت فمن ينجو؟ قال الذينهم بين الرجاء والخوف كان قلوبهم في مخلب طائر شوقا الي الثواب و خوفا من العذاب‏»; (1) كسي كه به اعمال خود [اعمال خوب] اتكال دارد، به هلاكت مي‏رسد و كسي هم كه به اميد رحمت‏خداوند، بر انجام گناهان تجري پيدا مي‏كند نجات نخواهد يافت. [ابن جندب] سؤال كرد پس چه كسي نجات پيدا مي‏كند؟ حضرت فرمودند: كساني كه حالشان ميان خوف و رجاء باشد [يعني نه خوف‏شان آن چنان است كه از آمرزش گناهانشان نااميد باشند و نه رجاءشان آن چنان است كه جرات ارتكاب گناه را داشته باشند]. حالت آن‏ها مانند حالت پرنده‏اي است كه دانه‏اي را در منقار دارد [هر لحظه احتمال مي‏رود دانه از منقارش رها شود و يا فرو رود]، هم شوق به ثواب در دل‏هايشان وجود دارد و هم خوف از عذاب.

رواياتي از ائمه معصومين: آمده است كه بيان مي‏دارد در دل مؤمن دو نور وجود دارد; يكي نور خوف و يكي هم نور رجاء كه اگر آن‏ها را در دو كفه يك ترازو قرار دهند، هيچ كدام از ديگري سنگين‏تر نخواهد بود.

انسان براي انجام كارهاي اختياري خود حتما بايد انگيزه‏اي داشته باشد. به تعبير فلاسفه، بايد مبادي اراده يعني حالاتي روحي و قلبي در فرد پديد آيد تا وادار به انجام كاري شود. مهم‏ترين انگيزه‏اي كه باعث مي‏شود تا انسان كاري را انجام دهد و يااموري را ترك نمايد، احساس لذت و درد است. اگر انسان اطمينان داشته باشد كه با انجام يك كار خاص احساس لذتي برايش فراهم خواهد شد، با انگيزه و اميدواري آن كار را انجام مي‏دهد و برعكس، براي در امان ماندن از ناراحتي و درد و رنج، يك سري كارها را ترك خواهد كرد. اين حالت، يك عامل مشتركي است‏بين انسان و حيوان و هر موجودي كه داراي قدرت اراده و اختيار مي‏باشد. احساس لذت و درد در انسان قابل گسترش است; يعني انسان براي رسيدن به لذت و يا فرار از درد، بايد مقدماتي را انجام دهد. مثلا يك نفر كه از صبح تا شب كار مي‏كند و زحمت مي‏كشد اميد دارد تا لقمه ناني را به دست‏بياورد و با خوردن آن لذت ببرد. فلاسفه بعضا براي اين‏گونه لذت‏هايي كه احتياج به انجام مقدماتي دارد، تعبير «نفع‏» را به كار مي‏برند. مثلا مي‏گويند خوردن دارو نافع است; يعني صرف خوردن آن لذتي ندارد، بلكه مقدمه‏اي است‏براي اين‏كه انسان به سلامتي برسد. اما انگيزه انجام يك سري كارها، نه لذت است و نه نفع، بلكه «مصلحت‏» مي‏باشد. مثلا كسي كه بيمارستاني رااحداث‏كرده‏است،نه مستقيما از ساختن آن لذت برده و نه نفعي براي او خواهد داشت، اما كاري است كه مصلحت دارد. او وقتي كه مي‏بيند بيماراني با بستري شدن در آن بيمارستان از مرگ حتمي نجات پيدا مي‏كنند و بهبودي مي‏يابند، احساس رضايت و لذت مي‏كند. اموري هم‏چون تحصيل علم و انجام عبادت نيز جزو اين‏گونه كارها مي‏باشند.

بنابراين، مي‏توانيم بگوييم هر كاري كه يك موجود زنده با اراده انجام مي‏دهد، براي اين است كه به يك امر مطلوبي برسد و يا از امور نامطلوب در امان باشد. در امور مطلوب، تحقق خير و صلاح انسان و جامعه ملاك عمل است و متقابلا در امور نامطلوب پرهيز از درد، ضرر و كارهايي كه به صلاح جامعه نيست مدنظر مي‏باشد.

