علامه محمد حسين حسيني تهراني

 

 

 

 لزوم جستجوي دليل در اثبات حقايق دين

 بيان اوّل: اوّلين چيزي كه بر سالك لازم است آنست كه در مقام تفحّص و تجسّس اديان و مذاهب برآمده و به مقدار وسع و استعداد خود كوشش و سعي مبذول دارد تا مقام وحدت و يگانگي خداوند متعال و حقيقت راهنمائي او را دريابد اگرچه به صرف گمان و مجرّد رجحان باشد، پس از تصديق علمي يا ظنّي از كفر خارج شده و به اسلام و ايمان اصغرين داخل مي‏شود، و همين مرحله است كه اجماع قائم است كه براي هر مكلّفي دليل بر آن لازم است. پس از سعي و كوشش و كاوش اگر براي مكلّف هيچ رجحاني حاصل نشد بايد دامن همّت بر ميان بندد و با سيلاب اشك و ناله و خاكساري در اين مرحله آن طور پافشاري نمايد و در تضرّع و ابتهال دريغ ننمايد تا بالأخره راهي براي او مفتوح گردد چنانكه در حالات حضرت ادريس - علي نبيّنا و آله و عليه السّلام - و مريدان او چنين مأثور است.

 

تاثير تضرّع و ابتهال در حصول ايمان به عالم معنا

مراد از ابتهال و تضرّع آنست كه سالك به عجز و ناتواني  خود واقف گشته از صميم قلب هدايت خود را خواستار گردد.

 

بديهي است حقّ متعال هرگز بنده مسكين خود را كه جوياي حقّ و پوياي حقيقت است البتّه يله و رها نخواهد نمود:  وَ الَّذينَ جَاهَدُوا فينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا.1 "

 

گفتگوي حضرت ادريس عليه‌السلام با حضرت علامه طباطبايي در خواب

 به ياد دارم هنگامي كه در نجف اشرف، تحت تربيت اخلاقي و عرفاني مرحوم حاج ميرزا علي قاضي - رضوان الله عليه - بوديم سحرگاهي بر بالاي بام بر سجّاده عبادت نشسته بودم در اين موقع "نعاسي" به من دست داد و مشاهده كردم دو نفر در مقابل من نشسته‏اند يكي از آنها حضرت ادريس - علي نبيّنا و آله و عليه السلام - بود و ديگري برادر عزيز و ارجمندم خودم آقاي حاج سيّد محمّد حسن طباطبائي كه فعلا در تبريز سكونت دارند. حضرت ادريس با من به مذاكره و سخن مشغول شدند ولي طوري بود كه ايشان القاء كلام مي‏نمودند و تكلّم و صحبت مي‏كردند ولي سخنان ايشان به واسطه كلام آقاي اخوي استماع مي‏شد. فرمودند: "در زندگاني من اتّفاقات و حوادث هولناكي روي داد و بحسب جريانات عادّيّه و طبيعيّه حلّ آنها محال به نظر مي‏رسيد و از ممتنعات شمرده مي‏شد ولي ناگهان براي من حلّ شده، و روشن شد كه دستي ما فوق اسباب و مسبّبات عادّيّه از عالم غيب حلّ اين عقده‏ها نمود و رفع اين مشكلات فرمود. و اين اوّلين انتقالي بود كه عالم طبيعت را براي من به جهان ماوراء طبيعت پيوست و رشته ارتباط ما از اينجا شروع شد."در آن وقت چنين به نظر من آمد كه مراد از ابتلائات آن حضرت صدمات و مشكلات ايّام كودكي و دوران طفوليّت بود.

 

هدايت خداوند كساني را كه صميمانه و قلبا خواهان هدايت‌اند

منظور آنكه اگر كسي از روي واقع در امر هدايت متوسّل به پروردگار خود گردد البتّه او را اعانت و ياري خواهد نمود. در اين حال استمداد از آيات قرآنيّه كه موافق حال اوست بسيار مؤثّر و مفيد واقع خواهد شد، قال الله تبارك و تعالي:  الا بِذِكْرِ اللَهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ2 و نيز اورادي مانند: يا فتّاح، يا دليل المتحيّرين3 و امثالها مؤثّر خواهد بود. البتّه بايد دقّت داشت كه از ته دل و با حضور كافي و توجّه انجام داد.

 

يكي از دوستان چنين نقل مي‏كرد كه: "در ماشين نشسته و مشرّف به كربلاي معلّي مي‏شدم، سفر من از ايران بود. در نزديكي صندلي من جواني ريش تراشيده و فرنگي مآب نشسته بود لهذا سخني بين ما و او ردّ و بدل نشد. ناگهان صداي اين جوان دفعتا به زاري و گريه بلند شد. بسيار تعجّب كردم، پرسيدم سبب گريه چيست؟ گفت: پس اگر به شما نگويم به چه شخصي بگويم. من مهندس راه و ساختمان هستم. از دوران كودكي  تربيت من طوري بود كه لامذهب بار آمده و طبيعي بودم و مبدأ و معاد را قبول نداشتم فقط در دل خود محبّتي به مردم ديندار احساس مي‏كردم خواه مسلمان باشند يا مسيحي يا يهودي. شبي در محفل دوستان كه بسياري بهائي بودند حاضر شدم و تا ساعتي چند به لهو و لعب و رقص و غيره اشتغال داشتم. پس از گذشت زماني در خود احساس شرمندگي نمودم و از افعال خودم خيلي بدم آمد ناچار از اطاق خارج شده به طبقه فوقاني رفتم و در آنجا تنها مدّتي گريه كردم و چنين گفتم: اي آنكه اگر خدائي هست آن خدا توئي، مرا درياب. پس از لحظه‏اي به پائين آمدم. شب به پايان رسيد و تفرّق حاصل گرديد. فرداي آن شب به اتّفاق رئيس قطار و چند نفر از بزرگان براي مأموريّت فنّي خود عازم مسافرت به مقصدي بوديم، ناگهان ديدم از دور سيّدي نوراني نزديك من آمده به من سلام نمود و فرمود: با شما كاري دارم، وعده كردم فردا بعد از ظهر از او ديدن كنم. اتّفاقا پس از رفتن او بعضي گفتند: اين بزرگوار است و چرا با بي‏اعتنائي جواب سلام او را دادي؟ چون وقتي كه آن سيّد به من سلام كرد گمان كردم او احتياجي دارد و براي اين منظور اينجا پيش من آمده است. از روي تصادف رئيس قطار فرمان داد كه فردا بعد از ظهر كه كاملا تطبيق با همان وقت معهود مي‏نمود بايد فلان مكان بوده و دستوراتي چنين و چنان به من داد كه بايد عمل كني، من با خود گفتم بنا بر اين نمي‏توانم ديگر به ديدن اين سيّد بروم. فردا چون وقت كار محوّله رئيس قطار  نزديك مي‏شد در خود احساس كسالت كردم و كم‏كم تب شديدي روي نموده به قسمي كه بستري شدم به طوري كه طبيب براي من آوردند و طبعا از رفتن براي مأموريّتي كه رئيس قطار داده بود معذور گرديدم. پس از آنكه فرستاده رئيس قطار از نزد من بيرون رفت ديدم تب فرو نشست و حالم به حالت عادي برگشت كاملا خوب و سرحال خود را ديدم، دانستم بايد در اين ميان سرّي باشد، از اين روي برخاسته به منزل آن سيّد رفتم، به مجرّد آنكه نزد او نشستم فورا يك دوره اصول اعتقاديّه با برهان و دليل براي من گفت به طوري كه من مؤمن شدم و سپس دستوراتي به من داده فرمود: فردا نيز بيا، چند روزي همچنان نزد او رفتم. هنگامي كه پيش روي او مي‏نشستم آنچه از امور واقعه روي داده بود براي من بدون ذرّه‏اي كم و بيش حكايت مي‏نمود و از افعال و نيّات شخصي من كه احدي جز من بر آنها اطّلاع نداشت بيان مي‏نمود.