گاهي اوقات انسان براي به دست‏آوردن برخي از امور مطلوب هيچ تلاشي نمي‏كند. مثلا براي همه ما مطلوب است كه نفس بكشيم تا زنده بمانيم، اما هيچ تلاشي براي آن انجام نمي‏دهيم. در حالي كه گاهي اوقات براي رسيدن به امري مطلوب بايد مقدماتي فراهم كنيم تا در آينده از نتايج آن بهره ببريم. اگر بدانيم كه تحقق يك كاري اصلا امكان‏پذير نيست، براي رسيدن به آن هيچ‏گاه تلاش نمي‏كنيم، اما اگر يقين داشته باشيم كه آن كار شدني است و يا حتي احتمال تحقق آن را هم در آينده بدهيم، حتما براي آن تلاش خواهيم كرد. به وجود آمدن چنين حالتي در انسان، «اميد» يا «رجاء» نام دارد. رجا، يعني اين‏كه انسان به تحقق يافتن امري مطلوب، كه يقين دارد يا احتمال مي‏دهد در آينده به وقوع مي‏پيوندد، اميد داشته باشد. در مقابل، خوف يعني اين‏كه انسان از تحقق يافتن امري نامطلوب، كه يقين دارد يا احتمال مي‏دهد در آينده به وقوع بپيوندد، ترس و واهمه داشته باشد.

بنابراين، انسان همواره براي انجام دادن و يا انجام ندادن اعمال اختياري خود، به دو عامل اميد و ترس توجه دارد; اميد به اين‏كه در اثر يك كار خوب، امري مطلوب حاصل مي‏شود و ترس از اين‏كه در اثر يك كار بد، امري نامطلوب تحقق مي‏يابد. البته هر كدام از دو عامل اميد و ترس داراي دو وجه مي‏باشد; يعني انسان هم مي‏تواند اميد داشته باشد كه امر مطلوبي حاصل شود و هم اميد داشته باشد كه امر نامطلوبي دفع گردد. مثلا انسان هم مي‏تواند اميد داشته باشد كه سلامتي‏اش را به دست آورد و هم اميد داشته باشد كه بيماري‏اش برطرف شود. از سوي ديگر، انسان هم مي‏تواند از اين‏كه امر مطلوبي از دست‏برود و يا امر نامطلوبي حاصل شود ترس و واهمه داشته باشد; مثلا هم از اين‏كه سلامتي‏اش از بين برود، و هم از اين‏كه ناخوشي و مرضي پيدا كند، بترسد.

رابطه ميزان شناخت افراد با اميدها و ترس‏ها
اميد و ترس افراد به ميزان شناخت و معرفت و نيازهايي كه درك مي‏كنند بستگي دارد. مثلا ترس و اميد يك كودك دو سه ساله فقط در محدوده خواسته‏هايي كه دارد شكل مي‏گيرد. او هيچ وقت نسبت‏به مسائل بين‏المللي، مسائل اجتماعي، مسائل معنوي و اخروي و... ترس و اميدي ندارد; زيرا هيچ تصوري از آن‏ها ندارد. و يا مثلا، از يك سو، افراد عادي از بيماري، فقر، گرفتاري‏هاي زندگي و... ترس دارند و از سوي دگير، اميد دارند كه پول‏دار بشوند و همسر خوب، خانه خوب و موقعيت اجتماعي خوبي به دست آورند. افرادي كه يك مقدار معرفت‏شان بيش‏تر است، مسائل معنوي را هم در نظر مي‏گيرند. براي مثال، از اين‏كه عقل و ايمان‏شان از بين برود مي‏ترسند و اميد دارند كه بر معرفت و ايمان‏شان افزوده شود. كساني هم كه به آخرت ايمان دارند، به ثواب‏هاي اخروي اميد دارند و از عذاب‏هاي اخروي مي‏ترسند.