 

مدّتي گذشت تا اينكه شبي از روي ناچاري در مجلس دوستان شركت كردم و ناچار شدم قماري بنمايم. فردا چون خدمت او رسيدم فورا فرمود: آيا حيا و شرم ننمودي كه اين گناه كبيره موبقه را انجام دادي؟ اشك ندامت از ديدگان من سرازير شد گفتم: غلط كردم، توبه كردم، فرمود: غسل توبه كن و ديگر چنين منما، و سپس دستوراتي ديگر فرمود. خلاصه به طور كلّي رشته كارم را عوض كرد و برنامه زندگي مرا تغيير داد. چون اين قضيّه در زنجان اتّفاق افتاد و بعدا خواستم به طهران حركت كنم امر فرمود كه بعضي از علماء را در طهران زيارت كنم و بالأخره مأمور شدم كه براي زيارت اعتاب عاليات بدان صوب مسافرت كنم. اين سفر، سفري است كه به امر آن سيّد بزرگوار مي‏نمايم. دوست ما گفت: در نزديكي‏هاي عراق دوباره ديدم ناگهان صداي او به گريه بلند شد، سبب را پرسيدم گفت: الآن وارد خاك عراق شديم چون حضرت ابا عبد الله عليه السّلام به من خير مقدم فرمودند. منظور آنكه اگر كسي واقعا از روي صدق و صفا قدم در راه نهد و از صميم دل هدايت خود را از خداي خود طلب نمايد موفّق به هدايت خواهد شد اگرچه در امر توحيد نيز شكّ داشته باشد.

 

سالك چون در اين مرحله موفّقيّت حاصل نمود بايد دامن طلب در تحصيل اسلام اكبر و ايمن اكبر بالا زند.

 

علم و عمل مورث يكديگرند

و اوّلين چيزي كه در اين مرحله لازم است عبارتست از علم به احكام كه بايد از فقيه تعلّم نمايد، و پس از تحصيل علم بايد در مقام عمل برآيد و در عمل نيز مداومت نمايد تا درجه به درجه يقين و معرفت او رو به فزوني گذارد، چه علم مورث عمل و عمل مورث علم است. اگر كسي جدّا علم و اعتقاد به چيزي داشته باشد لازمه‏اش تطبيق عمل خود بر طبق آن علم و مدركات خود است، و از عدم عمل انّا كشف مي‏شود كه علم او جزمي نبوده و اذعان و اعتقاد نداشته بلكه مجرّد تصوير صورتي بوده كه در قواي متخيّله او منتقش شده است.

 