فلسفه ارسال دين، براي اين است كه دايره اميدها و ترس‏ها را گسترش دهد; يعني به انسان بفهماند كه فقط نبايد از گرسنگي، بيماري، صاعقه و... ترسيد، بلكه بالاتر از اين‏ها بايد از اين‏كه به انسانيت انسان لطمه بخورد، روح و قلب انسان آلوده و سياه شود، عذابي از ناحيه خداوند در دنيا و آخرت به انسان برسد و از همه مهم‏تر، خداوند از انسان ناراضي شود و به او اعتنايي نكند، ترسيد. همه افراد به يك اندازه از اين مسائل نمي‏ترسند. مثلا، بچه‏ها اين‏گونه ترس‏ها را به هيچ وجه درك نمي‏كنند; زيرا آن‏ها نمي‏دانند براي چه خداوند از ما ناراضي مي‏شود. انسان‏هايي كه در درجات اول ايمان قرار دارند، از عذاب‏هاي آخرت و جهنم مي‏ترسند، اما ترس كساني كه در مراتب عالي‏تر ايمان هستند، با آن‏ها فرق مي‏كند; مثلا اين‏گونه افراد مي‏ترسند كه محبوب‏شان از آن‏ها دلخور شود يا اين‏كه خداوند ديگر به آن‏ها اعتنايي نكند. البته، بچه‏ها هم توانايي درك بعضي مسائل در اين حد را دارند. براي مثال، وقتي پدر يا مادرشان با آن‏ها قهر مي‏كنند، تا حدودي دليل آن را مي‏فهمند. هيچ تنبيهي براي كودك بدتر از بي‏توجهي و قطع نوازش و مهر و محبت مادري نيست. بالاترين نياز فطري انسان اين است كه خداوند به او عنايت داشته باشد.

قرآن كريم يكي از بزرگ‏ترين عذاب‏هاي الهي در روز قيامت را سخن نگفتن خداوند با افراد شقي ذكر كرده و مي‏فرمايد: «... و لايكلمهم الله ولاينظر اليهم يوم القيامة و لايزكيهم و لهم عذاب اليم‏» (آل‏عمران: 77) اين عذاب، از هر عذاب جهنمي بدتر است. شايد ما الان به خوبي درك نكنيم كه اين چه نوع عذابي است، اما آن وقتي كه اين نياز را در وجودمان احساس كرديم و از عنايت‏خداوند (سخن گفتن و نگاه و توجه خدا) محروم شديم، آن‏گاه خواهيم فهميد كه چه نعمتي را از دست داده‏ايم.

بنابراين، خوف و رجاء منحصر به امور دنيايي نيست; يعني فقط اموري را كه در دنيا از آن‏ها مي‏ترسيم يا به آن‏ها اميد داريم شامل نمي‏شود، بلكه ما با بالا بردن معرفت‏مان بايد بفهميم چه چيزهايي ترسيدني و چه چيزهايي اميد بستني است.

خوف و رجاء از خدا، عامل حركت انساني
ما علاوه بر اين‏كه بايد از برخي امور بترسيم، بايد از كساني هم كه ممكن است اين ترس از ناحيه آنان صورت گيرد حساب ببريم. مثلا، ما علاوه بر اين‏كه بايد از عذاب آخرت بترسيم، بايد از كسي كه اين عذاب را ممكن است وارد كند نيز حساب ببريم و او را بشناسيم. براي مثال، يك وقت انسان مي‏ترسد از اين‏كه مبادا مبتلا به وبا، سرطان و يا ايدز گردد و يك وقت نيز كسي را مي‏شناسد كه مي‏تواند عذابي را بر او وارد و يا از او دفع كند. از اين‏روي، شناخت پيدا كردن نسبت‏به كسي كه توانايي وارد كردن عذاب و يا دفع آن را دارد، امري لازم و ضروري است. كساني كه اعتقاد به معاد دارند; يعني به زندگي پس از مرگ و نيز عذاب و ثواب آخرت معتقدند اما نمي‏دانند كه اختيار اين عذاب‏ها وثواب‏هادر دست كيست، در واقع خداوند را نمي‏شناسند. از شواهد و قراين موجود چنين به دست مي‏آيد كه در هزاران سال قبل، انسان‏هايي مي‏زيسته‏اند كه به عالم آخرت معتقد بوده و مي‏دانسته‏اند كه در آن‏جا گرسنگي و ناراحتي‏هايي هست. برخي از باستان‏شناسان در كاوش‏هاي خود به خوشه‏هاي گندمي برخورد كرده‏اند كه همراه با اجساد انسان‏هايي كه گويا از افراد سرشناس زمان خود بوده‏اند، دفن شده بودند. در واقع آن‏ها با اين‏كار خود خواسته‏اند تا هنگام زنده شدن مردگان در عالم پس از مرگ، براي رفع گرسنگي خود از اين گندم‏ها تناول كنند تا از گرسنگي تلف نشوند!

بنابراين، اسلام فقط منادي وجود جهاني پس از مرگ و اين‏كه در آن‏جا عذاب‏ها و ثواب‏هايي وجود دارد نيست، بلكه اسلام درصدد آن است تا به انسان بفهماند كه اختيار اين عذاب‏ها و ثواب‏ها در دست‏خداست; اگر مي‏خواهيد به آن عذاب‏ها مبتلا نشويد، بايد از خدا بترسيد. البته، اين ترس اصالتا ناشي از اعمال خود افراد در اين دنياست; يعني اگر انسان‏ها كار بدي‏بكنند، مبتلا به عذابي مي‏شوند كه آن عذاب را خداوند بر آن‏ها نازل خواهد كرد. انسان بايد ترس از خدا داشته باشد تا هم به امور نامطلوب و ناپسنديده دنيا و آخرت مبتلا نشود و هم امور مطلوب و پسنديده دنيا و آخرت را به دست آورد و اين امر، تنها در پرتو اطاعت از خداوند امكان‏پذير است.

عامل حركت انساني در قالب معرفت اسلامي، خوف از خدا و رجاء از خدا است. دو عامل خوف و رجاء موجب مي‏شود تا انسان‏ها بر حسب مراتب ايمان و معرفت‏خود، به عبادت خدا بپردازند; عبادت برخي افراد به دليل ترس از عذاب جهنم است و كساني كه از درجات ايمان بالاتري برخوردارند، از ترس اين‏كه مبادا از چشم خدا بيفتند عبادت خدا مي‏كنند: «فهبني... صبرت علي عذابك فكيف اصبر علي فراقك‏»; اگر بر عذابت صبر كنم، چطور مي‏توانم بر فراقت صبر كنم؟

حد نصاب خوف و رجاء
خوف و رجاء امري تشكيكي و ذومراتب است و داراي حد نصابي است كه حداقل مرتبه آن را بايد مؤمن داشته باشد. اگر اميد انسان به رحمت‏خداوند به گونه‏اي باشد كه فكر كند كارهاي او ديگر دخالتي در آن ندارد و آن‏قدر رحمت‏خدا واسع است كه همه را مي‏آمرزد، باعث مي‏شود تا انسان گستاخ شود و از ارتكاب گناهان باكي نداشته باشد. اين اميد، در واقع يك رجاء كاذب است و واقعيت ندارد; زيرا خداوند از روي اعمال خود افراد، آن‏ها را مي‏آمرزد و به بهشت مي‏برد و يا عذاب نموده و به جهنم مي‏برد. بنابراين، داشتن مرتبه‏اي از خوف كه مانع از گناه مي‏شود و نيز حدي از رجاء كه موجب انجام اعمال خوب مي‏گردد، واجب و لازم است. البته، بين اين دو عامل بايد توازن برقرار باشد; يعني اگر رجاء طوري باشد كه بر خوف غلبه كند و خوف كم شود به حدي كه ديگر انگيزه ترك گناه در انسان باقي نماند، انسان مبتلا به گناه مي‏شود كه در آن هلاكت است. اگر خوف هم بيش از رجاء باشد خطاست; يعني فرد نبايد فكر كند كه چون مرتكب گناهي شده است‏حتما خدا او را به جهنم خواهد برد. چنين فردي بايد توبه كند و با انجام كارهاي خوب، به رحمت و آمرزش خداوند اميد و رجاء داشته باشد.

مراتب ديگري از خوف و رجاء مخصوص كساني است كه درجه ايمان و معرفت‏شان بيش‏تر است. معرفت اين‏گونه افراد بعضا تا بدان‏جا مي‏رسد كه حتي مي‏توانند سرنوشت‏خودشان را ببينند و از اين‏كه خداوند در آن عالم چه چيزهايي به آن‏ها خواهد داد، خبر دار شوند. البته، شايد تصور اين حالت‏براي ما مشكل باشد. كساني هم هستند كه صرف توجه به صفات جلاليه الهي موجب خوف‏شان مي‏شود و يا از اين‏كه خداوند چه عذاب‏هايي دارد، لرزه به اندام‏شان مي‏افتد.