اگر كسي علم واقعي و حقيقي به رازقيّت مطلقه حضرت احديّت داشته باشد هرگز نبايد براي تحصيل مال خود را به هلاكت افكند بلكه بايد اكتفا نمايد به مقدار طلبي كه در شرع امر به آن شده، با كمال آرامش خيال و سكون خاطر به قدر وسع براي تحصيل قدر كفاف معيشت خود و عيال خود كوشش كند. امّا اگر براي تحصيل معيشت در غلق و اضطراب افتد و بيش از حدّ معروف تلاش بنمايد معلوم مي‏شود كه علم به رازقيّت مطلقه خدا ندارد بلكه علم او به رازقيّت مقيّده بوده است. خدا را رازق مي‏دانسته در صورتي كه تا اين سر حدّ تلاش كند و خود را به تعب افكند و مثلا او را رازق مي‏دانسته مقيّد به پول داشتن و در صورت شهريّه گرفتن و غير ذلك. بنابراين اضطراب خارجي يا دروني حكايت مي‏كند از عدم العلم يا علم به رازقيّت مقيّده. اين معناي توريث علم است براي عمل، و امّا مثال براي توريث عمل براي علم، مثلا اگر كسي از روي واقع بگويد: سبحان ربّي الأعلي و بحمده4 ذلّت خود را مشاهده مي‏كند. و بديهي است كه ذلّت بدون عزّت متحقّق نيست، هميشه ذليل در برابر عزيز و مقتدر خواهد بود، پس ناچار متوجّه مقام عزّت مطلق مي‏گردد و سپس مي‏فهمد بايد همراه اين عزّت علم و قدرت نيز موجود باشد. بنابراين از يك عمل بسيار كوچك كه همين ذكر سجده باشد پي مي‏برد به عزّت مطلقه و علم و قدرت مطلقه خداوند تبارك و تعالي، و اين معناي مورث بودن عمل است نسبت به علم، و به اين معني ناظر است قوله عزّ من قائل: و العمل الصّالح يرفعه5 و در اعمال واجبه سعيي بليغ، و در ترك محرّمات نيز جدّي وافر داشته باشد، چه سلوك راه خدا با ترك واجب و اتيان فعل محرّم منافي است، و تمام زحمات سالك وقتي سودمند است كه اين دو امر محفوظ باشد و گر نه همچنان كه با آلودگي تن، زر و زيور و زينت مفيد فائده نخواهد بود همچنان با آلودگي دل و روان، اعمال مستحبّه و رياضات شرعيّه مثمر ثمر نخواهد بود. و نيز در ترك مكروهات و اتيان اعمال مستحبّه اهتمام نمايد زيرا حصول مرتبه اسلام و ايمان اكبرين موقوف بر اعمال است، چون هر عملي داراي خاصيّتي است مخصوص به خود كه باعث تكميل ايمان مي‏گردد. و به همين معني اشاره شده است در حديث محمّد بن مسلم كه:  الايمان لا يكون الا بالعمل، و العمل منه، و لا يثبت الإيمان الا بالعمل. 6

 

لزوم رساندن حظ ايماني هر يك از اعضاي بدن

لذا سالك بايد هر عمل مستحبّي را گرچه يك مرتبه باشد به جاي آورد تا اينكه حظّ ايماني خود را از آن عمل دريافت دارد، لهذا در سخنان امير المؤمنين عليه السّلام وارد است كه: "ايمان كامل از عمل متولّد مي‏شود". پس سالك إلي اللّه بايد در سير به منزل ايمان اكبر از اتيان اعمال مستحبّه دريغ ننمايد. بديهي است به هر مقداري كه در اتيان اعمال مسامحت و مساهلت ورزد به همان مقدار ايمان او ناقص خواهد بود. لهذا اگر سالكي در مرحله‏اي دست و زبان و ساير اعضاء و جوارح خود را پاكيزه نموده و آنها را به تمام معني الكلمة مؤدّب به ادب الهي نمايد ولي در مرحله انفاق مال مجاهده به عمل نياورد و از اين مرحله عبور ننموده باشد ايمان او كامل نشده و ناقص خواهد بود و همين نقص او را از ارتقاء به مقام بالاتر باز خواهد داشت. بنابراين بايد به هر عضوي از اعضاء، حظّ ايماني آن را به او رسانيد تا ايمان مترتّب بر او حاصل گردد.

 

مثلا قلب را كه امير بدن است به ذكر و فكر مشغول دارد، ذكر عبارتست از يادبودن قلب به اسماء و صفات حضرت باري تعالي شأنه، و فكر عبارتست از توجّه و حركت دادن قلب به آيات آفاقيّه و انفسيّه و تأمّل و مداقّه در صنع و سير آنها، و قلب انسان به وسيله اين دو عمل از سرچشمه ايمان سيراب مي‏گردد.  الا بِذِكْرِ اللَهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ7. و پس از آنكه به هر عضوي از اعضاء حظّ ايماني او را عطا  نمود بايد شروع به مجاهده نموده به وسيله آن نقصان اسلام و ايمان اكبرين را تكميل و از شكّ و تخمين رهائي جسته به سر حدّ يقين برساند.  الَّذينَ آمَنُوا وَ لَمْ يَلْبِسُوا إيمانَهُمْ بِظُلْمٍ اولَئِكَ لَهُمْ الْأمْنُ وَ هُمْ مُهْتَدُونَ8

 