توازن بين خوف و رجاء
كمال انسانيت اين است كه بندگي خدا در تمام وجود انسان ظهور پيدا كند. خوف يكي از ابعاد وجودي انسان است. اين خوف بايد به عنوان عبادت در وجود انسان ظهور پيدا كند. اين خوف حتي در كساني كه اصلا گناهي مرتكب نشده و يا معصوم‏اند وجود دارد. آن‏ها با اين‏كه مي‏دانند مورد آمرزش خدا قرار مي‏گيرند، اما به دليل توجه‏اي كه به صفت هاريت‏خداوند دارند، فقط قهر خدا را مي‏بينند و خودشان را فراموش مي‏كنند. رجاء آن‏ها نيز در اثر توجه به صفات جماليه خداوند است. البته، در اين مرحله هم ممكن است در وجود بعضي افراد خوف بيش از رجاء ظهور پيدا كند و يا برعكس. كامل‏ترين افراد كساني هستند كه در وجودشان هر دو عامل خوف و رجاء در حد تعادل وجود داشته باشد.

در اين مورد داستاني را از گفت‏وگوي حضرت‏يحيي(ع)و حضرت عيسي(ع)، كه هر دو پيامبر و تقريبا هم سن و هم زمان يكديگر بوده‏اند، به اين مضمون نقل مي‏كنندكه روزي حضرت يحيي(ع) خطاب به حضرت عيسي(ع) عرض كرد: آيا از عذاب الهي نمي‏ترسيد كه اين‏گونه آرام هستيد؟ حضرت عيسي(ع) نيز در مقابل فرمود: آيا شما به رحمت‏خداوند اميدوار نيستيد كه اين قدر گريه مي‏كنيد؟ اصل ماجرا به اين مطلب برمي‏گردد كه فرزند حضرت زكريا يعني، حضرت يحيي(ع) از خوف خدا بسيار گريه مي‏كرد به گونه‏اي كه در اثر سوزش اشك چشم‏هايش، صورتش زخم شده بود و گوشت‏هاي صورتش ظاهر شده بود. ايشان آن‏قدر رقيق القلب بود كه اگر حضرت زكريا(ع) قصد موعظه در مسجد را داشت و مي‏خواست از عذاب الهي در آخرت سخن بگويد، مواظب بود كه حضرت يحيي(ع) حضور نداشته باشد; زيرا اگر اين سخنان را مي‏شنيد، آن‏چنان برآشفته مي‏شد كه ديگر نمي‏توانست تحمل نمايد. حضرت يحيي(ع) از بكائين عالم است كه آثار خوف و صفات جلاليه خداوند در او بيش‏تر ظهور را پيدا كرده بود. در مقابل، رجاء و رحمت‏خداوند; يعني صفات جماليه بيش‏تر در وجود حضرت عيسي(ع) تجلي يافته بود. اگر اين نقل صحيح باشد، چنين برمي‏آيد كه اگرچه حضرت عيسي(ع) و حضرت يحيي(ع) هر دو از پيامبران الهي بوده‏اند، اما صفات جلال و جمال الهي به يك اندازه در آن‏ها ظهور پيدا نكرده بود. در حالي كه پيامبر ما حضرت‏محمد(ص)ونيز ائمه معصومين: افضل از حضرت عيسي(ع) و حضرت يحيي(ع) هستند; زيرا اين صفات هر دو به يك اندازه در آن‏ها متجلي شده بود. البته، اگر بعضا در رواياتي مشاهده مي‏كنيم كه آثار خوف و ترس از عذاب جهنم در نزد تعدادي از حضرات معصومين: بيش‏تر وجود دارد، به دليل توجه به صفات جلاليه خداوند و نيز حالات خاص آنان است. متقابلا وقتي هم كه حالت انبساط پيدا مي‏كنند، فقط صفات جماليه خداوند را مي‏نگرند. اولياء خداوند هم ممكن است‏بعضا توجه بيش‏تري به صفات جلاليه خدا داشته باشند و يا به صفات جماليه خداوند، اما كامل‏ترين آن‏ها كساني هستند كه توجه‏شان به صفات جمال و جلال يكسان باشد.

 


--------------------------------------------------------------------------------

پي‏نوشت
1- محمدباقر مجلسي، بحارالانوار، ج 78


--------------------------------------------------------------------------------

معرفت-شماره33