نبودن حزن و خوف براي سالك دلباخته

و نتيجه مجاهده اينست كه علاوه بر آنكه در صراط مستقيم قرار گرفته، ايمن شده و از دستبرد شياطين محفوظ خواهد ماند.  الا انَّ اوْليَاءَ اللّهِ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ9 خوف، عبارتست از ترسيدن نسبت به امري كه هنوز واقع نشده و وقوع آن مترقّب و مورد اشمئزاز و ناراحتي انسان است. و حزن، عبارتست از اندوه و غم نسبت به امر غير ملايم و ناپسندي كه واقع شده است. اين دو معني بر سالك إلي الله راه ندارد زيرا سالك كار خود را با خداي خود يكسره نموده غير از خدا مقصد و مقصودي ندارد، نه از فوت امر غير منتظره‏اي در حزن، و نه از وقوع امر غير مترقّبي در خوف خواهد بود. اينجا جاي يقين است كه خداوند واجدان آن را به اولياي خود تعبير فرموده است. و يشير الي ذلك ما قاله امير المؤمنين عليه السّلام: أبصر طريقه، و سلك سبيله، و عرف مناره، و قطع غماره، فهو من اليقين علي مثل ضوء الشّمس.10  و نيز فرمايد:  هجم بهم العلم علي حقيقة البصيرة، و باشروا روح اليقين، و استلانوا ما استوعره المترفون، و أنسوا بما استوحش منه الجاهلون، و صحبوا الدّنيا بأبدان ارواحها معلّقة بالمحلّ الأعلي.11  در همين مرحله است كه ابواب كشف و شهود بر او مفتوح خواهد شد.

 

سير در عالم ملكوت منافات با بودن در دنيا ندارد

بديهي است كه طيّ اين منزل منافاتي با بودن سالك در دنيا و اشتغال به مشاغل اوّليّه خود ندارد، و واردات قلبيّه او ربطي به اوضاع خارجيّه از نكاح و كسب و تجارت و زراعت و امثالها ندارد. سالك در عين آنكه در بين مردم بوده و امور دنيا را به جاي مي‏آورد روحش در ملكوت سير نموده با ملكوتيان سر و كار دارد.

 

مثل چنين شخصي مثل كسي است كه مصيبتي بر او وارد شده و  داغ عزيزي ديده، اين مصيبت ديده با آنكه در ميان مردم است، مي‏گويد، مي‏رود، مي‏نشيند، غذا مي‏خورد، مي‏خوابد ولي در درون او غوغائي از يك سلسله خاطرات محبوب اوست به طوري كه هر كه به صورت او نظر افكند درمي‏يابد كه او مصيبت‏زده است.

 

سالك راه خدا در عين اشتغال به امور طبيعي يك رشته ارتباطات و اتّصالي با خداي خود دارد، دريائي از شوق در دل او موج مي‏زند، آتشي از عشق و محبّت درون او را مي‏سوزاند، غم و اندوه هجران دل او را آب مي‏كند، از اين انقلاب دروني او جز خدا كسي خبر ندارد، ولي هر كس به صورت او نظر كند اجمالا مي‏يابد كه عشق خدا و حقّ پرستي و توجّه به حضرت مقدّس او، او را چنين نموده است.

 

ادعيه ائمه صرفا جنبه ارشادي نداشته است

از همين بيان معلوم مي‏شود كه تضرّع و ندبه و مناجات و ابتهال ائمّه اطهار چنانكه در ادعيه مأثوره وارد است تصنّعي و براي ارشاد و تعليم عباد نبوده است. اين توهّم ناشي از جهل و عدم ادراك حقائق است، و شأن ايشان اجلّ و مقام آنها اشرف از اينست كه بياناتي ظاهري بدون حقيقت و معني فرموده باشند و بخواهند به وسيله يك سلسله دعا و نيازهاي دروغي مردم را به سوي خدا دعوت كنند. آيا صحيح است كه بگوئيم اين همه ناله‏هاي جانخراش و جگرسوز مولي الموالي حضرت امير المؤمنين و حضرت سجّاد عليهما السّلام از روي واقع  نبوده و صرفا ساختگي و تعليمي بوده است؟ حاشا و كلا. اين گروه از پيشوايان ديني - سلام الله عليهم اجمعين - چون از مراتب سلوك إلي الله گذشته و در حرم خدا وارد شده و سپس به مقام بقاء بعد الفناء كه همان بقاء به معبود است رسيده‏اند لذا حال آنها جامع بين دو عالم وحدت و كثرت است، و نور احديّت را پيوسته در مظاهر عوالم امكان و كثرات ملكيّه و ملكوتيّه رعايت خواهند نمود، بنابراين درجه ساميه از كمالاتي كه دارند هميشه لوازم عالم ملك و ملكوت را مرعي مي‏دارند و بلكه از كوچكترين حكمي از احكام يا ادبي از آداب يا حالي از حالات متناسبه با اين عوالم دريغ و مضايقه و دوري نخواهند نمود و در عين حال نيز توجّه به عوالم عاليه را حفظ فرموده، و بدين جهت آنان را موجودات نوريّه مي‏نامند.

 

باري چون سالك توفيق يافته و اين عوالم را طي نمود و بر شيطان غلبه كرد داخل در عالم فتح و ظفر خواهد شد و هنگام طيّ عوالم لاحقه مي‏رسد. سالك در اين موقع عالم مادّه را در نورديده، و در سلك عالم ارواح داخل مي‏شود و سفر اعظم او يعني سفر از عالم نفس و روح و انتقال از كشور ملكوت به مملكت جبروت و لاهوت خواهد رسيد.

 

  طريق سير در اين راه پس از بيعت با شيخ آگاه و وليّ خدا كه از مقام فناء گذشته و به مقام بقاء بالله رسيده و بر مصالح و مفاسد و منجيات و مهلكات مطّلع است و مي‏تواند زمام امور تربيت سالك را در دست گيرد و او را به كعبه مقصود رهنمون گردد، همانا ذكر و فكر و تضرّع و ابتهال به درگاه خداوند قاضي الحاجات است. و البتّه سفر او در اين منازل به اموري چند بستگي دارد كه بايد تمامي آنها به نحو احسن و اكمل رعايت شود.

----------------------

1- 69:29

 

2- آيه 28، از سوره 13: رعد: هان كه دلها با ذكر خدا آرامش مي‏يابد

 

3- اي بسيار گشاينده، اي رهنماي متحيّران

 

4- پاك و منزه مي‏دانم پروردگار بلند رتبت خودم را همراه با حمد و ستايش او

 

5-و عمل شايسته آن را بالا مي‏برد.

 

6- ايمان جز با عمل تحقّق نپذيرد، و عمل جزئي از ايمان است، و ايمان جز با عمل، ثابت و پايدار نمي‏ماند.

 

7- 28:13

 

8- آيه 82، از سوره 6: انعام: فقط آنانكه ايمان آورده و ايمان خود را به ظلم آغشته نساختند، امنيّت براي آنهاست و آنها راه‏يافته‏اند

 

9- آيه 62، از سوره 10: يونس: هان كه اولياء خدا نه ترسي بر آنان است و نه اندوهي دارند

 

10- راه خود را ديده و جاده‏اش را پيموده و مناره آن را شناخته و از درياي خروشانش گذشته، بنابراين يقين او)نسبت به حقائق(همچون يقين به روشني خورشيد است

 

11-دانش با حقيقت بينش و درايت برايشان روي نموده، و با روح يقين)يا آرامش و نسيم يقين(پيوند خورده‏اند، و آنچه را كه افراد ناز پرورده سخت مي‏شمرند نرم و هموار پنداشته، و به آنچه نادانان از آن وحشت دارند انس گرفته، و در دنيا با بدنهائي زندگي مي‏كنند كه ارواح آنها به محل اعلي پيوسته است

 

 

منبع :پايگاه علوم و معارف اسلام، حاوي مجموعه تاليفات حضرت علامه آية الله حاج سيد محمد حسين حسيني طهراني قدس‌سره